December 24, 2018

در تموزِ روز ۵





میان حقیقت و دوُروغ، راهِ بسیاریست، چون فاصله بینِ زمین و ماه.
 تو، گفتی شراره ٔ انتقام  در حقیقت نقش میبندد، وقتی، دوروغی در روشنی روز، حقیقتی محض میگردد، میافشُرد مرا همچون تناول باران، به خشگ بیابان.
 تو، گفتی، ساطور، بر گُردِهٔ " حقیقت" نشسته، در تموز روز.

*

 طنینِ پژواکی، به بانگ میخواند: دروغ بود، آنچه تا به حال، حقیقت بود.

*
میان حقیقت و دوروغ را،  مجالی نیست، و پیکر زمان، تو گفتی، از حقیقت خالیست، تو گفتی، که جوینده گان حقیقت، تا به حا ل، آب در هاون دروغ کوبیده اند، در این تموز.
بس نا بخردانه، میتازد چون، کولی سرمست، آنکه، دانسته، خویش را، به بیراهه میزند.
آه که آرزو نقشی بر آب است، و ما هنوز ، چشم بسته بر آن.
تو گفتی، پاشیده در همه جا، بذرِ شکِ نبود.


 
دامون
۱۲/۰۹/۲۰۱۸


پ س:

 _    در تَموز روز یا تموز روز، اینجا پایان روز، هنگامی که آسمان درست وسط تاریکی و روشنیست.
     _     هاون دروغ، آن هاون را گویند که در آن آب کوفتندی.
_     پیکر زمان،  اتفاق افتادن با  انسان، از بدو تا اختتام او.
_     مُواَزنِ ظلم، اینجا معنیِ پیام آوریست، از  حضوربربریت در قرن معاصر،
_     بذرِ شکِ نبود، اینجا همان تخم لقِ دروغ است و
نمایشی شرم آور از یک قحطیِ  پیش ساخته، به زبانی همانند نُت آن فلوتِ صِحر آمیز، از حقیقتی پیام آور است، که همه چیز را خواست خدایی میداند زاییده از انگارهء خویش و نه هیچ چیز دیگری.




November 23, 2018

رفتم به کوی و گفتم که خواجه کو

  


رفتم به کوی خواجه و گفتم که خواجه کو

گفتند عاشق و مست است خواجه کو به کو

گفتم فریضه دارم آخر نشان دهید

من دوستدار خواجه‌ام و نیم عدو

گفتند خواجه عاشق آن باغبان شده‌ است

او را به باغ جو، یا بر کنار جو

مستان و عاشقان بر دلدار خود روند

هر کس که گشت عاشق او، دست از او بشو

ماهی که آب دید نپاید به خاکدان

عاشق کجا بماند، در دو رنگ و بو

برف فسرده کو رخ آن آفتاب دید

خورشید پاک خوردش جمله تو به تو

خاصه کسی که عاشق سلطان ما بود

سلطان بی‌نظیر وفادار قندخو

آن کیمیای بی‌حد و بی‌عد و بی‌قیاس

بر هر مسی که برزد او، زر شد به ارج او

در خواب مشو، ز عالم و از شش جهت گریز

تا چند کورگردی و آواره سو به سو

ناچار برندت، باری، به اختیار مرو

تا پیش خویش باشدت عز و آبرو

گر ز آنکه در میانه نبودی تو سَرخُری؟ 

!اسرار کشف کردی و واژه  مو به مو

بستم ره دهان و گشادم ره نهان

رَستم به یک قنیمه ز سودا و گفت و گو



دیوان شمس

غزل شمارهٔ ۲۲۳۹ 




توضیح: تغییر لغات، ویرایش و تنظیم جدید مبنی بر استنباط و پژوهش شخصی من است و درجهء انحصار و تغییر مکرر در غزل های شمس را نیست؛ بنا به تضادی که در طبقاط مردمی و حاکم از بدو تدوین شمس وجود داشته و هست، مصداق مبرم، همیشه بر آن بوده که واقعیت را از روایت کاتبان مزدور به تفریقِ شعور برسانند



دامون

November 10, 2018

میان مردمک





میان مردمک چشم ایشان 

همیشه حسادتیست مکار 

و میگردد در لابلای افکار و اندیشه، مو به مو 

لحظه به لحظه، تا شکافته ای را 

بسان نقالِ قهوه خانه ها، به صُلّابه بر کِشد در حکایتی دگر 

درحکایتی بسانِ بهرام و گور، 

کوبنده گانند، به طبل تو خالی، در اندیشهء خدا بودن 

اینان, در تُندر گریز محبت سرد و در رواق پیش ساختهء راستیشان 

در هیچ میگنجند"، نه در هستی" 

من آن لحضهء احساس پاکی اینان را 

به پرخیده دستارِآرزو هایم، تُف کرده ام 

مرا آن به، که طاوان خود بودن را، به نقد بنشینم 

نه پاچه خوار صفرهء ایشان


دامون 



۱۱/۱۰/۰۱۸

October 21, 2018

سرآب




دگردیسیِ مرا در من، قراری نیست، در جنگ با آسیابِ خویشتن است، چون سند باد قصه ی پدر، بر بسته در کمند، میتازد بر یاخته های من.
 به ناکجا رسیده ام،  اینجا که من ایستاده ام: آب، در تیمم خاک است و خاک، خیس از سراب و چشمه خون آلود است، از ابتدا، همه میدانند.

دامون

۰۸/۲۷ /۲۰۱۸

October 12, 2018

به ساده لوحی من روزگار می خندد





قلم ز بال سمندر کند مگرکاغذ
که نیست در خور گفتار عشق هر کاغذ
به ساده لوحی من روزگار می خندد
که پیش برق حوادث کنم سپر کاغذ
رسد به خون جگر دل به وصل نقش مراد
که مهر خوی نگیرد نِگَشته در کاغذ
کنم ز مشقِ جنونش سیاه در یک روز
شود سراسر روی زمین اگر کاغذ
زبان خامه به بانگ بلند می گوید
که از دورویی خویش است پی سپر کاغذ
ندیدی آهوی مشکین اگر به دشت بیاض
به سیر خامه ی من کن نظاره بر کاغذ
ز برق وباد سبک بال تر بود در سیر
اگر چه مرغ سخن راست بال و پر کاغذ
ز نیشکر قلمم دست می برد صائب
کنم چو وصف لب یار ثبت بر کاغذ
غزلیات صائب تبریزی
غزل شمارهٔ ۴۵۴۸


دلشده گان

About Me

My photo
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را ‌ در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد دامون** ١٩/٠١/١٣٨٩

My Blog List