۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵

کاویان (کاویانه)

 



مرحم ِ سرد محبّت را
دستهای منجمد از عشق را
سوره های ِ وعده ها را
در پس صد قرن
نمیدانم
نمیدانم که اکسیرش کُنم نام
یا که داروئی برای حل شدن در خویش
در این مسلخ، در این زنجیر؟
*
کآفریدون گفت:
آنکه دارد آبله بر پای
آنکه افتاده است، یوغ، بر گردن
اسیر نامرادی هاست
در این تندر، دراین ابطال
چگونه میتواند رستخیزش را به جشن آرد
همگام
با خر دجاّل
که ابریقش ز ِ تشت خون
طعامش قیمهء سرهاست؟


دامون

٢١/٠٤/٢٠٠٩


کآفریدون گفت: که فریدون گفت؛ اینجا طعنه، به خطابه ای دارد که فریدون آهنگر، در روز طغیان بر ضدِ آژیدهاک، به زبان آورد. 

۹ اردیبهشت ۱۴۰۵

ما گُلهای خندانیم

 



۱ اردیبهشت ۱۴۰۵

البته در مثل هیچ مُناقشه نیست

 


 


 

  من خر تو خر، او و شما خر، ما خر شمایان خر و آنها خر، رسم "آنکس" که بداند خر است و نیمخواهد بداند که خر است و در خرییت خویش، بماند که بماند.

وآنکس، که نداند خر است ویا خریتش را درک نکند و یا هنوز، نفهمیده خریت یعنی چی، در خرییت خویش بماند و بماند و بماند.

چرا خریم؟

 خریم، و میدانیم که خریم و این نجوا، این به به ُ  چَه چَه ها، این باد تو قَب قبها، فصاحتِ بی مساحت ها، کاسهء داغتر از آش ها و هزار کوفتُ کثافت ها، هنرمندها، خواننده ها بیننده ها، شرکت کننده ها سپرده ثابت ها و راننده ها و گزمه ها در برزنها، مجحول ها، مفعول ها، آینده گان، بزرگان، خود شیفته گان،نا خدایانِ نشسته بر لب تیغ.  

چرا خریم؟

چرا که آینده را گذشته  میدانیم و حال را زندگی، به وجودمان، به آن مغزمان تفاوتی نمیبینیم، چون که خریم تا ادامهءِ تاریخ در بینهایتِ دور مُماس، تانژانت نه موازی؛ فرق بدُ از خوب نمسنجیم؛ چشم بسته، غیب میگیم، یه کلاه ِ گشاد، رو سرمون گذاشتیم که جلو چشمامونُ گرفته، سیاستمدارانه  حکیمالحکما شده ایم، خر به تمام معنی، فکر نمیکنم از ما خر تر هم پیدا بشه.

خریم و مشغولِ عرعریم، صدای شیه ءِ رخش کجاست؟، تو پوستِ اسبِ مرده ایم، مثل اسبِ سنگنوشته ها،همش جا ر میزنیم، صدای عر عرمون به کاعنات میرسه، از صبح تا به شام، از خروس خوان ، تا به عصرِ شُقال خان.

چرا خریم" را جوابی نیست و چون جواب نیست، سئوال نیست، پژواکی نیست،  آنجا را تا اینجا راهی نیست

*

"چرا خریم" را باید جورِ دیگر دید.

 

 

 

 

دامون

 

۱۴/۰۲/۲۰۲۱

 

 

پیس:

 "در مثل هیچ مُناقشه نیست"  خود یک مثل است و برای آن میگویندکه منضور آن خرِ حیوان نیست، در مثل هیچ منا قشه نیست و قصد، درک مطلب است و از ایندست

۲۸ فروردین ۱۴۰۵

تیغ


 




قطاردر قطار
و نهیب رسام گونه ء سربی
و بوی گندیدهء  شاش اسبها و گزمه ها
خشاب در خشاب
و هابیل
تپانچه ء پدری را 
در خفا به صیقل است
*
در صُفره نان 
کنار خنجری به تیزی تیغ
و دست خواهش ما در هواست آویزان
*
قطار در قطار 
  وحی ِ سرب در قنود شکستهء شللیک


دامون


قطاردر قطار اینجا به معنی صف های متمرکز و پوشیده از صلاح است
نهیب رسام گونه ء سربی،  به معنی رجز خوانی سر دستهء سربازان آماده به جنگ
تپانچه ء پدری، قلوه سنگی که در بدو تاریخ هابیل بر سر قابیل کوفت
خنجری به تیزی تیغ، دندانهای تیز یک سگ زنجیر گسیخته، با صورتی شبیه به آدمی بی گناه 
وحی ِ سرب، در قنود شکستهء شللیک اینجا به معني، در حال شلیکِ بی امتدادِ گلوله 
بوی گندیدهء  شاش اسبها و گزمه ها، بوی ادرار در آبریزگاهِ مسجد ها

۲۸ اسفند ۱۴۰۴

سال نو (یک)








دستهایِ خالی ام امروز
فدایِ خلوتِ اندیشه ای گم
در فرازِ نوجوانیهاست

روی دوشم کوله بار خاطره
این درد سنگین جای پایش را
به روی زخمهای کهنه و متروک میپاشد

دلم خونابه ای از درد و عصیان است
و من درموجهایِ ناشکیبایش
همه در صیدِ یک کَشتی شکسته
تخته ای مفلوک، که منرا
باز
بر ساحلِ اُمید، همان امید که من آنرا
هیچگاه نتوانستم به میآدش
همان امید که مادر داشت
همان شرمی که در صورت برادر داشت
همه امید من آنروزهای دلنشین با پولهای کاغذی نو
که بوی عطرشان آب از دلم میبُرد
وسالی نو به دیدار همه اطرافیان بودیم
دستهایم خالی و متروک
چَشمهایم مانده بر راهش
که روزی باز پدر با کوله بارِ هدیه ها
از راه برگردد، دلش خوش صُفرهء هفسینمان
چرب از فراقتها، دوباره سورهء میعاد برخواند

دستهایم خالیند امروز و عیدم خالی از گرماست
گرمای آغوشی که من را در به در، درکوچه و بازار میخواند
که شاید روزِ عیدی خوش
ولی افسوس همه افسانهء صد سال و روئیاهاست

دستهایم خالیند امروز
و عیدم خالی از گرماست
قطره اشکی خورد با چُس پت پتِ این شمع فرسوده
میان ساحل و دریا به جا مانده است
پدر مُرد و زمین سجادهء عمرش همه بلعید
نه مادر ماند نه فرزندی
دلم خون است و در دستم
قلم خوشکیده ومات، وصف عید
دیگری دارد


دامون
۱۹/۰۳/۱۹۸۷

شب عید، برمن آلمان

به و. تنها

Posted by Damon at 00:08