کارگاه شعر دامون
من که در من پنهان است مرا مینگرد، در آینهء چشمِ خویش من که در من جاریست-خوب میداند کآن منِ دیگرِ من، ثبوت ِ بودنِ خویش را، در من می یابد، نه در منِ در خویش دامون ٠٣/٠٨/٢٠١٥
۴ خرداد ۱۴۰۵
"ما"، شامل من است و تو و..او
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
هنگام احساس
به احساسِ هرچه هست
از ایجاد، تا به حدِ نبود
احساس، خود یک هنگام است
هنگام، همیشه با احساس همراه است
همراه تا به قیامت
تا ابد
احساس، تحمیل نیست، نمیتوان باشد!
خاستگاهش درونِ چیزی دگرنهفته است
در شاخُ برگِ بی انتهایِ ندانم ها
گذشتن از احساس، گذشتن از خویش است
تو در وادیه ای گرفتار ومن در وادیه ای دگر وهر کسی، نقشی برای خویش را در بازیست
در انگار، هرکس به فکرِ خویش
وآتش، به انبارِ خویش
در یک کلام:
احساس حرف تعریفش
همیشه
تازه تر ازگذشتهء دور و ماضیِ نَقلیست.
دامون
دوشنبه ۲۱ اردیبهشت ۲۵۸۵
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
هر خوشی گر فوت شد بی تو ! مباش اندوهگین
هر خوشی گر فوت شد بی تو
مباش اندوهگین!
کو به نقشی دیگر آید سوی تو
میدان یقین!
ناخوشی مَر طفلِ جان از دایهِ کم شیر بود
چون بُرید از شیر آمداز خُمر، انگبین
این خوشی چیزیست بیچون
کآید اندر نقشها
گردد از حُقه به حُقه در میانِ آنُ این
لطف خود پیدا کند در آبُ باران ناگهان
باز گلشن میشود
سررا برآرد از زمین
گه ز راه آب آید گه ز راه نایُ و گوش
گه ز راه شاهد آید
گه ز راه با اسب و زین
از پس این پردهها ناگاه روزی سر کُند
جمله بتها بشکند آنگَه
نه آن ماند نه این
جان به خواب
از تن برآید چون خیال آید پدید
تن شود معزول و عاطل
صورتی دیگر ببین!
گویی اندر خواب آید
همچو سروی خویش را
روی من چون لاله زار و تن
چوفرشِ یاسمین
ُآن خیال سرو رفت
جان به خانه بازگشت
ان فی هذا ذاتُ عبرالعالمین
ترسم از فتنه، وَگرنی
گفتنیها، گفتمی
حق ز من خوشتر بگوید
مُهملِ ادراکِ دین
آخر ای تبریزِ جان
اندر نجوم دل نگر!
تا ببینی شمس دنیا را
تُو عکسِ شمس دین!
مولانا » دیوان شمس » غزلیات »
غزل شمارهٔ ۱۹۳۷
توضیح:
غزل بالا میتواند از بریده ء چند غزل باشد وهمینطور میتواند دستنویس پژوهنده و شاگری از مولوی بوده باشد واین سخنان و کوتاه نوشتهء اودر زمان سخن گفتن مولوی باشد به آن معنی که توازن شعر های اورا دارا نیست به هر هنگام، بر یک معقوله میگردد وآن، عشق است و پدیداری شمس از آن
همان غزل به تصحیح فروزانفر و از گنجوررا در پایین آوردم که مطابقت شود
از جمله، تغییر و ویرایشِ بالا، استنباط من از شمس است که از زبان او میشنوم از شعور خویش
با درود دامون
دوشنبه ۲۱ اردیبهشت ۲۵۸۵
هر خوشی که فوت شد از تو مباش اندوهگین
کو به نقشی دیگر آید سوی تو، میدان یقین
نی خوشی مر طفل را از دایگان و شیر بود
چون برید از شیر آمد آن ز خمر و انگبین
این خوشی چیزی است بیچون کآید اندر نقشها
گردد از حقه به حقه در میان آب و طین
لطف خود پیدا کند در آب باران ناگهان
باز در گلشن درآید سر برآرد از زمین
گه ز راه آب آید گه ز راه نان و گوشت
گه ز راه شاهد آید گه ز راه اسب و زین
از پس این پردهها ناگاه روزی سر کند
جمله بتها بشکند آنک نه آن است و نه این
جان به خواب از تن برآید در خیال آید بدید
تن شود معزول و عاطل صورتی دیگر مبین
گویی اندر خواب دیدم همچو سروی خویش را
روی من چون لاله زار و تن چو ورد و یاسمین
آن خیال سرو رفت و جان به خانه بازگشت
ان فی هذا و ذاک عبرة للعالمین
ترسم از فتنه وگر نی گفتنیها گفتمی
حق ز من خوشتر بگوید تو مهل فتراک دین
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلات
نان گندم گر نداری گو حدیث گندمین
آخر ای تبریز جان اندر نجوم دل نگر
تا ببینی شمس دنیا را تو عکس شمس دین
غزل شمارهٔ ۱۹۳۸: نازنینی را رها کن با شهان نازنین »« غزل شمارهٔ ۱۹۳۶: عاشقان نالان چو نای و عشق همچون نای زن
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
کاویان (کاویانه)
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
ما گُلهای خندانیم
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩



