۲۳ شهریور ۱۴۰۵

مشق شعر برداشت از یک غزل (شمارهٔ ۱۵۰۴) دیوان شمس - نگارهء کورش






نگارهء کورُش


آنان که در زنجیر، رشک بر رهایی می برُدند را همانند خویش به آزادی رساندم   



افزون بر آن هر کیش و گزینش اگر چه، ناسازگار با حقیقت یکتا بود را برای شادکامی آنان، ارج نهادم



درد ناشنیدهء هر ستمدیده را داد رسی کردم 
بی پروا به کاستن از، آزادی خویش .  


اگر چه زخم خورده و تنها لیکن، همیشه شکیبا، به دارسی بودم

چرا که شکیبایی و بردباری یکتا ترفندیست، ناسازگار، در جنگ با نادرستی ها

چه جانکاه اما افتخار آفرین از خاک وآب وآتش که بنیانم از آن آفریدی

 دراین تیزاب رنج و حسرت و عصیان بی پایان

 در این بیقوله که حتی نمیروید دانه ای گندم درون شوره زارانش، بنیادی برای

 آسایش بنا کردم .

به هر روی، اگر از سر نادانی 

جُز تو کسی را یاد کردم

 دیگری را ستایش و همانند تویاد کردم، ببخشایم 
 ببخشایم! 

دامون



شنبه ۲۴ مرداد ۲۵۸۵




-----------

یاداوری: در این غزل از مولوی که آنرا از گنجور که در پایین بازنوشته شده، تمرکز به دو پویه شده: نخست درک مطلب آورده شده که به رویدادی مینماید که فرد دیگری انرا در گذشته انجام داده؛ حکایتی از شخصی دیگر ومولوی در این غزل، زبان گویای او از آن رخداد میشود، توصیف او(این نظر شخصی من است فراموش نکنید! ) از روزگار یک رستاخیز و بنیادی نوین است که توسط شخص یاد شده اتفاق میافتد که آرایش جهان آن زمان را دگرگون کرده و بنیادی نوین را بنا مینماید. 

 دوم - کما بیش درگویش من از واژه های فارسی وام گرفته شده 
امید است که دلپسند تو باشد

دامون

 غزل شمارهٔ ۱۵۰۴ دیوان شمس  
با نوشتارم در داخل آن


حسودان را ز غم آزاد کردم

دل گله خران را شاد کردم


آنان که در زنجیر نادانی، رشک بر رهایی خویش می برُدند را ،همانند خویش به آزادی رساندم   

به بیدادان بدادم داد پنهان

ولی در حق خود بیداد کردم

افزون بر آن، هر کیش و گزینش اگر چه، ناسازگار با حقیقت یکتا بود را برای شادکامی آنان ارج نهادم

چو از صبرم همه فریاد کردند

چنان باشد که من فریاد کردم

درد ناشنیدهء هر ستمدیده را داد رسی کردم 
بی پروا به کاستن از، آزادی خویش .  

مرا استاد - صبر است و از این رو

خلاف مذهب استاد کردم

اگر چه زخم خورده و تنها، همیشه شکیبا به دارسی بودم
چرا که شکیبایی و بردباری یکتا ترفندیست، در جنگ با نادرستی ها

جهانی که نشد آباد هرگز

به ویران کردنش آباد کردم


در این تیزاب که همچون برگ کاه است

به خاکُ گل در او بنیاد کردم


چه جانکاه اما افتخار آفرین از خاک وآب وآتش که بنیانم از آن آفریدی

 دراین تیزاب رنج و حسرت و عصیان بی پایان

 و در این بیقوله که حتی نمیروید دانه ای گندم درون شوره زارانش، بنیادی برای

 آسایش بنا کردم .


فراموشم مکن یا رب ز رحمت

اگر غیر تو را من یاد کردم

 
به هر روی

اگر از سر نادانی 

 دیگری را ستایش و همانند تویاد کردم، ببخشایم 

 ببخشایم! 

-----


وام گرفته از نوشته های دیرینه خودم:

بهر تویل

در این امواج پُر عُصیان
در این بُهران دریابار
در این کولاب ِ ننگ و حصرت و افسوس بی پایان
در این بیقوله که حتی نمیروید نهال خستهء گندم درون شوره زارانش
در این سبزی ِ بد خیمی ، که از تُرش آب پسمانده ز ِ پارین روز رققت بار دیروز است
نمییابی بر این کشتی یکی سُکّان، نه ا سکانی بر این لنگر نه یک انگارهء محکم به مفلوکی ِ این اِشکسته کشتی، که هر موج خروشان را دهد آهسته تر صُوقی ز ِ کژّی گونهء ایام
نمی آید نظر را دیده بر ساحل دگر
که در هر گوشه اش
یک کومه از شادی به جشن آید
و پاکو بان
ز برگشتی دوباره
به اعجازی زمانگونه
به روئیا های زیبایی
و بیدارت کند
آهسته از کابوس مسلخ گونهء امروز بی فردا
***
در این بهر طویل قصهء انسان
جدا ماندیم
دو صد افسوس
دو صد هی هات


دامون

اول تیر ١٣٩٠






روز ِ مُنعکس
*
در مدار این دایره که ما در دورانیم
در رُخست ِ این روز ِ مُنعکس
که مثل گاو
بر پیشانی سپیدمان نشسته
و در کنار این شاپرک های هر جایی که حتی
سهم موریانه هارا هم بالا کشیده ا ند
اگر که خوب نظاره کنی، اگر که آن بصیرت ‌ ِ اجبار را
نواله‌ ء روح وا مانده در خلصه ات کنی، خواهی یافت، آری
خواهی فهمید، که از این راه از میان بُرده، راه ِبرگشتی نیست،و حتی
رد پايی هم
از گذشته ء درنوردیده در قفا
***
تنها عشق است، آمیخته در شریان
تنها ما، در رُخست ِ این روز مُنعکس، در کنار این شاپرک های هر جایی
و این انعکاس کاذب شادیها
که میتازد تازیانه خوشبختی را
به کتف نازک مان


دامون
دوشنبه ١٥ آبان ١٣٩١




در این غصیانِ بارانی
*

در این مسلخ شده در ناکجایِ دور، کنار جادهء ابریشمی از پود رفته زُخ‌ نمایش عور،« سر ها در گریبان است»، و گَر حرف محبت بر زبان آری، بسان واژه ای نا جور نامَندَت و رسم من، و ما بودن، و رسمِ سادهء اجسام، و این آیا و شایدها
و این بنشسته بر مسند گدای کور
*****
میترسند، سایه ها از سایه هایِ خویش، در این، بر باد رفته از همه اَیّام
در این غصیانِ بارانی، در این دم کرده گورستان


دامون
١٠/١٨/٢٠١٦


📜 The Cyrus Inscription (Final English Version)
I broke the heavy chains of those who envied the free,
and longed for liberation.
I set them free, to stand right by my side in liberty.
Moreover, every faith and choice—
even if it did not align with the ultimate truth—
I respected and valued, just to bring them happiness.
I answered the unheard pain of every oppressed soul,
without fearing the loss of my own freedom.
Though I was heavy with sorrow, feeling helpless and alone,
I always remained patient as I served justice.
For patience and endurance are the ultimate tool,
the only way to fight against all wrongs. [1]
How painful, yet how full of pride,
that you created me from earth, water, and fire.
In this bitter rain of grief, regret, and endless rebellion,
in this wasteland where not a single grain of wheat can grow in the salty soil,
I built a foundation for comfort.
Anyway, if out of ignorance
I remembered anyone but You,
or if I praised another and thought of them as Your equal, forgive me—
forgive me!
Damon
Saturday, August 15, 2026

۲۴ مرداد ۱۴۰۵

باران

 






جاری ابرها را در جنگل بی پایان ستاره ها

از هر کنارهء آسمان نظاره گرم

میخروشد در تاریک مُدام پژواک ِ یک یک توده ها ی مُتمادی

همچون قراولان‌ِ سلطانی قدار بند

میبارد از هر گوشه ء نهان، بر بوته هایِ خشکیده و اطشان

قطره قطره چکه های باران

 

آه ای فرشتگان زیبا

که آبستن شکوه بارانید

و میبارید دانه های عصیان زا در رعد هر صدا

با واژه، با حرف، چگونه توانم بیانتان؟

 

چگونه توانم نوشت شمایان را به رویِ سطح این کولاب شور؟

 

دامون


۲۱ مرداد ۱۴۰۵

آدینه ٢

 








عمق مطلب گسیخت از افسار


و مرا پرده دری بر کجاوه نشت، دراین آدینه که فردایش بیش نیست


آری، گندابه ای تُرش گونه، از غصیان آدمیست این شیطان


سنگیست شاید پرتاب شده در چاهدیگ ِ خانه ما


که افسون هزاران افریت را  تنوره میکشد هر دم،


و در هر بازدمش، میسُراید دوباره نکبت را


گوئی از نژاد الکنان‌ ِ هفت کواکب فشرده اند اینان را که ملت را کور و کر و لال میطلبند


و با، تکیه بر جهیز کبر و ریا، لگدمال میکنند خاک ایران را


و فتوایِ قتل سهراب را به امضا، بعد از شکستن شیشه ی‌ نوش دارو


حقیقت، هرچه هست، در غیابش بالا کشیده اند، اینان، دیوار دروغ را، چون برج اغماض

 
اینان هرزه گویانند، کاسه لیسانی دجال !



دامون

٠٦/٢٤/٢٠١٦


آدینه: در اینجا به معنی عصرِ جمعهءِ دلگیر



۵ مرداد ۱۴۰۵

قسم هایِ من

 



من با خود قسم خورده ام که در همه اُو قا ت 
حتی اگر یک بار هم شُده، به یاد ِ از دست رفته گانم، سورهء میآد بسرایم 
در این سرای، تو چه دانی، چه میشود 
دم ِ دگری 
شاید معجزه ای دوباره 
سادهء دستهای‌ آنها را، به یاد ِ روز آرد 
و مرا 
خوش وقت، در اعجاز ِ گُلهای ِ یاس، یا که در آغوش کشیدن‌ 
چونان که دگر در پوست نگنجد بدنم 

در باور معجزه ننشسته ام 
ادراکم این را میداند که گذشته، گذشته است 
و به دنبالِ اسخاره و تطبیق ِ سطر به سطر ِ آنچُنان، از واژها نیستم 
هر چه پیش آید خوش آید، زبان و لحجه ء خود را، عوض نباید کرد 
و در یک عان، نباید که سپُرد به باد ِ هرجائی پرچم قافیه ء خویش را 
من با خودم قسم خورده ام ، که ننویسم آن را که در واقع، در دل ندارم 
میتراود بوی ِ خوش نان و صفای ِ روز یا که نجوایِ پرنده ای، از کوزهء لبهایم، آنسان که من آنرا میشنوم 
نه آن چه چه کذائی ِ بُلبُل که از داخل ِ آن جعبه درمیاید 
گُمان به هر دلیل که داری، بدان، حقیقت در چشم نمی آید و تصویر نیست 
آنکه درون ِ آینه بینی، نماد تو است 
آنچه درون ِ آینه نیست در تواست 
درون ِ ادراکت 

برای درک ِ دوباره در خویش می نگرم، 
من نزد ِ خود قسم خورده ام، که تا جان در بدن دارم ایمانم را از خویش ِ در خویشم 
کم نکُنم 

من نزد ِ خو د قسم خورده ام، که تا ابد 
عاشق باشم 
عشق می سُراید معجزه را در بند بند تنم 
میزُداید زِ تصویری که در آینه مرا مینگرد 
و از سر ِ تسلیم  ودر خالی ِ خویش 

آه که، زبان الکن در این سخنکده آمد 
و چندان که میرود در این لا متناهی ِ عشق 
قسم یاد میکُند 
به گُفتهء خویش 



دامون 


٢٩/٠٤/٢٠٠٩

۲۴ تیر ۱۴۰۵

در میان

 




در میان ِ امروز به فردا شاید، دو درخت است، که از انبوه بیشه،‌ هنوز مانده به جای

یکی این درخت خُشکیده و عبوس ِ حیاط آدم ها ست
که در تُندر بی رحم تبر 
مجالی را 
در حیطه حائض نیست

و دیگر آن

درخت مغموم و عور ِ تن ِ ماست
 که شاخ برگش نیست، در خزان پائیزی
برگ انجیری هم
برای ِ پوشیدن



دامون

سه شنبه/٠٦/بهمن/١٣٨٩