۳۰ خرداد ۱۴۰۵

شیر ژیان و رستم دستانم آرزوست







بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست

بگشای لب که قند فراوانم آرزوست


ای آفتاب حُسن! برون‌ آ دمی زِ ابر

کآن چهرهٔ مُشَعشَعِ تابانم آرزوست


بشنودم ازهوایِ تو آواز طبل باز

باز آمدم که ساعدِ سلطانم آرزوست


گفتی: ز ناز بیش مَرَنجان مرا، برو

آن گفتنت، که "بیش مرنجانم" آرزوست


وآن دفع گفتنت که:برو! شَه به خانه نیست

وآن ناز، و باز، تندی دربانم آرزوست


در دست هر که هست ز خوبی قُراضه‌ است

آن معدن مَلاحت و آن کانم آرزوست


این نان و آبِ چرخ، چو سیل است بی‌وفا

من ماهی‌ام، نهنگم، عُمّانم آرزوست


یعقوب‌وار "وااَسَفاها" همی زنم

دیدارِ خوبِ یوسفِ کنعانم آرزوست


والله که شهر بی‌تو مرا حبس می‌شود

آوارگیّ و کوه و بیابانم آرزوست


زین همرهان سست‌عناصِر دلم گرفت

شیرژیانُ رستم دستانم آرزوست


جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او

آن نورِ رویِ موسیِ عِمرانم آرزوست


زین خلق پُرشکایتِ گریان، شدم ملول

آن های هوی و نعرهٔ مستانم آرزوست


گویاترم ز بلبل، امّا ز رَشک عام

مُهریست بر دهانم و افغانم آرزوست


دی شیخ با چراغ همی گشت گِرد شهر

کز دیو و دَد ملولم و انسانم آرزوست


گفتند: یافت می‌نشود، جُسته‌ایم ما

گفت: آن چه یافت می‌نَشوَد، آنم آرزوست


هرچند مُفلسم،نپذیرم عقیق خُرد

کانِ عقیقِ نادرِ ارزانم آرزوست


پنهان ز دیده‌ها و همه دیده‌ها از اوست

آن آشکارْ صنعتِ پنهانم آرزوست


خود، کارِ من گذشت، ز هر آرزوُ آز

از کان و از مکان، پی ارکانم آرزوست


گوشم شنید قصّهٔ ایمان و مست شد

کو قِسم چشم؟ صورت ایمانم آرزوست


یک دست جام باده و یک دست زلفِ یار

رقصی چنین میانهٔ میدانم آرزوست


می‌گوید آن رَباب: که مُردم ز انتظار

دست و کنار و زخمهٔ عثمانم آرزوست


من هم‌ رَباب عشقم ُ عشقم رُبابی است

وآن لطف‌های زخمهٔ رحمانم آرزوست


باقی این غزل را ای مطرب ظریف

زینسان همی شمار، که زین سانم آرزوست


بنمای! شمس مَفخَر تبریز روو ز شرق

من هدهدم حضور سلیمانم آرزوست



مولانا

مولانا » دیوان شمس » غزلیات »

غزل شمارهٔ ۴۴۱



 تغییر واژه و ویرایش  غزل درج شده مبنی بر استنباط شخصی من بوده و درجهء اعتباردیگری را حایض نیست

دامون




۱۷ خرداد ۱۴۰۵

یاد ٣

 






نشسته
نشسته در ستبر ِ اُستخوانی جاده ای پُراز فرازُ نشیب، ترددی به جا مانده از این غزل آنک.
گذشتِ زمان، ماسیده درحیاط بی درخت این خانه، در بارش حقیقت برفی، در کوران.

از سرگذشته ای، از دورترین خاطره ام، مرا به یاد خویش آرد،
دوباره 
تکرار میشوم، در یافته‌ای از جنس ِکاغذ و سرود
و در سیلِ این حروف، ژاله های قلتان میآوشخُوارد گونه ها یم را،
و مِضراب عشق به شورابه میزند در سایه ء لبهام.


دامون
چهار شنبهء آخر سال ١٣٨٨

۱۱ خرداد ۱۴۰۵

ساقی تو شراب لامکان را

 


     


ساقی تو شراب لامکان را


آن نام و نشان بی‌نشان را


بفزای به فزایش روانی


سرمست و روانه کن روان را


یک بار دگر بیا درآمیز


ساقی شُدنَت چو ساقیان را


چون چشمه بجوش! از دل سنگ


بشکن! تو سبوی جسم و جان را


اُجرت بِده! عاشقان می را


حسرت بِده! طالبان نان را


بربند! دو چشم عیب بین را


بگشای! دو چشم غیب دان را


تا مسجد و بتکده نماند


 نشناخته ای به این و آن را


خامُش! 

که یک جهان خاموش


در بانگ رُباید این جهان را


 


مولانا » دیوان شمس » غزلیات »


غزل شمارهٔ ۱۲۴



 تغییر واژه و ویرایش  غزل درج شده مبنی بر استنباط شخصی من بوده و درجهء اعتباردیگری را حایض نیست

توضیح

1:

 بند آخر شعر: "خامُش!": درنگ! آهسته، و"خاموش"، جهانی که تاریک و خاموش است، که در موعود و لحضه ای کوتاه، این جهان را خواهد ربود.  

2:

 دوبیت زیر از غزل کم شد ؛ علت این بود که مانند بیت های " گنجانده" مینمود که بعدن به آن اضافه شده باشد و غیر از آن اینکه شاید با دستکاری زیاد، کم مفهوم ونامتعادل مینمود و غزل را از آن هِژمُنی خاص بیرون می آورد و تکرار دوباره بود.  


نان، معماریست حبس تن را

می، بارانیست باغ جان را

بستان سر سفره زمین را

بگشا سر خم آسمان را

دامون

فرتور بالا شاهپور دوم، دوره ساسانیان

11/خرداد/2586

01/06/025



۱۰ خرداد ۱۴۰۵

عمر که بی‌عشق رفت، هیچ حسابش مگیر

 





عمر که بی‌عشق رفت، هیچ حسابش مگیر


آب حیات‌ست عشق، در دل و جانش پذیر



هر که، بِجز عاشقان، ماهیِ بی‌آب دان


مردهُ پژمرده است، گر چه بود او وزین *



عشق چو بگشاد رخت، سبز شود هر درخت


برگ جوانمیدمد، هر نفس از شاخ پیر



هر که شُدش صید عشق، کی شُده او صید مرگ؟


چون سپرش مه بود، کی رسدش زخم تیر؟



سر ز خدا تافتی، هیچ رهی یافتی؟


جانب ره بازگرد، یاوه مرو خیره پیر!***



تُنگِ شِکَرخوار باش، ور نشوی، سِکر شُو!****


عاشقِ این میرباش، ور نشوی رو بمیر



جملهٔ جانانِ پاک، گشته اسیران خاک


عشق فروریخته**، تا برهاند اسیر



ای که به زنبیل تو، هیچ کسی نان نریخت


در بن زنبیل خود، نان  مطلب ای فقیر

چُست شُوُ مرد باش، حق دهدت صد قُماش


***** خاک از آن گشت زر، خون سیا وُش چُودید



مفخر تبریزیان، شمس حق و دین!، بیا


تا بِرَهَد پای دل، زآبُ گلی چون خمیر






وزیدن در باد*

فُرو ریختن؛ آفریدن؛ افشاندن **


خیره پیر؛ پیر خِرفت***


تُنگِ شِکر خوار  یا تنگ شکر خواره: به کسانی به تحقیر گفته میشود، مانند آنان که تسلیم شده وناگزیر
 به تُوبه افتاده گانند****


***** چشیدن؛ سیراب گشتن؛ اطشان شدن 


 تغییر واژه و ویرایش  غزل درج شده مبنی بر استنباط شخصی من بوده و درجهء اعتباردیگری را حایض نیست

دامون 

فرتور بالا تندیسِ شاه وشیر از دورهء ایلام

۴ خرداد ۱۴۰۵

"ما"، شامل من است و تو و..او









آیا تا به حال شنیده ای این را 

که انسان هر چه بنُشخوارد، همان، نمایان گر اوست، مثل ماه که بر پیشانی گاو

 مثل ترشیدگی ماست که از تقارش پیداست.

آیا تا به حال شنیده ای هیچ بقالی را 

که بگوید:" ماستِ من، تُرش است"، مثل همین طلای سیاه، که سرنوشت ما را سیاهتر نگاشت

ما، به روی در یایی از طلای سیاه نشسته ایم 

و هزاران دستِ تبهکار با حضورِخنجری جرار، در خفایِ ما

و ما

در بُردِ این بی ناخدا شکسته کشتیِ مفلوک، پاکوبان، به مرگ خویش.

ما بِنُشخوار کالبد خویش نشسته ایم، دریغ

چَشم ها را بسته، به گوش، پنبه کرده ایم، دریغ

وَ لال، الکن، مثل آن جَرَس که در بغداد به کار گِل گماشتند، دریغ 

و مثلِ آن همشهریِ دگر، که مُغولها، به دورش خط کشیدند.

و این پشم پیله هایِ دروغ در این تموزِ روز.

*
****

"ما"، شامل من است و تو و..او، که به یک کشتی نشسته ایم، بی ناخدا که به سُکّانی.


دامون
ابتدایِ مهر۲۰۱۹
۲۳/۰۹/۲۰۱۹