۵ مرداد ۱۴۰۵

قسم هایِ من

 



من با خود قسم خورده ام که در همه اُو قا ت 
حتی اگر یک بار هم شُده، به یاد ِ از دست رفته گانم، سورهء میآد بسرایم 
در این سرای، تو چه دانی، چه میشود 
دم ِ دگری 
شاید معجزه ای دوباره 
سادهء دستهای‌ آنها را، به یاد ِ روز آرد 
و مرا 
خوش وقت، در اعجاز ِ گُلهای ِ یاس، یا که در آغوش کشیدن‌ 
چونان که دگر در پوست نگنجد بدنم 

در باور معجزه ننشسته ام 
ادراکم این را میداند که گذشته، گذشته است 
و به دنبالِ اسخاره و تطبیق ِ سطر به سطر ِ آنچُنان، از واژها نیستم 
هر چه پیش آید خوش آید، زبان و لحجه ء خود را، عوض نباید کرد 
و در یک عان، نباید که سپُرد به باد ِ هرجائی پرچم قافیه ء خویش را 
من با خودم قسم خورده ام ، که ننویسم آن را که در واقع، در دل ندارم 
میتراود بوی ِ خوش نان و صفای ِ روز یا که نجوایِ پرنده ای، از کوزهء لبهایم، آنسان که من آنرا میشنوم 
نه آن چه چه کذائی ِ بُلبُل که از داخل ِ آن جعبه درمیاید 
گُمان به هر دلیل که داری، بدان، حقیقت در چشم نمی آید و تصویر نیست 
آنکه درون ِ آینه بینی، نماد تو است 
آنچه درون ِ آینه نیست در تواست 
درون ِ ادراکت 

برای درک ِ دوباره در خویش می نگرم، 
من نزد ِ خود قسم خورده ام، که تا جان در بدن دارم ایمانم را از خویش ِ در خویشم 
کم نکُنم 

من نزد ِ خو د قسم خورده ام، که تا ابد 
عاشق باشم 
عشق می سُراید معجزه را در بند بند تنم 
میزُداید زِ تصویری که در آینه مرا مینگرد 
و از سر ِ تسلیم  ودر خالی ِ خویش 

آه که، زبان الکن در این سخنکده آمد 
و چندان که میرود در این لا متناهی ِ عشق 
قسم یاد میکُند 
به گُفتهء خویش 



دامون 


٢٩/٠٤/٢٠٠٩

۲۴ تیر ۱۴۰۵

در میان

 




در میان ِ امروز به فردا شاید، دو درخت است، که از انبوه بیشه،‌ هنوز مانده به جای

یکی این درخت خُشکیده و عبوس ِ حیاط آدم ها ست
که در تُندر بی رحم تبر 
مجالی را 
در حیطه حائض نیست

و دیگر آن

درخت مغموم و عور ِ تن ِ ماست
 که شاخ برگش نیست، در خزان پائیزی
برگ انجیری هم
برای ِ پوشیدن



دامون

سه شنبه/٠٦/بهمن/١٣٨٩

۳۰ خرداد ۱۴۰۵

شیر ژیان و رستم دستانم آرزوست







بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست

بگشای لب که قند فراوانم آرزوست


ای آفتاب حُسن! برون‌ آ دمی زِ ابر

کآن چهرهٔ مُشَعشَعِ تابانم آرزوست


بشنودم ازهوایِ تو آواز طبل باز

باز آمدم که ساعدِ سلطانم آرزوست


گفتی: ز ناز بیش مَرَنجان مرا، برو

آن گفتنت، که "بیش مرنجانم" آرزوست


وآن دفع گفتنت که:برو! شَه به خانه نیست

وآن ناز، و باز، تندی دربانم آرزوست


در دست هر که هست ز خوبی قُراضه‌ است

آن معدن مَلاحت و آن کانم آرزوست


این نان و آبِ چرخ، چو سیل است بی‌وفا

من ماهی‌ام، نهنگم، عُمّانم آرزوست


یعقوب‌وار "وااَسَفاها" همی زنم

دیدارِ خوبِ یوسفِ کنعانم آرزوست


والله که شهر بی‌تو مرا حبس می‌شود

آوارگیّ و کوه و بیابانم آرزوست


زین همرهان سست‌عناصِر دلم گرفت

شیرژیانُ رستم دستانم آرزوست


جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او

آن نورِ رویِ موسیِ عِمرانم آرزوست


زین خلق پُرشکایتِ گریان، شدم ملول

آن های هوی و نعرهٔ مستانم آرزوست


گویاترم ز بلبل، امّا ز رَشک عام

مُهریست بر دهانم و افغانم آرزوست


دی شیخ با چراغ همی گشت گِرد شهر

کز دیو و دَد ملولم و انسانم آرزوست


گفتند: یافت می‌نشود، جُسته‌ایم ما

گفت: آن چه یافت می‌نَشوَد، آنم آرزوست


هرچند مُفلسم،نپذیرم عقیق خُرد

کانِ عقیقِ نادرِ ارزانم آرزوست


پنهان ز دیده‌ها و همه دیده‌ها از اوست

آن آشکارْ صنعتِ پنهانم آرزوست


خود، کارِ من گذشت، ز هر آرزوُ آز

از کان و از مکان، پی ارکانم آرزوست


گوشم شنید قصّهٔ ایمان و مست شد

کو قِسم چشم؟ صورت ایمانم آرزوست


یک دست جام باده و یک دست زلفِ یار

رقصی چنین میانهٔ میدانم آرزوست


می‌گوید آن رَباب: که مُردم ز انتظار

دست و کنار و زخمهٔ عثمانم آرزوست


من هم‌ رَباب عشقم ُ عشقم رُبابی است

وآن لطف‌های زخمهٔ رحمانم آرزوست


باقی این غزل را ای مطرب ظریف

زینسان همی شمار، که زین سانم آرزوست


بنمای! شمس مَفخَر تبریز روو ز شرق

من هدهدم حضور سلیمانم آرزوست



مولانا

مولانا » دیوان شمس » غزلیات »

غزل شمارهٔ ۴۴۱



 تغییر واژه و ویرایش  غزل درج شده مبنی بر استنباط شخصی من بوده و درجهء اعتباردیگری را حایض نیست

دامون




۱۷ خرداد ۱۴۰۵

یاد ٣

 






نشسته
نشسته در ستبر ِ اُستخوانی جاده ای پُراز فرازُ نشیب، ترددی به جا مانده از این غزل آنک.
گذشتِ زمان، ماسیده درحیاط بی درخت این خانه، در بارش حقیقت برفی، در کوران.

از سرگذشته ای، از دورترین خاطره ام، مرا به یاد خویش آرد،
دوباره 
تکرار میشوم، در یافته‌ای از جنس ِکاغذ و سرود
و در سیلِ این حروف، ژاله های قلتان میآوشخُوارد گونه ها یم را،
و مِضراب عشق به شورابه میزند در سایه ء لبهام.


دامون
چهار شنبهء آخر سال ١٣٨٨

۱۱ خرداد ۱۴۰۵

ساقی تو شراب لامکان را

 


     


ساقی تو شراب لامکان را


آن نام و نشان بی‌نشان را


بفزای به فزایش روانی


سرمست و روانه کن روان را


یک بار دگر بیا درآمیز


ساقی شُدنَت چو ساقیان را


چون چشمه بجوش! از دل سنگ


بشکن! تو سبوی جسم و جان را


اُجرت بِده! عاشقان می را


حسرت بِده! طالبان نان را


بربند! دو چشم عیب بین را


بگشای! دو چشم غیب دان را


تا مسجد و بتکده نماند


 نشناخته ای به این و آن را


خامُش! 

که یک جهان خاموش


در بانگ رُباید این جهان را


 


مولانا » دیوان شمس » غزلیات »


غزل شمارهٔ ۱۲۴



 تغییر واژه و ویرایش  غزل درج شده مبنی بر استنباط شخصی من بوده و درجهء اعتباردیگری را حایض نیست

توضیح

1:

 بند آخر شعر: "خامُش!": درنگ! آهسته، و"خاموش"، جهانی که تاریک و خاموش است، که در موعود و لحضه ای کوتاه، این جهان را خواهد ربود.  

2:

 دوبیت زیر از غزل کم شد ؛ علت این بود که مانند بیت های " گنجانده" مینمود که بعدن به آن اضافه شده باشد و غیر از آن اینکه شاید با دستکاری زیاد، کم مفهوم ونامتعادل مینمود و غزل را از آن هِژمُنی خاص بیرون می آورد و تکرار دوباره بود.  


نان، معماریست حبس تن را

می، بارانیست باغ جان را

بستان سر سفره زمین را

بگشا سر خم آسمان را

دامون

فرتور بالا شاهپور دوم، دوره ساسانیان

11/خرداد/2586

01/06/025