‏نمایش پست‌ها با برچسب مولوی » دیوان شمس » غزلیات. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مولوی » دیوان شمس » غزلیات. نمایش همه پست‌ها

۳۰ خرداد ۱۴۰۵

شیر ژیان و رستم دستانم آرزوست







بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست

بگشای لب که قند فراوانم آرزوست


ای آفتاب حُسن! برون‌ آ دمی زِ ابر

کآن چهرهٔ مُشَعشَعِ تابانم آرزوست


بشنودم ازهوایِ تو آواز طبل باز

باز آمدم که ساعدِ سلطانم آرزوست


گفتی: ز ناز بیش مَرَنجان مرا، برو

آن گفتنت، که "بیش مرنجانم" آرزوست


وآن دفع گفتنت که:برو! شَه به خانه نیست

وآن ناز، و باز، تندی دربانم آرزوست


در دست هر که هست ز خوبی قُراضه‌ است

آن معدن مَلاحت و آن کانم آرزوست


این نان و آبِ چرخ، چو سیل است بی‌وفا

من ماهی‌ام، نهنگم، عُمّانم آرزوست


یعقوب‌وار "وااَسَفاها" همی زنم

دیدارِ خوبِ یوسفِ کنعانم آرزوست


والله که شهر بی‌تو مرا حبس می‌شود

آوارگیّ و کوه و بیابانم آرزوست


زین همرهان سست‌عناصِر دلم گرفت

شیرژیانُ رستم دستانم آرزوست


جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او

آن نورِ رویِ موسیِ عِمرانم آرزوست


زین خلق پُرشکایتِ گریان، شدم ملول

آن های هوی و نعرهٔ مستانم آرزوست


گویاترم ز بلبل، امّا ز رَشک عام

مُهریست بر دهانم و افغانم آرزوست


دی شیخ با چراغ همی گشت گِرد شهر

کز دیو و دَد ملولم و انسانم آرزوست


گفتند: یافت می‌نشود، جُسته‌ایم ما

گفت: آن چه یافت می‌نَشوَد، آنم آرزوست


هرچند مُفلسم،نپذیرم عقیق خُرد

کانِ عقیقِ نادرِ ارزانم آرزوست


پنهان ز دیده‌ها و همه دیده‌ها از اوست

آن آشکارْ صنعتِ پنهانم آرزوست


خود، کارِ من گذشت، ز هر آرزوُ آز

از کان و از مکان، پی ارکانم آرزوست


گوشم شنید قصّهٔ ایمان و مست شد

کو قِسم چشم؟ صورت ایمانم آرزوست


یک دست جام باده و یک دست زلفِ یار

رقصی چنین میانهٔ میدانم آرزوست


می‌گوید آن رَباب: که مُردم ز انتظار

دست و کنار و زخمهٔ عثمانم آرزوست


من هم‌ رَباب عشقم ُ عشقم رُبابی است

وآن لطف‌های زخمهٔ رحمانم آرزوست


باقی این غزل را ای مطرب ظریف

زینسان همی شمار، که زین سانم آرزوست


بنمای! شمس مَفخَر تبریز روو ز شرق

من هدهدم حضور سلیمانم آرزوست



مولانا

مولانا » دیوان شمس » غزلیات »

غزل شمارهٔ ۴۴۱



 تغییر واژه و ویرایش  غزل درج شده مبنی بر استنباط شخصی من بوده و درجهء اعتباردیگری را حایض نیست

دامون




۱۱ خرداد ۱۴۰۵

ساقی تو شراب لامکان را

 


     


ساقی تو شراب لامکان را


آن نام و نشان بی‌نشان را


بفزای به فزایش روانی


سرمست و روانه کن روان را


یک بار دگر بیا درآمیز


ساقی شُدنَت چو ساقیان را


چون چشمه بجوش! از دل سنگ


بشکن! تو سبوی جسم و جان را


اُجرت بِده! عاشقان می را


حسرت بِده! طالبان نان را


بربند! دو چشم عیب بین را


بگشای! دو چشم غیب دان را


تا مسجد و بتکده نماند


 نشناخته ای به این و آن را


خامُش! 

که یک جهان خاموش


در بانگ رُباید این جهان را


 


مولانا » دیوان شمس » غزلیات »


غزل شمارهٔ ۱۲۴



 تغییر واژه و ویرایش  غزل درج شده مبنی بر استنباط شخصی من بوده و درجهء اعتباردیگری را حایض نیست

توضیح

1:

 بند آخر شعر: "خامُش!": درنگ! آهسته، و"خاموش"، جهانی که تاریک و خاموش است، که در موعود و لحضه ای کوتاه، این جهان را خواهد ربود.  

2:

 دوبیت زیر از غزل کم شد ؛ علت این بود که مانند بیت های " گنجانده" مینمود که بعدن به آن اضافه شده باشد و غیر از آن اینکه شاید با دستکاری زیاد، کم مفهوم ونامتعادل مینمود و غزل را از آن هِژمُنی خاص بیرون می آورد و تکرار دوباره بود.  


نان، معماریست حبس تن را

می، بارانیست باغ جان را

بستان سر سفره زمین را

بگشا سر خم آسمان را

دامون

فرتور بالا شاهپور دوم، دوره ساسانیان

11/خرداد/2586

01/06/025



۱۰ خرداد ۱۴۰۵

عمر که بی‌عشق رفت، هیچ حسابش مگیر

 





عمر که بی‌عشق رفت، هیچ حسابش مگیر


آب حیات‌ست عشق، در دل و جانش پذیر



هر که، بِجز عاشقان، ماهیِ بی‌آب دان


مردهُ پژمرده است، گر چه بود او وزین *



عشق چو بگشاد رخت، سبز شود هر درخت


برگ جوانمیدمد، هر نفس از شاخ پیر



هر که شُدش صید عشق، کی شُده او صید مرگ؟


چون سپرش مه بود، کی رسدش زخم تیر؟



سر ز خدا تافتی، هیچ رهی یافتی؟


جانب ره بازگرد، یاوه مرو خیره پیر!***



تُنگِ شِکَرخوار باش، ور نشوی، سِکر شُو!****


عاشقِ این میرباش، ور نشوی رو بمیر



جملهٔ جانانِ پاک، گشته اسیران خاک


عشق فروریخته**، تا برهاند اسیر



ای که به زنبیل تو، هیچ کسی نان نریخت


در بن زنبیل خود، نان  مطلب ای فقیر

چُست شُوُ مرد باش، حق دهدت صد قُماش


***** خاک از آن گشت زر، خون سیا وُش چُودید



مفخر تبریزیان، شمس حق و دین!، بیا


تا بِرَهَد پای دل، زآبُ گلی چون خمیر






وزیدن در باد*

فُرو ریختن؛ آفریدن؛ افشاندن **


خیره پیر؛ پیر خِرفت***


تُنگِ شِکر خوار  یا تنگ شکر خواره: به کسانی به تحقیر گفته میشود، مانند آنان که تسلیم شده وناگزیر
 به تُوبه افتاده گانند****


***** چشیدن؛ سیراب گشتن؛ اطشان شدن 


 تغییر واژه و ویرایش  غزل درج شده مبنی بر استنباط شخصی من بوده و درجهء اعتباردیگری را حایض نیست

دامون 

فرتور بالا تندیسِ شاه وشیر از دورهء ایلام

۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵

هر خوشی گر فوت شد بی تو ! مباش اندوهگین






هر خوشی گر فوت شد بی تو

مباش اندوهگین!


کو به نقشی دیگر آید سوی تو

می‌دان یقین!


ناخوشی مَر طفلِ جان از دایهِ کم شیر بود

چون بُرید از شیر آمداز خُمر، انگبین


این خوشی چیزیست بی‌چون 

کآید اندر نقش‌ها

گردد از حُقه به حُقه در میانِ آنُ این

لطف خود پیدا کند در آبُ باران ناگهان

 باز گلشن میشود

سررا برآرد از زمین

گه ز راه آب آید گه ز راه نایُ و گوش

گه ز راه شاهد آید 

گه ز راه با اسب و زین


از پس این پرده‌ها ناگاه روزی سر کُند

جمله بت‌ها بشکند آنگَه 

نه آن ماند نه این


جان به خواب 

از تن برآید چون خیال آید پدید

تن شود معزول و عاطل 

صورتی دیگر ببین!


گویی اندر خواب آید 

همچو سروی خویش را

روی من چون لاله زار و تن 

چوفرشِ یاسمین


ُآن خیال سرو رفت  

جان به خانه بازگشت

ان فی هذا ذاتُ عبرالعالمین


ترسم از فتنه، وَگرنی 

گفتنی‌ها، گفتمی

حق ز من خوشتر بگوید  

مُهملِ ادراکِ دین


آخر ای تبریزِ جان 

اندر نجوم دل نگر!

تا ببینی شمس دنیا را

 تُو عکسِ شمس دین!


مولانا » دیوان شمس » غزلیات »

غزل شمارهٔ ۱۹۳۷


توضیح:

غزل بالا میتواند از بریده ء چند غزل باشد وهمینطور میتواند دستنویس پژوهنده و شاگری از مولوی بوده باشد واین سخنان و کوتاه نوشتهء اودر زمان سخن گفتن مولوی باشد به آن معنی که توازن شعر های اورا دارا نیست به هر هنگام، بر یک معقوله میگردد وآن، عشق است و پدیداری شمس از آن 


همان غزل به تصحیح فروزانفر و از گنجوررا در پایین آوردم که مطابقت شود 

از جمله، تغییر و ویرایشِ بالا، استنباط من از شمس است که از زبان او میشنوم از شعور خویش

با درود دامون  

 دوشنبه ۲۱ اردیبهشت ۲۵۸۵  



هر خوشی که فوت شد از تو مباش اندوهگین


کو به نقشی دیگر آید سوی تو، می‌دان یقین


نی خوشی مر طفل را از دایگان و شیر بود


چون برید از شیر آمد آن ز خمر و انگبین


این خوشی چیزی است بی‌چون کآید اندر نقش‌ها


گردد از حقه به حقه در میان آب و طین


لطف خود پیدا کند در آب باران ناگهان


باز در گلشن درآید سر برآرد از زمین


گه ز راه آب آید گه ز راه نان و گوشت


گه ز راه شاهد آید گه ز راه اسب و زین


از پس این پرده‌ها ناگاه روزی سر کند


جمله بت‌ها بشکند آنک نه آن است و نه این


جان به خواب از تن برآید در خیال آید بدید


تن شود معزول و عاطل صورتی دیگر مبین


گویی اندر خواب دیدم همچو سروی خویش را


روی من چون لاله زار و تن چو ورد و یاسمین


آن خیال سرو رفت و جان به خانه بازگشت


ان فی هذا و ذاک عبرة للعالمین


ترسم از فتنه وگر نی گفتنی‌ها گفتمی


حق ز من خوشتر بگوید تو مهل فتراک دین


فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلات


نان گندم گر نداری گو حدیث گندمین


آخر ای تبریز جان اندر نجوم دل نگر


تا ببینی شمس دنیا را تو عکس شمس دین


 

غزل شمارهٔ ۱۹۳۸: نازنینی را رها کن با شهان نازنین »« غزل شمارهٔ ۱۹۳۶: عاشقان نالان چو نای و عشق همچون نای زن


۲۰ شهریور ۱۴۰۴

ای فصل پُر باران من







ای فصل پُر باران من
بَرریز بر یاران من
چون اشک غمخواران من
در هجر دلداران من



ای چشم ابرِ اشک‌ها
می‌ریز همچون مُشک‌ها
زیرا که بُردَند رشک‌ها
بر ماه رخسارانِ من



این ابرِ گریان را نگر
وان باغِ خندان را نگر
کز لابه و گریه دگر
رستند بیماران من



ابر گران چون داد حق
از بهر لب خشکان من
رطل گران هم، حق دهد
بهرِ سبکساران من



بر خاکُ دشتِ بی‌نوا
گوهرفشان شُد آسمان
زین بی‌نوایی چون کِشند؟ 
از عشق، طراران من


این چشمِ چون یعقوبِ من
وان گل، چو یوسُف در چمن
اِشکُفته روی یوسفان
از اشکِ افشارانِ من



هر قطره‌اش گوهربُودی
هر قطره‌اش عبهر بُودی
از مال و نعمت بَر بُودی
کف‌های کف خوارانٍ من



باغ و گلستان مُلی
اِشکُفته می‌کردند دی
زیرا که ابریق از پِگَه
خورد ند خماران من


بربند لب! همچون صدف
 مستی میا ور پیشِ صف
تا بازآیند هر طرف
از غیب، هشیاران من



واژه نامه



رَشک‌، حسادت

 مُلی، سرسبز؛ توانمند

 پِگَه، پِگاه؛ صبح زود

کف خاران، ریزه خواران

عبهر، آکنده؛ پروار

اِشکُفتن، شکوفه دادن
 
ابریق، جام می



فرتور بالا، فتحنامه بابل بدست کورش

 
یادآوری

  در بازنگریٍ شعر بالا، "ما"، در آخر هردو بیتی، به "من" تغییر یافت، علتش همگرایی شعردر تعریف حالِ مولوی از خلوتِ 
خویش است و نه تعریف جمعی و اَحیاییِ چند کون نشورِ بنگی گاومیش که نام درویش بر خود نهاده اند 
میباست در نظر داشت، که اکثر غزلهای مولوی بعد از او اسباب دست کاتبان مزدورشد که با دخلُ تصرف، آنها را به نفیِ امیالِ خودشان تغییر داده و با عوض کردن واژهگان، نامترادفی از فکرِ مولوی را تبلیغ و تصنیف میکرده ومیکنند ؛ روشِ  من دربازنگری در این بوده که اشعار مولوی را از ابتدا هر واژه که برای خودش معنی میشود و هارمُنیِ آن با جمله و همایشي جمله به  حکایت از زبان مولویست، حال اگر جمله ها ناخوانی داشته باشند،موضوعِ دو سئوال میشود که آیا جملات بر آن اضافه شده، یا اینکه  اینکه تغییر داده شده  برابری نکند، نه زیر ساتور میرود  و نه چیزی کم میشود فقط من با زبان او و استباط خودم آنرا دوباره نویسی و یا بازنگری میکنم؛ این بر آن نیست که استنباط من، درجهء اعتبار شخصی را باید  حائض باشد چرا که این این فقط و فقط از چشم من است ؛  آگاهیِ هر شخص، توان شخصیِ آن شخص است مثلِ شخصِ شاخصِ شخیصِ...............تو

06/10/2025

دامون

11/09/2025




۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۴

رَستم از این نفس و هوا ، زنده بلا، مرده بلا


 





رَستم از این نفس و هوا              زنده بلا، مرده بلا

زنده مرا مرده وطن                    نیست دراین فضلِ خدا

*

رَستم از این بیت و غزل!                ای شهِ سلطان ازل

مفتعلآن  مفتعلند                             مفتعلآن کُشت مرا

*

َقافیه و مغلطه را                          گو همه سِیلاب بَرد

پوک بود، پوست بود                     درسرُ مغزِ شعرا

*
آن خمشِ "مغز منی"                   پردهٔ آن نغزِ قَنی

کمترِ فضل خمُشیست                    کَِش نبُوَد خوف و خفا

*

بر دهِ ویران نبود!                        عُشرِ زمین، کوچ و کَلا

مست و خرابم مطلب!                    در سخنم نقد ختاست

*

تا که خرابم نکند                          کی دهد آن گنج به من؟

تا به صَلیبم نکِشد                        کی دِهدم بهرِ عطا؟

*

مرد سخن را چه خبر                      از خمُشی همچو شکر؟

خُشک چه داند چه بود                      تٌَرِطلا  تًرِطلا

*

آینه‌است آینه‌ام                               مرد مقالات نیاَم

دیده شود حال مرا                          چشم شود گوش شما

*

دست فشانم چو شجر                         چرخ‌زنان هم‌چو قمر

چرخِ من از رنگ زمین                     پاک‌ تر از، چرخ سما

*

عارف گوینده بگو!                                 تا که دعای تو کند

چون که خوش و مست شود                 هر سحری، وقت دعا

*

دلق من و خرقهٔ من                             از تو دریغی نبوَد

هرچه ز سلطان رسدم                          نیم تو را، نیم مرا

*

از کف سلطان رسدم                             ساغرِ سُقراط قدم

چشمهٔ خورشید بوَد                            جرعه ای ازآن به گدا

*

!من خمُشُ خسته گلو                            عارفِ گوینده بگو

!ایکه تو داوود دمی‌!                           من چو کُهم، رفته زجا







غزل شمارهٔ ۳۸


مولوی » دیوان شمس » غزلیات
توضیح: تغییر لغات، ویرایش و تنظیم جدید مبنی بر استنباط و پژوهش شخصی من است و درجهء انحصار و تغییر مکرر در غزل های شمس نیست؛ بنا به تضادی که در طبقاط مردمی و حاکم از بدو تدوین شمس وجود داشته و هست، مصداق مبرم، همیشه بر آن بوده که واقعیت را از روایت کاتبان مزدور به تفریقِ  شعور برسانند
دامون

ترتیب و  واژه ها

 رَستن آزاد شدن

 

۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۴

آنکوخری کز حاسدی عیسی بود تشویش او







پیشدرآمد:


غزل یا شعر زیر هرچند کمی رکیک در گویش، اما بازتاب ِاعتراض بر آنان را دارد که چه در زمان سرودن این شعر و یا درعصر حاضر سینه چاک موضوعاتی هستند تقدُسی و کاذب،که از آن دانش و اندوخته ای ندارند ، نسنجیده عالت دست گشته و باعث رنج و زحمت دیگران میشوند؛ به گونه ای جاهل ودنباله رُو و سر در گُم هستند؛ بهتر بگویم جمع احمق های پنجاهُ هفتی را مانندند
گویی در آن زمان هم کسانی بوده اند که بساط مسیحی و یهودستیزی داشته اند و این شعرِ ملوی برای آنها است
این زبان اعتراض را هم امروز به صورت فحش و ناسزا به کسانی میگویند که باعث بدبختی و آوارهگی جامعه ایران شده اند؛ یادِ شعار " سبزی پلو با ماهی  و توپ تانگ فِشفشه افتادم"  


خواهش:
برای درکي بهتر از این شعر، به معنی کلمات آورده شده زیر شعر رجوع شود

 دامون

2137غزل 


آنکوخری کز حاسدی عیسی بود تشویش او


صد کیرِ خر در کونِ او، صد تیز سگ در ریش او



خر بوی نافه کی کشد؟ خر صید آهو کی کند؟


یا بٌول خر را بو کند، یا گٌه بود تفتیش او


در جوی آب اندر رَود آن ماده خر، بٌولی کند


جو را زیان نبود ولی، واجب بود تعطیش او



خر ننگ باشد کین دغل از حق شنو بلکَم بَتر


او چون مُخنَث غَنج اوست، چون قحبگان تَخمیش اوست



خامُش شوم تا حق کند او را سیه رو، تا ابد


من دست بر ساقی زنم، چون مستم از تَجمیش او


کلمه ها و ترکیبات:

 آنکوخری: آن نفحم و احمقی که آن خری که
حاسد: حسود
تشویش: دلنگران
صد تیز سگ: صد باد خارج شده از کون سگ
غَنج: بر وزن گَنج دل برای چیزی یا کسی لک زدن یا غنج زدند
نافه: کیسه کوچکی است که در زیر شکم آهوی نر، که از آن مشک خارج می‌شود
 تفتیش: جٌستن و کاویدن
بُول: اِدرار
جو: جویِ آب 
 جو را زیان نبود ولی، واجب بود تعطیش 
 تَعطیش: بند کردن
 
اَضَل: کم بها تر از هر چیز
خر ننگ باشد کین دغل از حق شنو بلکَم بَتر(بدتر): نامِ حیوانی مانند خر بر اینها گذاشتن ننگ بر نام شریف خر،  چرا که اینها کمتر ازخر میباشد

مٌخَنث: مردِ زن نما اینجا
او چون مُخنَث غَنج اوست، چون قحبگان تَخمیش اوست 
تَخمیش: دلخراش شدن از کسی یا چیزی، خراشیدن صورت یا بدن
تَجمیش: عشق ورزیدن با زن
خامُش شوم تا حق کند او را سیه روتا ابد
تاریخ نشان خواهد داد خیانتکاران که بوده اند؛ احتیاج به پیشداوری نیست 
من دست بر ساقی زنم، چون مستم از تَجمیش او
برای من وصالِ دلدار مهم است ونه یاسین خواندن به گوشِ جَرَس



در زیل همان غزل از گنجور را آوردم بدونِ تفکیک یاتغییر

هفده اردیبهشت /2584



آن کون خر کز حاسدی عیسی بود تشویش او


صد کیر خر در کون او صد تیز سگ در ریش او



خر صید آهو کی کند خر بوی نافه کی کشد


یا بول خر را بو کند یا گه بود تفتیش او



هر جوی آب اندررود آن ماده خر بولی کند


جو را زیان نبود ولی واجب بود تعطیش او



خر ننگ دارد ز آن دغل از حق شنو بل هم اضل


ای چون مخنث غنج او چون قحبگان تخمیش او



خامش کنم تا حق کند او را سیه روی ابد


من دست در ساقی زنم چون مستم از تجمیش او


۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۴

آه از این زشتان که مه‌ رو می‌نمایند در نقاب

 








غزل شمارهٔ ۲۹۸


آه از این زشتان که مه‌رو می‌نمایند در نقاب
از درونسو کاه تابند از برونسو ماه تاب


چنگِ دجال از درونند رنگِ اَبدال از برون
دامِ دزدان درضمیرند، رمز شاهان در خطاب


عاشق چادر قماشند، خَردوان در آب ٌ گل
تا نمانند زآب ٌ گل ، مانندِ خر اندر خلاب


چون به سگ نان افکنی‌، بویی کند، وآنگه خُورد
سگ نِئی‌، شیری‌ اگر،  بهرچه ات باشد شتاب‌؟


گرتو در مٌردار بینی رنگکی، گویی در او افتاده جان
!جان کجا‌، رنگ از کجا‌؟ جان را بجو‌، جان را بیاب


تو سؤال ُ حاجتی‌، دلبر جوابِ هرسؤال
چون جواب آید،  فنا گردد سؤال اندر جواب



از خطابش هست گشتی،  چون شراب ازشهدآب
وز شرابش نیست گشتی،  همچوسِکر اندر شراب

او، زِ نازش سر کشیده همچو آتش آفتاب
تو، زِ خجلت سر فکنده چون خطا پیش صواب


گر خزانِ  غارتی مر باغ را بی‌برگ کرد
عدل سلطان بهار آید برای فتح باغ


برگ‌ها چون نامه‌ها برآن نبشته خط به خط
شرح آن خط‌ها بجو در اندٌه‌ِ اٌم‌اَلکتاب


مولوی » دیوان شمس » غزلیات
توضیح: تغییر لغات، ویرایش و تنظیم جدید مبنی بر استنباط و پژوهش شخصی من است و درجهء انحصار و تغییر مکرر در غزل های شمس نیست؛ بنا به تضادی که در طبقاط مردمی و حاکم از بدو تدوین شمس وجود داشته و هست، مصداق مبرم، همیشه بر آن بوده که واقعیت را از روایت کاتبان مزدور به تفریقِ  شعور برسانند
دامون



آه از این زشتان که مه‌رو می‌نمایند از نقاب
از درون‌سو کاه‌تاب و از برون‌سو ماهتاب

چنگ دجال از درونند، رنگ ابدال از برون
دام دزدان در ضمیر و رمز شاهان در خطاب

عاشق چادر مباش و خر مران در آب و گل
تا نمانی ز آب و گل مانند خر اندر خلاب

چون به سگ نان افکنی‌، سگ بو کند آنگه خورد
سگ نه‌ای‌، شیری‌، چه باشد بهر نان چندین شتاب‌؟

در هر آن مردار بینی رنگکی گویی که جان
جان کجا‌ رنگ از کجا‌؟ جان را بجو‌، جان را بیاب

تو سؤال و حاجتی‌، دلبر جواب هر سؤال
چون جواب آید فنا گردد سؤال اندر جواب

از خطابش هست گشتی چون شراب از سعی آب
وز شرابش نیست گشتی همچو آب اندر شراب

او ز نازش سر کشیده همچو آتش در فروغ
تو ز خجلت سر فکنده چون خطا پیش صواب

گر خزان غارتی مر باغ را بی‌برگ کرد
عدل سلطان بهار آمد برای فتح باب

برگ‌ها چون نامه‌ها بر وی نبشته خط سبز
شرح آن خط‌ها بجو از عنده‌ُ ام‌الکتاب

۷ اردیبهشت ۱۴۰۴

نگفتمت مرو آنجا كه مبتلات كنند؟

 




نگفتمت

نگفتمت مرو آنجا كه مبتلات كنند؟

كه سخت دست درازند و بسته پات كنند

نگفتمت كه بدان سوى، دام در دام است

چو در فِتَدى درآن، كى رهات كنند؟

نفگتمت به خرابات طٌرفه مستانند؟

كه عقل را هدف تير و ترَّه هات كنند

چو تو سليم دلى را چو لقمه بربايند

به هر پياده شهى را - به طرح مات كنند

بسى مثال خميرت دراز و گرد كنند

كُهت كنند و دو صد بار كهربات كنند

تو سرو دل - تُنُكى پيش آن جگرخواران

اگر روى چو جگربند شوربات كننند

تو اعتماد مكن بر كمال و دانش خويش

به كوه قاف شوى، زود در هوات كنند


هزار مرغ ِ عجب از گِل تو برسازند

چو ز آب و گل گذرى تا دگر چِهات كنند

برون كشندَت از اين تن چُنان كه پنبه ز پوست

مثال شخص خيالييت بي جهات كنند

چو در كشاكش احكام راضيَت يابند

ز رنجها برهانند و مرتضات كنند

خموش باش كه اين كودكان پست سخن

حشيشی اند و همين لحظه ژاژخات كنند


غزل از مولوی


۱۱ دی ۱۴۰۲

دوش آمد پیل ما را باز،هندُستُن به یاد

  





دوش آمد پیل ما را باز

هندُستُن به یاد

پرده ی ِ شب می‌درید او 

از جنون

تا بامداد



دوش ساغرهای ساقی 

جمله مالامال بود

ای که تا روز قیامت 

عمر ما 

چون دوش باد



باده‌ ها در جوش از اووُ

عقل‌ها

 بی‌هُوش از او

جُزووُ کُلُ  

خار و گل

از رویِ خوبش 

بود  شاد



بانگ نوشانوش مستان 

تا فلک بَررَفته بود

بر کف ما باده بودُ 

در سرِ ما بود باد



در فلک افتاد از ایشان 

صد هزاران غلغله

بر سجود افتاد ازایشان 

صد هزاران کیقباد



روز پیروزی ِ دولت 

در شب ما درج شد

شب زِ اِخوانِ صفا 

ناگه 

چنین روزی بزاد



موج زد دریا

نشانی یافت

زین شب، آسمان

آن نشان را 

از تَفَخّر

 بر سر و رو می‌نهاد



هر چه ناسوتی

زِ ظلمت 

راه‌ها را بسته بود

نور لاهوتی ز رحمت 

بسته‌ رَه را  می‌گشاد



کی بماند زان هوا 

اَشکال حسی راقرار؟

کی نماند برقرار آن کس 

که یابد این مُراد؟



عمر را از سر بگیرید 

ای مسلمانان 

که یار

ُنیستان را هست کردُ

عاشقان را داد، داد



یار

 ما افتادگان را 

:زین سبب معذور داشت

چونکه 

هر جا اوست ساقی

کس نماند بی سداد



جُوش دریای عنایت 

ای مسلمانان شکست

طمطراقش اجتهاد و 

.بارِنامش اعتقاد



آن عنایت

شمس تبریزی بود

کو یوسُف است

هم عزیز مصر باید مشتریش

اندر مزاد



دیوان شمس، غزلیات



تغییر و تفکیک کلمات و ویرایش جدید شعر، توسط دامون

به امتیاز کارگاه شعر دامون

۰۱/۰۱/ ۲۰۲۴

توضیح: تغییر لغات، ویرایش و تنظیم جدید مبنی بر استنباط و پژوهش شخصی من است و درجهء انحصار و تغییر مکرر در غزل های شمس نیست؛ بنا به تضادی که در طبقاط مردمی و حاکم از بدو تدوین شمس وجود داشته و هست، مصداق مبرم، همیشه بر آن بوده که واقعیت را از روایت کاتبان مزدور به تفریقِ شعور برسانند
دامون




:کلمات و ترکیبات
سداد: راستی و درستی در کردار و گفتار. (غیاث ). راستی . (مهذب الاسماء): محکمی . استواری  *فایده ٔ سداد رأی ... آن است که چون از دوستان دشمنی پدید آید، درحال، اطراف کار خود فراهم گیرد* (کلیله و دمنه ) 
و بر قواعد سداد... استمرار یافت* . (سندبادنامه ص 10)* 
از سداد سیرت و رشاد طریقت رعایای آن بقعه را در ریاض امن و جنان امان بداشت* . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی)*

.مزاد کردن: بر قیمت چیزی زودن . (ناظم الاطباء). نرخ متاع بالا کردن