کیست؟
که بند را بر دست میکِشَد
و میکُند سر را
از تن جدا
و مرد را از زن جدا
و من را از وطن و تورا.
انگار ، در وادیه ای، گم گشته در رمل بیابان
میان قطره های خشک، بی آنکه علفی را
خبری از آبی.
دامون
۱۹/خرداد/۲۵۸۱
۱۱/۰۸/۲۲۳
من که در من پنهان است مرا مینگرد، در آینهء چشمِ خویش من که در من جاریست-خوب میداند کآن منِ دیگرِ من، ثبوت ِ بودنِ خویش را، در من می یابد، نه در منِ در خویش دامون ٠٣/٠٨/٢٠١٥
کیست؟
که بند را بر دست میکِشَد
و میکُند سر را
از تن جدا
و مرد را از زن جدا
و من را از وطن و تورا.
انگار ، در وادیه ای، گم گشته در رمل بیابان
میان قطره های خشک، بی آنکه علفی را
خبری از آبی.
دامون
۱۹/خرداد/۲۵۸۱
۱۱/۰۸/۲۲۳
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر