۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵

هر خوشی گر فوت شد بی تو ! مباش اندوهگین




هر خوشی گر فوت شد بی تو

مباش اندوهگین!


کو به نقشی دیگر آید سوی تو

می‌دان یقین!


ناخوشی مَر طفلِ جان از دایهِ کم شیر بود

چون بُرید از شیر آمداز خُمر، انگبین


این خوشی چیزیست بی‌چون 

کآید اندر نقش‌ها

گردد از حُقه به حُقه در میانِ آنُ این

لطف خود پیدا کند در آبُ باران ناگهان

 باز گلشن میشود

سررا برآرد از زمین

گه ز راه آب آید گه ز راه نایُ و گوش

گه ز راه شاهد آید 

گه ز راه با اسب و زین


از پس این پرده‌ها ناگاه روزی سر کُند

جمله بت‌ها بشکند آنگَه 

نه آن ماند نه این


جان به خواب 

از تن برآید چون خیال آید پدید

تن شود معزول و عاطل 

صورتی دیگر ببین!


گویی اندر خواب آید 

همچو سروی خویش را

روی من چون لاله زار و تن 

چوفرشِ یاسمین


ُآن خیال سرو رفت  

جان به خانه بازگشت

ان فی هذا ذاتُ عبرالعالمین


ترسم از فتنه، وَگرنی 

گفتنی‌ها، گفتمی

حق ز من خوشتر بگوید  

مُهملِ ادراکِ دین


آخر ای تبریزِ جان 

اندر نجوم دل نگر!

تا ببینی شمس دنیا را

 تُو عکسِ شمس دین!


مولانا » دیوان شمس » غزلیات »

غزل شمارهٔ ۱۹۳۷


توضیح:

غزل بالا میتواند از بریده ء چند غزل باشد وهمینطور میتواند دستنویس پژوهنده و شاگری از مولوی بوده باشد واین سخنان و کوتاه نوشتهء اودر زمان سخن گفتن مولوی باشد به آن معنی که توازن شعر های اورا دارا نیست به هر هنگام، بر یک معقوله میگردد وآن، عشق است و پدیداری شمس از آن 


همان غزل به تصحیح فروزانفر و از گنجوررا در پایین آوردم که مطابقت شود 

از جمله، تغییر و ویرایشِ بالا، استنباط من از شمس است که از زبان او میشنوم از شعور خویش

با درود دامون  

 دوشنبه ۲۱ اردیبهشت ۲۵۸۵  



هر خوشی که فوت شد از تو مباش اندوهگین


کو به نقشی دیگر آید سوی تو، می‌دان یقین


نی خوشی مر طفل را از دایگان و شیر بود


چون برید از شیر آمد آن ز خمر و انگبین


این خوشی چیزی است بی‌چون کآید اندر نقش‌ها


گردد از حقه به حقه در میان آب و طین


لطف خود پیدا کند در آب باران ناگهان


باز در گلشن درآید سر برآرد از زمین


گه ز راه آب آید گه ز راه نان و گوشت


گه ز راه شاهد آید گه ز راه اسب و زین


از پس این پرده‌ها ناگاه روزی سر کند


جمله بت‌ها بشکند آنک نه آن است و نه این


جان به خواب از تن برآید در خیال آید بدید


تن شود معزول و عاطل صورتی دیگر مبین


گویی اندر خواب دیدم همچو سروی خویش را


روی من چون لاله زار و تن چو ورد و یاسمین


آن خیال سرو رفت و جان به خانه بازگشت


ان فی هذا و ذاک عبرة للعالمین


ترسم از فتنه وگر نی گفتنی‌ها گفتمی


حق ز من خوشتر بگوید تو مهل فتراک دین


فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلات


نان گندم گر نداری گو حدیث گندمین


آخر ای تبریز جان اندر نجوم دل نگر


تا ببینی شمس دنیا را تو عکس شمس دین


 

غزل شمارهٔ ۱۹۳۸: نازنینی را رها کن با شهان نازنین »« غزل شمارهٔ ۱۹۳۶: عاشقان نالان چو نای و عشق همچون نای زن


۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵

کاویان (کاویانه)

 



مرحم ِ سرد محبّت را
دستهای منجمد از عشق را
سوره های ِ وعده ها را
در پس صد قرن
نمیدانم
نمیدانم که اکسیرش کُنم نام
یا که داروئی برای حل شدن در خویش
در این مسلخ، در این زنجیر؟
*
کآفریدون گفت:
آنکه دارد آبله بر پای
آنکه افتاده است، یوغ، بر گردن
اسیر نامرادی هاست
در این تندر، دراین ابطال
چگونه میتواند رستخیزش را به جشن آرد
همگام
با خر دجاّل
که ابریقش ز ِ تشت خون
طعامش قیمهء سرهاست؟


دامون

٢١/٠٤/٢٠٠٩


کآفریدون گفت: که فریدون گفت؛ اینجا طعنه، به خطابه ای دارد که فریدون آهنگر، در روز طغیان بر ضدِ آژیدهاک، به زبان آورد. 

۹ اردیبهشت ۱۴۰۵

ما گُلهای خندانیم

 




۱ اردیبهشت ۱۴۰۵

البته در مثل هیچ مُناقشه نیست

 


 


 

  من خر تو خر، او و شما خر، ما خر شمایان خر و آنها خر، رسم "آنکس" که بداند خر است و نیمخواهد بداند که خر است و در خرییت خویش، بماند که بماند.

وآنکس، که نداند خر است ویا خریتش را درک نکند و یا هنوز، نفهمیده خریت یعنی چی، در خرییت خویش بماند و بماند و بماند.

چرا خریم؟

 خریم، و میدانیم که خریم و این نجوا، این به به ُ  چَه چَه ها، این باد تو قَب قبها، فصاحتِ بی مساحت ها، کاسهء داغتر از آش ها و هزار کوفتُ کثافت ها، هنرمندها، خواننده ها بیننده ها، شرکت کننده ها سپرده ثابت ها و راننده ها و گزمه ها در برزنها، مجحول ها، مفعول ها، آینده گان، بزرگان، خود شیفته گان،نا خدایانِ نشسته بر لب تیغ.  

چرا خریم؟

چرا که آینده را گذشته  میدانیم و حال را زندگی، به وجودمان، به آن مغزمان تفاوتی نمیبینیم، چون که خریم تا ادامهءِ تاریخ در بینهایتِ دور مُماس، تانژانت نه موازی؛ فرق بدُ از خوب نمسنجیم؛ چشم بسته، غیب میگیم، یه کلاه ِ گشاد، رو سرمون گذاشتیم که جلو چشمامونُ گرفته، سیاستمدارانه  حکیمالحکما شده ایم، خر به تمام معنی، فکر نمیکنم از ما خر تر هم پیدا بشه.

خریم و مشغولِ عرعریم، صدای شیه ءِ رخش کجاست؟، تو پوستِ اسبِ مرده ایم، مثل اسبِ سنگنوشته ها،همش جا ر میزنیم، صدای عر عرمون به کاعنات میرسه، از صبح تا به شام، از خروس خوان ، تا به عصرِ شُقال خان.

چرا خریم" را جوابی نیست و چون جواب نیست، سئوال نیست، پژواکی نیست،  آنجا را تا اینجا راهی نیست

*

"چرا خریم" را باید جورِ دیگر دید.

 

 

 

 

دامون

 

۱۴/۰۲/۲۰۲۱

 

 

پیس:

 "در مثل هیچ مُناقشه نیست"  خود یک مثل است و برای آن میگویندکه منضور آن خرِ حیوان نیست، در مثل هیچ منا قشه نیست و قصد، درک مطلب است و از ایندست

۲۸ فروردین ۱۴۰۵

تیغ


 




قطاردر قطار
و نهیب رسام گونه ء سربی
و بوی گندیدهء  شاش اسبها و گزمه ها
خشاب در خشاب
و هابیل
تپانچه ء پدری را 
در خفا به صیقل است
*
در صُفره نان 
کنار خنجری به تیزی تیغ
و دست خواهش ما در هواست آویزان
*
قطار در قطار 
  وحی ِ سرب در قنود شکستهء شللیک


دامون


قطاردر قطار اینجا به معنی صف های متمرکز و پوشیده از صلاح است
نهیب رسام گونه ء سربی،  به معنی رجز خوانی سر دستهء سربازان آماده به جنگ
تپانچه ء پدری، قلوه سنگی که در بدو تاریخ هابیل بر سر قابیل کوفت
خنجری به تیزی تیغ، دندانهای تیز یک سگ زنجیر گسیخته، با صورتی شبیه به آدمی بی گناه 
وحی ِ سرب، در قنود شکستهء شللیک اینجا به معني، در حال شلیکِ بی امتدادِ گلوله 
بوی گندیدهء  شاش اسبها و گزمه ها، بوی ادرار در آبریزگاهِ مسجد ها