به احساسِ هرچه هست
از ایجاد، تا به حدِ نبود
احساس، خود یک هنگام است
هنگام، همیشه با احساس همراه است
همراه تا به قیامت
تا ابد
احساس، تحمیل نیست، نمیتوان باشد!
خاستگاهش درونِ چیزی دگرنهفته است
در شاخُ برگِ بی انتهایِ ندانم ها
گذشتن از احساس، گذشتن از خویش است
تو در وادیه ای گرفتار ومن در وادیه ای دگر وهر کسی، نقشی برای خویش را در بازیست
در انگار، هرکس به فکرِ خویش
وآتش، به انبارِ خویش
در یک کلام:
احساس حرف تعریفش
همیشه
تازه تر ازگذشتهء دور و ماضیِ نَقلیست.
دامون
دوشنبه ۲۱ اردیبهشت ۲۵۸۵
















