۵ تیر ۱۴۰۲

کمی از عشق


  


نخستین باده چون در جام کردند


زِچشم مست لیلی وام کردند

به عالم هرکجا دردر وُ غمی بود

به هم کردند وُ عشقش نام کردند

عشق در زمان قدیم تقریبان آن موقع که طوفان مغولها وچنگیز ، گُرِ کامل نگرفته و هنوز آرامشی در زندگی به چشم می خورد؛ عشق توصیفی است از اتفاقی در تخیُل که سراینده اش در سر داشته. آوازه شعری آجین  از  زندگی روزمرّه  در هر بلادی در عالم خویش نقش میبندد، بدیل، به فرتوری آز ترانه، دلیلی میشود برای ثبت از واقعه ای، در ورته عشق

فخر الدین، از اولین یاقی هایی است، که مکتب منصوب را، رد میکند، و ترددش دیگر از خواستگاهش نیست(۱)، به زبانی دیگر، کسی که استاد فلسفه زمان خویش است، پشت پا به آن مکتب منصوب میزند و از عشق سخن میگوید، نا گفته نماند، این قطعه بالا، درعُنفُوان تجربهء او، باعشق است، حال ، تجربه هایی که در مابقی عمرش میگذرد را، میشود با غزلی که در زیر مینویسم دریافت


او، در این غزل، اولین آرزویش ، کسیست، که اورا، درک باور کند که عشق، تخیلی بیش نیست

دلربایی دل ز من ناگه ربودی کاشکی

آشنایی قصهء دردم شنودی کاشکی

زیبایی بی نقاب و آلایشی، که او مجذوبِ اوست، در صحنه یافتنی نیست

خوب رُخساری نقاب از پیش رخ برداشتی

جزبهء حسنش مرا از من ربودی کاشکی


تمسخر میکند ودریغ میکشد ازعمر طلف کرده برای هیچ


ای دریغا دیدهء بختم نخُفتی یک صحر

تا شبی در خوابِ نازم رُخ نمودی کاشکی


او از اجتماع آن روزصحبت میکند، انتقاد میکند، که اکثرِ مردم چشم بسته و در بیراهه به پرسه اند


در پی سیمرغ وصلش عالمی دلخسته اند

بودی او را در همه عالم وجودی کاشکی

از پیِ بود عراقی زو جدا افتاده ام

در همه عالم مرا بودی نبودی کاشکی

** **

در باره عراقی همان فخرالدین عراقی بینهایت تُوفُ لعنت شده، از مدرسه اش در قونیه آنروز
فرارش داده به مصر نقل مکان میکند و در دربار مصر مقامِ مفتی اعضم را میگیرد، اما آنهم چند صبا یی نمیپاید، اینبار بر او تحمت دیوانگی میزنند و او به یَمَن محاجرت میکند، مکانی دور افتاده از اجتماع کور و کر و لال

بخشی از سروده های او درآن زمان نوشته شده است مثل این شعر از مجموعهء لمعات عراقی

لازم و ملزوم

تا جنبشِ دست هست مادام

سایه متحرک است نا کام

چون سایه ز دست یافت مایه

پس نیست خود اندر اصل، سایه


چیزی که وجود او بِخود نیست

هستیش نمآدن از خرد نیست

هستی که به حق دوام دارد

او نیست، ولیک، نام دارد

حال از شکل و شمایل عشق در صدهء پنج وششم تازی پرستی از زبان عراقی بگذریم

او در جایی میگوید‌

استعداد باعث پیشرفت است و پیشرفتِ در آن ، استعدادی دیگر را تجلی میبخشد، و چون تجلییات را نهایت

نباشد ، دست یازی بر تمامِ آن، کسی را مُیّسر نباشد


او مینویسد:* هر گه که مخلوقی به نامخلوقی قایم گردد( برخورد کند )، آن مخلوق در آن نامخلوق متلاشی شود*، وچون حقیقت صافی شود

برای بیشتر فهمیدن این مطلب را به نَصر میاورد: در ابدا در بدو در ابتدا، عشق را، در دو تجلی میپندارد عاشق و معشوق هرکدام

را خواصی قایِل میشود؛ عاشق را پژوهشگر و معشوق رامعلم می انگارد

در تکمیل:

من و تو کرد آدمی را دو
بی منُ تو، تو من بُدی، من تو

مابقی این داستان پر مجرا، را در آینده مرور خواهم کرد

دامون

خرداد ۲۵۸۱

توضیح

فرتور بالا از سردیس حکاکی شده از میترا با قدمت پنج هزار ساله، کشف شده از اطراف کرمان  

۳۰ خرداد ۱۴۰۲

واحه







خنده‌، خنده، و

مات و مبهوت، ایستاده ایم به نعش خویش

در پهنهء دری‌، که پاشنه ندارد

این نه کالبدی از ما، نه تندیسی که آشیان باشد

این، یک حقیقت محض، این، واقعیتست


خنده، خنده، و

مبهوت و وا مانده

به یک سئوال که جواب ندارد

این نه آن منِ در ما، بیگانه ای با ما

این، یک حقیقت محض، این، یک واقعیت است





دامون

٠٩/١٥/٢٠١٥

۲۷ خرداد ۱۴۰۲

آنروزها خدا چه زیبا بود

 






آنروزها

 خدا چه زیبا بود

میرفتی مینشستی 

و دردردُ دلت را براش میگفتی

از سیر تا به پیاز را، از کم تا به زیاد را.

 آنروزها 

خدا چه زیبا بود

در پوست میگُنجید

چون

 استعاره ای

 نبود، شکی یا که تعارفی.

وحمی نبود 

میان خدای ما و خدایِ هرکسی، خدا

خدا مقامی داشت برای خودش

میرفتی مینشستی، میگفی، میشِنیدی

حتی میخندیدی

بی آنکه خدایت متاثر شود.

آنروزها خدا چه زیبا بود مرحم دردی، الطیامی.

 این سٌوال

که پوچ حرف میزنم را 

اعتنایی، نیست

حرف دل است در واضح

هر کس را  کار خویش بود در قدیم

آتش برِ  انبان خویش بود در قدیم

اینجا که من  ایستاده است، خدا

تغدیر میکند

و تو 

چون بنده ای زلیل به سجده ای 

تعظیم میکنی

دستت دراز میکنی

 که فریاد 

میکشی

مسرور نمیشوی

مفّرح نمیشوی.

دروغ بود آنچه تا به حال حقیقت بود

و من 

و ما 

وشما 

و ایشان های دگر

همه دروغ را حقیقت میپنداشتیم 

و حقیقت را،دروغ 

و من

این من در من 

هنوز 

ایستاده میان حقیت و دروغ

دروغ در یک دست 

و حقیقت  به دست دگر.

 

  گوشی نمانده که واقعیت را 

دوره کند، گویی که خاک یاس 

به دلها فشانده اند 

اینجا که من است 

و ما و شُما

بایِست کلاه را قاضی کند به نزدخویش 

و از تخیل آنچه  نیست، دست بُگذارد.

شاید، حزیان می گويم یاکه مجیز، نمیدانم، تو بگو

 

 

 

  دامون

۲۸/خرداد/۲۵۸۲ شاهنشاهی

۲۲ خرداد ۱۴۰۲

اتفاق

 

 



 

کیست؟

که بند را بر دست میکِشَد 

و میکُند سر را

از تن جدا 

و مرد را از زن جدا 

و من را از وطن و تورا.

انگار ، در  وادیه ای، گم گشته در رمل بیابان

میان قطره های خشک، بی آنکه علفی را خبری از آبی.

 

دامون

۱۹/خرداد/۲۵۸۱

۱۱/۰۸/۲۲۳ 

۲۱ بهمن ۱۴۰۱

تکفیر٢






منت خدای را
 
عزّ و جلَ که طاعتش موجب ضلت و بشکر اندرش مزید ضلمت

.باران گلوله ءِ پیام آورانش بی حساب و خوان نعمت بیمقدارش منحصر بر جُرگه ء مُستبّدان

پرده ء ناموس بیگناهان را در سیاه چالهء مسلخی کاذب دریده و مُقام ِ بنده گی را به یوق کشیده 

که تنابند خطای ِ منکر نبرد؛ فرّاش، باد صبا را گفته تا نقش فروردین را که مفروش بهار است، از حیاط خانه ما 

.بر چیده و بوریای نکبت خشکسال را که ارمغانِ  ددمنشان است، بجای  ‍آن بگستراند

در این مسلخ، هر نفسی که فرو میرود ممّد ممات است و چون برمیآید مکّرحِ ذات 

پس در هر نفس دو نکبت باقیست و بر هر نکبت نیم نگاهی واجب

ازدست و زبان که برآید 

.کَز عهده ی شرحش به در آید

بخشیده بر گدایان

.تاج پادشاهی را، در بُهد چشمان سلاطین مُنقلب

با منتی عظیم در نقاب تکّبری نه بسنده

انکار را به دیواری نابجا و عظیم خلق

و در مُقابل هر نجوا، هر سئوال، خطی به امتداد سکوت کشیده است

و خدایان عالم سوز را لباده ای از آتش شیاطین بخشیده

که در وراءِ آن سوزشی جهنمی به اکناف عالم رسانند

*

آری که این سروده، نه مقدار گونه ای از سهم آن در به در شده گان است

.که در سیاهی ظلمت دستی نیازیده به خوشوقتی گرفتار آمده در چنگال کرکسانند

در اندیشه اگر سبکی بود در دویدن کبک واره ء سعدی

به جهیدن زاغچه ای در حزیان بدل گشت، در حلول خُشکسال خدا ، در

 تجسمی سنگواره از گَزیدن لب 

در سراط رُئیت ِ افریت

در خطهء مدائن



دامون