۲۴ تیر ۱۴۰۵

در میان

 




در میان ِ امروز به فردا شاید، دو درخت است، که از انبوه بیشه،‌ هنوز مانده به جای

یکی این درخت خُشکیده و عبوس ِ حیاط آدم ها ست
که در تُندر بی رحم تبر 
مجالی را 
در حیطه حائض نیست

و دیگر آن

درخت مغموم و عور ِ تن ِ ماست
 که شاخ برگش نیست، در خزان پائیزی
برگ انجیری هم
برای ِ پوشیدن



دامون

سه شنبه/٠٦/بهمن/١٣٨٩

۳۰ خرداد ۱۴۰۵

شیر ژیان و رستم دستانم آرزوست







بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست

بگشای لب که قند فراوانم آرزوست


ای آفتاب حُسن! برون‌ آ دمی زِ ابر

کآن چهرهٔ مُشَعشَعِ تابانم آرزوست


بشنودم ازهوایِ تو آواز طبل باز

باز آمدم که ساعدِ سلطانم آرزوست


گفتی: ز ناز بیش مَرَنجان مرا، برو

آن گفتنت، که "بیش مرنجانم" آرزوست


وآن دفع گفتنت که:برو! شَه به خانه نیست

وآن ناز، و باز، تندی دربانم آرزوست


در دست هر که هست ز خوبی قُراضه‌ است

آن معدن مَلاحت و آن کانم آرزوست


این نان و آبِ چرخ، چو سیل است بی‌وفا

من ماهی‌ام، نهنگم، عُمّانم آرزوست


یعقوب‌وار "وااَسَفاها" همی زنم

دیدارِ خوبِ یوسفِ کنعانم آرزوست


والله که شهر بی‌تو مرا حبس می‌شود

آوارگیّ و کوه و بیابانم آرزوست


زین همرهان سست‌عناصِر دلم گرفت

شیرژیانُ رستم دستانم آرزوست


جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او

آن نورِ رویِ موسیِ عِمرانم آرزوست


زین خلق پُرشکایتِ گریان، شدم ملول

آن های هوی و نعرهٔ مستانم آرزوست


گویاترم ز بلبل، امّا ز رَشک عام

مُهریست بر دهانم و افغانم آرزوست


دی شیخ با چراغ همی گشت گِرد شهر

کز دیو و دَد ملولم و انسانم آرزوست


گفتند: یافت می‌نشود، جُسته‌ایم ما

گفت: آن چه یافت می‌نَشوَد، آنم آرزوست


هرچند مُفلسم،نپذیرم عقیق خُرد

کانِ عقیقِ نادرِ ارزانم آرزوست


پنهان ز دیده‌ها و همه دیده‌ها از اوست

آن آشکارْ صنعتِ پنهانم آرزوست


خود، کارِ من گذشت، ز هر آرزوُ آز

از کان و از مکان، پی ارکانم آرزوست


گوشم شنید قصّهٔ ایمان و مست شد

کو قِسم چشم؟ صورت ایمانم آرزوست


یک دست جام باده و یک دست زلفِ یار

رقصی چنین میانهٔ میدانم آرزوست


می‌گوید آن رَباب: که مُردم ز انتظار

دست و کنار و زخمهٔ عثمانم آرزوست


من هم‌ رَباب عشقم ُ عشقم رُبابی است

وآن لطف‌های زخمهٔ رحمانم آرزوست


باقی این غزل را ای مطرب ظریف

زینسان همی شمار، که زین سانم آرزوست


بنمای! شمس مَفخَر تبریز روو ز شرق

من هدهدم حضور سلیمانم آرزوست



مولانا

مولانا » دیوان شمس » غزلیات »

غزل شمارهٔ ۴۴۱



 تغییر واژه و ویرایش  غزل درج شده مبنی بر استنباط شخصی من بوده و درجهء اعتباردیگری را حایض نیست

دامون




۱۷ خرداد ۱۴۰۵

یاد ٣

 






نشسته
نشسته در ستبر ِ اُستخوانی جاده ای پُراز فرازُ نشیب، ترددی به جا مانده از این غزل آنک.
گذشتِ زمان، ماسیده درحیاط بی درخت این خانه، در بارش حقیقت برفی، در کوران.

از سرگذشته ای، از دورترین خاطره ام، مرا به یاد خویش آرد،
دوباره 
تکرار میشوم، در یافته‌ای از جنس ِکاغذ و سرود
و در سیلِ این حروف، ژاله های قلتان میآوشخُوارد گونه ها یم را،
و مِضراب عشق به شورابه میزند در سایه ء لبهام.


دامون
چهار شنبهء آخر سال ١٣٨٨

۱۱ خرداد ۱۴۰۵

ساقی تو شراب لامکان را

 


     


ساقی تو شراب لامکان را


آن نام و نشان بی‌نشان را


بفزای به فزایش روانی


سرمست و روانه کن روان را


یک بار دگر بیا درآمیز


ساقی شُدنَت چو ساقیان را


چون چشمه بجوش! از دل سنگ


بشکن! تو سبوی جسم و جان را


اُجرت بِده! عاشقان می را


حسرت بِده! طالبان نان را


بربند! دو چشم عیب بین را


بگشای! دو چشم غیب دان را


تا مسجد و بتکده نماند


 نشناخته ای به این و آن را


خامُش! 

که یک جهان خاموش


در بانگ رُباید این جهان را


 


مولانا » دیوان شمس » غزلیات »


غزل شمارهٔ ۱۲۴



 تغییر واژه و ویرایش  غزل درج شده مبنی بر استنباط شخصی من بوده و درجهء اعتباردیگری را حایض نیست

توضیح

1:

 بند آخر شعر: "خامُش!": درنگ! آهسته، و"خاموش"، جهانی که تاریک و خاموش است، که در موعود و لحضه ای کوتاه، این جهان را خواهد ربود.  

2:

 دوبیت زیر از غزل کم شد ؛ علت این بود که مانند بیت های " گنجانده" مینمود که بعدن به آن اضافه شده باشد و غیر از آن اینکه شاید با دستکاری زیاد، کم مفهوم ونامتعادل مینمود و غزل را از آن هِژمُنی خاص بیرون می آورد و تکرار دوباره بود.  


نان، معماریست حبس تن را

می، بارانیست باغ جان را

بستان سر سفره زمین را

بگشا سر خم آسمان را

دامون

فرتور بالا شاهپور دوم، دوره ساسانیان

11/خرداد/2586

01/06/025



۱۰ خرداد ۱۴۰۵

عمر که بی‌عشق رفت، هیچ حسابش مگیر

 





عمر که بی‌عشق رفت، هیچ حسابش مگیر


آب حیات‌ست عشق، در دل و جانش پذیر



هر که، بِجز عاشقان، ماهیِ بی‌آب دان


مردهُ پژمرده است، گر چه بود او وزین *



عشق چو بگشاد رخت، سبز شود هر درخت


برگ جوانمیدمد، هر نفس از شاخ پیر



هر که شُدش صید عشق، کی شُده او صید مرگ؟


چون سپرش مه بود، کی رسدش زخم تیر؟



سر ز خدا تافتی، هیچ رهی یافتی؟


جانب ره بازگرد، یاوه مرو خیره پیر!***



تُنگِ شِکَرخوار باش، ور نشوی، سِکر شُو!****


عاشقِ این میرباش، ور نشوی رو بمیر



جملهٔ جانانِ پاک، گشته اسیران خاک


عشق فروریخته**، تا برهاند اسیر



ای که به زنبیل تو، هیچ کسی نان نریخت


در بن زنبیل خود، نان  مطلب ای فقیر

چُست شُوُ مرد باش، حق دهدت صد قُماش


***** خاک از آن گشت زر، خون سیا وُش چُودید



مفخر تبریزیان، شمس حق و دین!، بیا


تا بِرَهَد پای دل، زآبُ گلی چون خمیر






وزیدن در باد*

فُرو ریختن؛ آفریدن؛ افشاندن **


خیره پیر؛ پیر خِرفت***


تُنگِ شِکر خوار  یا تنگ شکر خواره: به کسانی به تحقیر گفته میشود، مانند آنان که تسلیم شده وناگزیر
 به تُوبه افتاده گانند****


***** چشیدن؛ سیراب گشتن؛ اطشان شدن 


 تغییر واژه و ویرایش  غزل درج شده مبنی بر استنباط شخصی من بوده و درجهء اعتباردیگری را حایض نیست

دامون 

فرتور بالا تندیسِ شاه وشیر از دورهء ایلام

۴ خرداد ۱۴۰۵

"ما"، شامل من است و تو و..او









آیا تا به حال شنیده ای این را 

که انسان هر چه بنُشخوارد، همان، نمایان گر اوست، مثل ماه که بر پیشانی گاو

 مثل ترشیدگی ماست که از تقارش پیداست.

آیا تا به حال شنیده ای هیچ بقالی را 

که بگوید:" ماستِ من، تُرش است"، مثل همین طلای سیاه، که سرنوشت ما را سیاهتر نگاشت

ما، به روی در یایی از طلای سیاه نشسته ایم 

و هزاران دستِ تبهکار با حضورِخنجری جرار، در خفایِ ما

و ما

در بُردِ این بی ناخدا شکسته کشتیِ مفلوک، پاکوبان، به مرگ خویش.

ما بِنُشخوار کالبد خویش نشسته ایم، دریغ

چَشم ها را بسته، به گوش، پنبه کرده ایم، دریغ

وَ لال، الکن، مثل آن جَرَس که در بغداد به کار گِل گماشتند، دریغ 

و مثلِ آن همشهریِ دگر، که مُغولها، به دورش خط کشیدند.

و این پشم پیله هایِ دروغ در این تموزِ روز.

*
****

"ما"، شامل من است و تو و..او، که به یک کشتی نشسته ایم، بی ناخدا که به سُکّانی.


دامون
ابتدایِ مهر۲۰۱۹
۲۳/۰۹/۲۰۱۹



۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵

هنگام احساس


 کمی به احساس بنگریم

به احساسِ هرچه هست

  از ایجاد، تا به حدِ نبود 

 احساس،  خود یک هنگام است 

هنگام، همیشه با احساس همراه است

همراه تا به قیامت

تا ابد

احساس، تحمیل نیست، نمیتوان باشد!

خاستگاهش درونِ چیزی دگرنهفته است

نمیشود آنرا
 مثل یک نقش،بازی کرد، هرچند در این مقوله که ما در آن، قوطه وریم، احساس گم شده است

در شاخُ برگِ بی انتهایِ ندانم ها

 گذشتن از احساس، گذشتن از خویش است 

تو در وادیه ای گرفتار ومن در وادیه ای دگر وهر کسی، نقشی برای خویش را در بازیست

 در انگار، هرکس به فکرِ خویش

وآتش، به انبارِ خویش

در یک کلام:

احساس حرف تعریفش

همیشه 

تازه تر ازگذشتهء دور و ماضیِ نَقلیست. 


دامون

 دوشنبه ۲۱ اردیبهشت ۲۵۸۵ 

 




۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵

هر خوشی گر فوت شد بی تو ! مباش اندوهگین






هر خوشی گر فوت شد بی تو

مباش اندوهگین!


کو به نقشی دیگر آید سوی تو

می‌دان یقین!


ناخوشی مَر طفلِ جان از دایهِ کم شیر بود

چون بُرید از شیر آمداز خُمر، انگبین


این خوشی چیزیست بی‌چون 

کآید اندر نقش‌ها

گردد از حُقه به حُقه در میانِ آنُ این

لطف خود پیدا کند در آبُ باران ناگهان

 باز گلشن میشود

سررا برآرد از زمین

گه ز راه آب آید گه ز راه نایُ و گوش

گه ز راه شاهد آید 

گه ز راه با اسب و زین


از پس این پرده‌ها ناگاه روزی سر کُند

جمله بت‌ها بشکند آنگَه 

نه آن ماند نه این


جان به خواب 

از تن برآید چون خیال آید پدید

تن شود معزول و عاطل 

صورتی دیگر ببین!


گویی اندر خواب آید 

همچو سروی خویش را

روی من چون لاله زار و تن 

چوفرشِ یاسمین


ُآن خیال سرو رفت  

جان به خانه بازگشت

ان فی هذا ذاتُ عبرالعالمین


ترسم از فتنه، وَگرنی 

گفتنی‌ها، گفتمی

حق ز من خوشتر بگوید  

مُهملِ ادراکِ دین


آخر ای تبریزِ جان 

اندر نجوم دل نگر!

تا ببینی شمس دنیا را

 تُو عکسِ شمس دین!


مولانا » دیوان شمس » غزلیات »

غزل شمارهٔ ۱۹۳۷


توضیح:

غزل بالا میتواند از بریده ء چند غزل باشد وهمینطور میتواند دستنویس پژوهنده و شاگری از مولوی بوده باشد واین سخنان و کوتاه نوشتهء اودر زمان سخن گفتن مولوی باشد به آن معنی که توازن شعر های اورا دارا نیست به هر هنگام، بر یک معقوله میگردد وآن، عشق است و پدیداری شمس از آن 


همان غزل به تصحیح فروزانفر و از گنجوررا در پایین آوردم که مطابقت شود 

از جمله، تغییر و ویرایشِ بالا، استنباط من از شمس است که از زبان او میشنوم از شعور خویش

با درود دامون  

 دوشنبه ۲۱ اردیبهشت ۲۵۸۵  



هر خوشی که فوت شد از تو مباش اندوهگین


کو به نقشی دیگر آید سوی تو، می‌دان یقین


نی خوشی مر طفل را از دایگان و شیر بود


چون برید از شیر آمد آن ز خمر و انگبین


این خوشی چیزی است بی‌چون کآید اندر نقش‌ها


گردد از حقه به حقه در میان آب و طین


لطف خود پیدا کند در آب باران ناگهان


باز در گلشن درآید سر برآرد از زمین


گه ز راه آب آید گه ز راه نان و گوشت


گه ز راه شاهد آید گه ز راه اسب و زین


از پس این پرده‌ها ناگاه روزی سر کند


جمله بت‌ها بشکند آنک نه آن است و نه این


جان به خواب از تن برآید در خیال آید بدید


تن شود معزول و عاطل صورتی دیگر مبین


گویی اندر خواب دیدم همچو سروی خویش را


روی من چون لاله زار و تن چو ورد و یاسمین


آن خیال سرو رفت و جان به خانه بازگشت


ان فی هذا و ذاک عبرة للعالمین


ترسم از فتنه وگر نی گفتنی‌ها گفتمی


حق ز من خوشتر بگوید تو مهل فتراک دین


فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلات


نان گندم گر نداری گو حدیث گندمین


آخر ای تبریز جان اندر نجوم دل نگر


تا ببینی شمس دنیا را تو عکس شمس دین


 

غزل شمارهٔ ۱۹۳۸: نازنینی را رها کن با شهان نازنین »« غزل شمارهٔ ۱۹۳۶: عاشقان نالان چو نای و عشق همچون نای زن


۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵

کاویان (کاویانه)

 



مرحم ِ سرد محبّت را
دستهای منجمد از عشق را
سوره های ِ وعده ها را
در پس صد قرن
نمیدانم
نمیدانم که اکسیرش کُنم نام
یا که داروئی برای حل شدن در خویش
در این مسلخ، در این زنجیر؟
*
کآفریدون گفت:
آنکه دارد آبله بر پای
آنکه افتاده است، یوغ، بر گردن
اسیر نامرادی هاست
در این تندر، دراین ابطال
چگونه میتواند رستخیزش را به جشن آرد
همگام
با ضحاک
که ابریقش ز ِ تشت خون
طعامش قیمهء سرهاست؟


دامون

٢١/٠٤/٢٠٠٩


کآفریدون گفت: که فریدون گفت؛ اینجا طعنه، به خطابه ای دارد که فریدون آهنگر، در روز طغیان بر ضدِ آژیدهاک، به زبان آورد. 


۹ اردیبهشت ۱۴۰۵

ما گُلهای خندانیم

 




۱ اردیبهشت ۱۴۰۵

البته در مثل هیچ مُناقشه نیست

 


 


 

  من خر تو خر، او و شما خر، ما خر شمایان خر و آنها خر، رسم "آنکس" که بداند خر است و نیمخواهد بداند که خر است و در خرییت خویش، بماند که بماند.

وآنکس، که نداند خر است ویا خریتش را درک نکند و یا هنوز، نفهمیده خریت یعنی چی، در خرییت خویش بماند و بماند و بماند.

چرا خریم؟

 خریم، و میدانیم که خریم و این نجوا، این به به ُ  چَه چَه ها، این باد تو قَب قبها، فصاحتِ بی مساحت ها، کاسهء داغتر از آش ها و هزار کوفتُ کثافت ها، هنرمندها، خواننده ها بیننده ها، شرکت کننده ها سپرده ثابت ها و راننده ها و گزمه ها در برزنها، مجحول ها، مفعول ها، آینده گان، بزرگان، خود شیفته گان،نا خدایانِ نشسته بر لب تیغ.  

چرا خریم؟

چرا که آینده را گذشته  میدانیم و حال را زندگی، به وجودمان، به آن مغزمان تفاوتی نمیبینیم، چون که خریم تا ادامهءِ تاریخ در بینهایتِ دور مُماس، تانژانت نه موازی؛ فرق بدُ از خوب نمسنجیم؛ چشم بسته، غیب میگیم، یه کلاه ِ گشاد، رو سرمون گذاشتیم که جلو چشمامونُ گرفته، سیاستمدارانه  حکیمالحکما شده ایم، خر به تمام معنی، فکر نمیکنم از ما خر تر هم پیدا بشه.

خریم و مشغولِ عرعریم، صدای شیه ءِ رخش کجاست؟، تو پوستِ اسبِ مرده ایم، مثل اسبِ سنگنوشته ها،همش جا ر میزنیم، صدای عر عرمون به کاعنات میرسه، از صبح تا به شام، از خروس خوان ، تا به عصرِ شُقال خان.

چرا خریم" را جوابی نیست و چون جواب نیست، سئوال نیست، پژواکی نیست،  آنجا را تا اینجا راهی نیست

*

"چرا خریم" را باید جورِ دیگر دید.

 

 

 

 

دامون

 

۱۴/۰۲/۲۰۲۱

 

 

پیس:

 "در مثل هیچ مُناقشه نیست"  خود یک مثل است و برای آن میگویندکه منضور آن خرِ حیوان نیست، در مثل هیچ منا قشه نیست و قصد، درک مطلب است و از ایندست

۲۸ فروردین ۱۴۰۵

تیغ


 




قطاردر قطار
و نهیب رسام گونه ء سربی
و بوی گندیدهء  شاش اسبها و گزمه ها
خشاب در خشاب
و هابیل
تپانچه ء پدری را 
در خفا به صیقل است
*
در صُفره نان 
کنار خنجری به تیزی تیغ
و دست خواهش ما در هواست آویزان
*
قطار در قطار 
  وحی ِ سرب در قنود شکستهء شللیک


دامون


قطاردر قطار اینجا به معنی صف های متمرکز و پوشیده از صلاح است
نهیب رسام گونه ء سربی،  به معنی رجز خوانی سر دستهء سربازان آماده به جنگ
تپانچه ء پدری، قلوه سنگی که در بدو تاریخ هابیل بر سر قابیل کوفت
خنجری به تیزی تیغ، دندانهای تیز یک سگ زنجیر گسیخته، با صورتی شبیه به آدمی بی گناه 
وحی ِ سرب، در قنود شکستهء شللیک اینجا به معني، در حال شلیکِ بی امتدادِ گلوله 
بوی گندیدهء  شاش اسبها و گزمه ها، بوی ادرار در آبریزگاهِ مسجد ها

۲۸ اسفند ۱۴۰۴

سال نو (یک)








دستهایِ خالی ام امروز
فدایِ خلوتِ اندیشه ای گم
در فرازِ نوجوانیهاست

روی دوشم کوله بار خاطره
این درد سنگین جای پایش را
به روی زخمهای کهنه و متروک میپاشد

دلم خونابه ای از درد و عصیان است
و من درموجهایِ ناشکیبایش
همه در صیدِ یک کَشتی شکسته
تخته ای مفلوک، که منرا
باز
بر ساحلِ اُمید، همان امید که من آنرا
هیچگاه نتوانستم به میآدش
همان امید که مادر داشت
همان شرمی که در صورت برادر داشت
همه امید من آنروزهای دلنشین با پولهای کاغذی نو
که بوی عطرشان آب از دلم میبُرد
وسالی نو به دیدار همه اطرافیان بودیم
دستهایم خالی و متروک
چَشمهایم مانده بر راهش
که روزی باز پدر با کوله بارِ هدیه ها
از راه برگردد، دلش خوش صُفرهء هفسینمان
چرب از فراقتها، دوباره سورهء میعاد برخواند

دستهایم خالیند امروز و عیدم خالی از گرماست
گرمای آغوشی که من را در به در، درکوچه و بازار میخواند
که شاید روزِ عیدی خوش
ولی افسوس همه افسانهء صد سال و روئیاهاست

دستهایم خالیند امروز
و عیدم خالی از گرماست
قطره اشکی خورد با چُس پت پتِ این شمع فرسوده
میان ساحل و دریا به جا مانده است
پدر مُرد و زمین سجادهء عمرش همه بلعید
نه مادر ماند نه فرزندی
دلم خون است و در دستم
قلم خوشکیده ومات، وصف عید
دیگری دارد


دامون
۱۹/۰۳/۱۹۸۷

شب عید، برمن آلمان

به و. تنها

Posted by Damon at 00:08

۹ اسفند ۱۴۰۴

پرنده گان ابابیل

 





هنگام آن رسید، که پرنده گان ابابیل

آنان، که گفته اند: میپبالند روزی وهمراه میشوند با تلیعهءصبح 

***

انگار که بیصدا ی من 

 فریاد گشته است و در طنین آوازش 

میبارد پژواک را در بیان خویش  

انگار که بیصدای من در شکُ شُبحه نیست

***

طلسمی شکسته و شیشهء عمر دیو

 به مقراض گشته است

انگارکه شب، باخته رنگ خویش را 

به گُرگُ میشِ صبح  

***

انگار که بیصدا ی من 

 فریاد گشته است و در طنین آوازش 

میبارد پژواک را در بیان خویش  

انگار که بیصدای من در شکُ شُبحه نیست


ایدون باد! 



فرتور بالا را با کلیک بزرگ نمایی کنید، پرنده گان ابابیل را میبینید



اَبابیل به‌معنای گروه‌؛ ویژه به پرندگانی گویند، که اصحاب فیل را با سنگ نابود کردند.



دامون 28/02/2026

09/اسفند/2584


ELIMINATED

 


۲۳ بهمن ۱۴۰۴

از قطره قطره های ما ٢

 











خون، دریا ئیست از قطره قطره های ما

ما، قطره قطره جمع میشود

در کاسه میشود

لبریز میشود

در شیشه میشود

در کوچه میشود

در به در خو ن است، که میریزد

 گرم است

جریان است

 شریان است

 ***

میشود خون را مکید، مثل زالوها مثل انگلها

میشود خون را به دیگری احدا کرد ویا که فروخت و یا که خرید

خون، دریا ئیست از قطره قطره های ما

ما قطره قطره جمع میشود

زنده میشود

ما، خون میشود

در کوچه میشود

در کاسه میشود

 در شیشه میشود

جریان میشود

شریان میشود

در به در میشود

میبندد راه نفَس را، زندگی را، اگر که بایستد، لخته شود یا که بریزد


خون، دریا ئیست از قطره قطره ها




دامون

١٢/١١/٢٠١٣

12/02/2026



۱۹ بهمن ۱۴۰۴

هر روز هزار روز میگذرد

 

Saturday, 24 August 2024








هر روز هزار روز میگذرد، درکنار این چشمه، که آبی روان را، و این چُنین خشگ امروز


آنکه، دست ما خجسته خنجری را به کتف خود کوبید، دست خواهش ما بود، نه دستی از درون ِ آستین


هزار روز میگذرد هر روز


موریانه ها هنوز، یوق را گردن آویزی، زینتی نامند


و درختان سرو گونه، تبر را به قامت خویش چون چمن


.و پژوهش گران قرن آزادی، عصر سنگ را، طرحی نوین میدانند


و تجلی انسان را در تفکیک


و رنج را در چهره‌ی دیگری


،و صواب را


.سپرده ای ثابت میدانند




دامون

٠٤/٠٨/٢٠١٤










۱۵ دی ۱۴۰۴

میعاد




پرستیدن به حد مطلق

به اندازه ء فرو اُفتادن در بطن خویش 

در بطنی صیال، در زیر پوست، در ارتعاش ِ تک تاز ِ نبض

حتی در بُهتان حقیقتها، در نجوا در شعر

و به گمگشگشته ای در خاطر، به حد انفجار، عشق، بر خوردن

روان شدن به پرسه ای در شام قریبانه با تو که عاشقانه میسرایی دال دل را به رسم دلداده گی به رسم سادهء

 تقسیم




١٩/تیر/ ١٣٨٩
دامون