۱ اردیبهشت ۱۴۰۵

البته در مثل هیچ مُناقشه نیست

 


 


 

  من خر تو خر، او و شما خر، ما خر شمایان خر و آنها خر، رسم "آنکس" که بداند خر است و نیمخواهد بداند که خر است و در خرییت خویش، بماند که بماند.

وآنکس، که نداند خر است ویا خریتش را درک نکند و یا هنوز، نفهمیده خریت یعنی چی، در خرییت خویش بماند و بماند و بماند.

چرا خریم؟

 خریم، و میدانیم که خریم و این نجوا، این به به ُ  چَه چَه ها، این باد تو قَب قبها، فصاحتِ بی مساحت ها، کاسهء داغتر از آش ها و هزار کوفتُ کثافت ها، هنرمندها، خواننده ها بیننده ها، شرکت کننده ها سپرده ثابت ها و راننده ها و گزمه ها در برزنها، مجحول ها، مفعول ها، آینده گان، بزرگان، خود شیفته گان،نا خدایانِ نشسته بر لب تیغ.  

چرا خریم؟

چرا که آینده را گذشته  میدانیم و حال را زندگی، به وجودمان، به آن مغزمان تفاوتی نمیبینیم، چون که خریم تا ادامهءِ تاریخ در بینهایتِ دور مُماس، تانژانت نه موازی؛ فرق بدُ از خوب نمسنجیم؛ چشم بسته، غیب میگیم، یه کلاه ِ گشاد، رو سرمون گذاشتیم که جلو چشمامونُ گرفته، سیاستمدارانه  حکیمالحکما شده ایم، خر به تمام معنی، فکر نمیکنم از ما خر تر هم پیدا بشه.

خریم و مشغولِ عرعریم، صدای شیه ءِ رخش کجاست؟، تو پوستِ اسبِ مرده ایم، مثل اسبِ سنگنوشته ها،همش جا ر میزنیم، صدای عر عرمون به کاعنات میرسه، از صبح تا به شام، از خروس خوان ، تا به عصرِ شُقال خان.

چرا خریم" را جوابی نیست و چون جواب نیست، سئوال نیست، پژواکی نیست،  آنجا را تا اینجا راهی نیست

*

"چرا خریم" را باید جورِ دیگر دید.

 

 

 

 

دامون

 

۱۴/۰۲/۲۰۲۱

 

 

پیس:

 "در مثل هیچ مُناقشه نیست"  خود یک مثل است و برای آن میگویندکه منضور آن خرِ حیوان نیست، در مثل هیچ منا قشه نیست و قصد، درک مطلب است و از ایندست

۲۸ فروردین ۱۴۰۵

تیغ


 




قطاردر قطار
و نهیب رسام گونه ء سربی
و بوی گندیدهء  شاش اسبها و گزمه ها
خشاب در خشاب
و هابیل
تپانچه ء پدری را 
در خفا به صیقل است
*
در صُفره نان 
کنار خنجری به تیزی تیغ
و دست خواهش ما در هواست آویزان
*
قطار در قطار 
  وحی ِ سرب در قنود شکستهء شللیک


دامون


قطاردر قطار اینجا به معنی صف های متمرکز و پوشیده از صلاح است
نهیب رسام گونه ء سربی،  به معنی رجز خوانی سر دستهء سربازان آماده به جنگ
تپانچه ء پدری، قلوه سنگی که در بدو تاریخ هابیل بر سر قابیل کوفت
خنجری به تیزی تیغ، دندانهای تیز یک سگ زنجیر گسیخته، با صورتی شبیه به آدمی بی گناه 
وحی ِ سرب، در قنود شکستهء شللیک اینجا به معني، در حال شلیکِ بی امتدادِ گلوله 
بوی گندیدهء  شاش اسبها و گزمه ها، بوی ادرار در آبریزگاهِ مسجد ها

۲۸ اسفند ۱۴۰۴

سال نو (یک)








دستهایِ خالی ام امروز
فدایِ خلوتِ اندیشه ای گم
در فرازِ نوجوانیهاست

روی دوشم کوله بار خاطره
این درد سنگین جای پایش را
به روی زخمهای کهنه و متروک میپاشد

دلم خونابه ای از درد و عصیان است
و من درموجهایِ ناشکیبایش
همه در صیدِ یک کَشتی شکسته
تخته ای مفلوک، که منرا
باز
بر ساحلِ اُمید، همان امید که من آنرا
هیچگاه نتوانستم به میآدش
همان امید که مادر داشت
همان شرمی که در صورت برادر داشت
همه امید من آنروزهای دلنشین با پولهای کاغذی نو
که بوی عطرشان آب از دلم میبُرد
وسالی نو به دیدار همه اطرافیان بودیم
دستهایم خالی و متروک
چَشمهایم مانده بر راهش
که روزی باز پدر با کوله بارِ هدیه ها
از راه برگردد، دلش خوش صُفرهء هفسینمان
چرب از فراقتها، دوباره سورهء میعاد برخواند

دستهایم خالیند امروز و عیدم خالی از گرماست
گرمای آغوشی که من را در به در، درکوچه و بازار میخواند
که شاید روزِ عیدی خوش
ولی افسوس همه افسانهء صد سال و روئیاهاست

دستهایم خالیند امروز
و عیدم خالی از گرماست
قطره اشکی خورد با چُس پت پتِ این شمع فرسوده
میان ساحل و دریا به جا مانده است
پدر مُرد و زمین سجادهء عمرش همه بلعید
نه مادر ماند نه فرزندی
دلم خون است و در دستم
قلم خوشکیده ومات، وصف عید
دیگری دارد


دامون
۱۹/۰۳/۱۹۸۷

شب عید، برمن آلمان

به و. تنها

Posted by Damon at 00:08

۹ اسفند ۱۴۰۴

پرنده گان ابابیل

 





هنگام آن رسید، که پرنده گان ابابیل

آنان، که گفته اند: میپبالند روزی وهمراه میشوند با تلیعهءصبح 

***

انگار که بیصدا ی من 

 فریاد گشته است و در طنین آوازش 

میبارد پژواک را در بیان خویش  

انگار که بیصدای من در شکُ شُبحه نیست

***

طلسمی شکسته و شیشهء عمر دیو

 به مقراض گشته است

انگارکه شب، باخته رنگ خویش را 

به گُرگُ میشِ صبح  

***

انگار که بیصدا ی من 

 فریاد گشته است و در طنین آوازش 

میبارد پژواک را در بیان خویش  

انگار که بیصدای من در شکُ شُبحه نیست


ایدون باد! 



فرتور بالا را با کلیک بزرگ نمایی کنید، پرنده گان ابابیل را میبینید



اَبابیل به‌معنای گروه‌؛ ویژه به پرندگانی گویند، که اصحاب فیل را با سنگ نابود کردند.



دامون 28/02/2026

09/اسفند/2584


ELIMINATED

 


۲۳ بهمن ۱۴۰۴

از قطره قطره های ما ٢

 











خون، دریا ئیست از قطره قطره های ما

ما، قطره قطره جمع میشود

در کاسه میشود

لبریز میشود

در شیشه میشود

در کوچه میشود

در به در خو ن است، که میریزد

 گرم است

جریان است

 شریان است

 ***

میشود خون را مکید، مثل زالوها مثل انگلها

میشود خون را به دیگری احدا کرد ویا که فروخت و یا که خرید

خون، دریا ئیست از قطره قطره های ما

ما قطره قطره جمع میشود

زنده میشود

ما، خون میشود

در کوچه میشود

در کاسه میشود

 در شیشه میشود

جریان میشود

شریان میشود

در به در میشود

میبندد راه نفَس را، زندگی را، اگر که بایستد، لخته شود یا که بریزد


خون، دریا ئیست از قطره قطره ها




دامون

١٢/١١/٢٠١٣

12/02/2026



۱۹ بهمن ۱۴۰۴

هر روز هزار روز میگذرد

 

Saturday, 24 August 2024








هر روز هزار روز میگذرد، درکنار این چشمه، که آبی روان را، و این چُنین خشگ امروز


آنکه، دست ما خجسته خنجری را به کتف خود کوبید، دست خواهش ما بود، نه دستی از درون ِ آستین


هزار روز میگذرد هر روز


موریانه ها هنوز، یوق را گردن آویزی، زینتی نامند


و درختان سرو گونه، تبر را به قامت خویش چون چمن


.و پژوهش گران قرن آزادی، عصر سنگ را، طرحی نوین میدانند


و تجلی انسان را در تفکیک


و رنج را در چهره‌ی دیگری


،و صواب را


.سپرده ای ثابت میدانند




دامون

٠٤/٠٨/٢٠١٤










۱۵ دی ۱۴۰۴

میعاد




پرستیدن به حد مطلق

به اندازه ء فرو اُفتادن در بطن خویش 

در بطنی صیال، در زیر پوست، در ارتعاش ِ تک تاز ِ نبض

حتی در بُهتان حقیقتها، در نجوا در شعر

و به گمگشگشته ای در خاطر، به حد انفجار، عشق، بر خوردن

روان شدن به پرسه ای در شام قریبانه با تو که عاشقانه میسرایی دال دل را به رسم دلداده گی به رسم سادهء

 تقسیم




١٩/تیر/ ١٣٨٩
دامون




۷ دی ۱۴۰۴

نهُفته

 







اغماض، دیواریست بر بلندای ِ حقیقت مُماس

و انکار

هندسه ای دارد، به موازات دروغ

افراشته، تا بینهایت ِ اطلاق

درد است

مضیقهء اجبار


دامون

١٨/آذر/١٣٨٨






اغماض به معنای چشم‌پوشی کردن، گذشت کردن از خطا و اشتباه، یا نادیده گرفتن عمدی یک موضوع است، به طوری که فرد از

 آن چشم می‌پوشد و آن را مهم تلقی نمی‌کند یا به آن ایراد نمی‌گیرد. این واژه معمولاً برای بیان بخشش و گذشت از اشتباهات

 دیگران به کار می‌رودمعنی: چشم‌پوشی، گذشت، نادیده‌گرفتن


کاربرد: وقتی کسی از اشتباه دیگری می‌گذرد و آن را نادیده می‌گیرد، «اغماض» کرده است

مثال: "این اشتباه قابل اغماض بود" یعنی می‌توان از آن چشم‌پوشی کرد



 

۵ دی ۱۴۰۴

نه به جمهوری اسلامی

 




نه


سر هر سوال – نه


حتی قبل از پرسیدن – نه


یک نه به نازکی یک خناق و سنگینی گفتن

یک نه به سِتُرگی فریاد و سنگینی نگفتن

و دلتنگی نبودنت 

یک نه که سر دوراهه ها وانسه و به یک پاشنه بگرده


 نه - به بودنت ونه، دلتنگی از نبودنت 


از کره گی این نه را دم نبوده


ازآن نه


نه - به پاکی یک سرود


وبه بیپروائی یک طنز رکیک


نوشیدنی مثل دم عقرب


مثل صوت قطار تو بوف کور صادق


مثل پلی شکسته در ناهمواره


ازآن نه


که در اندیشه نگنجد


و دست خواهش را


*

دامون

۲۲ آبان ۱۴۰۴

#اانتقام

 





تا بحال آرزوی مرگ کسی را کرده ای 


آیا، تا به حال آرزوی مرگ کسی را کرده ای، بر به دست خویش؟

با شقاوتی سٍتٌرگ و از صمیمِ قلب 

چونان، که چهره ات به وجد بنشیند 

و هرچه دهشتِ مقتول است، دو چندان از آن چون نسیمی دلارا به ررویِ صورت  تو؟

من فرتور از هم گسیختهء آنرا آرزوی آمال این نوشته کرده ام

و در غیابش نشسته ام به انتظار !



دامون

به امیر مسعود

زنده وپیروز باد گارد جاویدان ایران

11/ مهر /2584

03/10/ 2025



۲۰ آبان ۱۴۰۴

آنَک!















آنَک! عبور از تنگنای معبر سکوت در باور ِ بایستن
در هاون ِننگ ِنبود
و ناچار


از مخروطی با انتهایی باریکتر از پل سراط
گذشتن
آنک
در گزند ِ گریزگاهی، غایب از فرار، در تندر لمیده به دشت
در انتها!


دامون


آنَک! : اینجا اقتباسی از اکنون است، در آیندهٔ نزدیک، اما سبکی دارد که هنوز نوشته های زیادی میشود در باره اش نوشت که هر کدامش یه مثنوی هفتاد من است.

Friday, 22 September 2017

۱۹ آبان ۱۴۰۴

خاک

 





میبلعد فلق در حُفره ای فراخ
مقیلهء اندیشه ء مرا
*
در آرزو به خواب میشوم
تا نا کُجای ِ تُحی از سئوالها، در بطن زمین سخت
بر خان ِ موریانه ای شاید
که میکشد به نیش پاره ای از حقیقت مرا
*
خاک میشوم به پای تو، و سهم من در اشتهایِ تکیاخته ای خلاصه میشود
و انگار‌ هء خواهشم در بوم نقش نگرفته ای در ادراک
*
فقط خدا میداند
*
فقط

دامون
شنبه ١٥ خرداد ١٣٨٩

۱۶ آبان ۱۴۰۴

آه ای فرشته گان کاغذی و ای خدایان مقوایی








چهل سال سقوط در قهقرای آزادی، از برای آزادی


برای تصویری


از لعنت آبادِ خدا .


چهل سال، چون بغض در گلو


برای ترکیدن


*


آه ای فرشته گان کاغذی !


و ای


خدایان مقوایی


و ای


چسناله های هر جایی


ای تبل های توخالی !


 آه !
*
*
مرا کجای آدمیت به یاد بود؟


که چُنین خار و زبون، به سان سگ ماده ای عبوس


با دُمی در میان پا .

*
*

در رمل این بیابان لا یزال، مماس به هیچ ایستاده ام


حتی


حتی در ذهنِ پرنده ها نمی آیم ، مرغان محاجر راه کج کرده میروند


و ما



خوشوقت، از پشت دماغ های پلاستیکی


در باز دم تعفن آور خویش، آنسوتر


در سایه


در قفا


همسانِ گرگی سر گردان


تشنه به خون عزیزان

*
*

سینه مالامال چون دریاست



و این سر زمین لوت


ازآنِ فرو چاله هاست، در غیاب آب


آه !


چهل سال سقوط


آه !


در قهقرای آزادی، برای آزادی

برای تصویری از لعنت آبادِ خدا


چهل سال دروغ


آه !




دامون


۰۸/۲۷/۱۸









۱۲ آبان ۱۴۰۴

در میانِ رملِ بیابان، کنار جادهء ابریشم




Tuesday, 10 May 2016








من در گذشته زندگی میکنم در کوچه خم های ِ بچهگی هایم

هرچند گذشته گذشته است
اما

اَنگی نبود آنروزها، که چون بختکی، انتظار کشد خمیازه های صبح را

و بازدم هر نفَس، دمی مرفّح بود
اما اما و اما

اما، واقعه ای شاید، دست سرنوشتی به سوق خنجری جرار تر از نوک کُبری
*
گذشته را نگُذشته،  به آینده رسیده ام
اما اما و اما

گذشته در آینده نبود وبوی ِ تهوُع از آن میزد
*
اما، اگر، و این شاید ها، همه و همه، بُغضیست در گلو

خون دلیست، که میریزد،به قیمت حل ِ پوک

و من به ناخواسته، در گذشتهء خویش، در این، هزار سالِ دراز

در رمل این بیابان خشکیده در کنار جاده ء ابریشم، جوینده بر عتیق چشمه ء زندگانی ام

من در گذشته زندگی میکنم،هر چند گذشته گذشته است و آینده امروز است

تک درختی که آبستن اُفتادن و ریشه ای، در افطار ِ موریانه های تناولگر

اَنگی شبیه خُنج بر درخت

خون دلی، لخته ای کِدِر




دامون


٢٩/١٠/٢٠١٤




اَنگ، به وزن تَنگ: حرص زدن


تناولگر : کسی با اشتهای بی امان و بی امتداد، در اینجا موریانه هایی که تا اخر زندگی به نوشخوارند و سیری آنان پایان آذوقه ی آنان است


خُنج: نوعی کنه ی درخت که با مواد سمی خود درخت را به مسمومیت کشیده و باعث خشگی آن میشود


لخته ای کِدِر: اینجا به معنی آماسِ آمال که به صورت عُقده و یا کُمپلکس بعد از فشار مداوم در «فکر»به جای بماند







۲۳ مهر ۱۴۰۴

مشق شعر 1

 







"بِین"

حضورِ بین و بین دو چیز .

چیزِ سومی همیشه هست.

بین دو چیز، سه چیز بهم می‌رسد

و چیز سوم، که چیز اصلی و اصل ِ چیزهاست، بین آنهاست.



اهمیت چیزها  دربین چیزهاست، در خودِ  "بین "، که نهفته است ونه در نمای بین و نه، در آنچه که برآن پیدا ست
بینِ ناپیدا و نمای بین.

بین دو چیز: یعنی فاصلۀ میان آن‌ دوچیز و میان ِآن‌دوچیز

بین، پاره فضا ست 

و سروکارِ ما در ساختن یک قطعه‌ ـ‌شعر حجم، و معماری آن، با او ست با بین، با پاره فضا : رحِم ِکوچکِ حجم.

بینِ چیزها خود چیزی است که اصلِ ِچیزهاست.

بینِ چیزهاست که به چیزها حضور می دهد.

چیزها، بی بینِ‌شان، بی حضور می مانند.



از
ی. رئیائی



حضور تو در حرفها




دقدقهء بی پایان تو ومن درمیان حرفهای نا گفته است و وزن آنها که میبارد قطره قطره از ذُلال ِ این دقایق دلتنگ

همیشه چیزی نهُفته در آریه، در بایستِ حرفها ست چیز دیگری که نتیجهء چیزهاست ونه قاق آخر ِ حرفها و نه آن چیز که در دقدقهء بی پایان
که
در فکرِماست

در وسعتی بی پایان در قفا سیلی جاری نوشته بر کتیبه ء سنگها

نه کر نه لال، گوشی شنوا گویا به صبوری سنگواره ها

آنکه میگوید گذشته گذشته استُ مرده، آینده را در حزیا ن مینوسد

چرا که تمثیل اقتدار پرچم خویش را در بیگاه چیزدیگری که هنگامهء چیزهاست



دامون

به ی. رئیائی

٢٨/١٢/٢٠١٣



2

حضور تو در حرفها



دقدقهء بی پایان تو ومن درمیان حرفهای ناگفته است 

و وزن آنها، که میبارد قطره قطره از ذُلال ِ این دقایق دلتنگ


در وسعتی بی پایان، درانتها، سِیلی جاریست نوشته بر سنگواره ها، از حرف حرف ِ ما




دامون

به ی. رئیائی

٢٨/١٢/٢٠١٣



3






چون اَبرَقی که مانده به گل



دقدقهء بی پایان تو ومن درمیان حرفهای ناگفته است و وزن آنها که میبارد قطره قطره از ذُلال ِ این دقایق دلتنگ در کاسه ء بلور ِ سکوت

همیشه نکته ای نهُفته در آریه و در بایست حرفها ست، بی انسجام و در حلول غایب ِ سرود

من لال مانده ازگفتن و دوباره سرودن، چون اَبرَقی که مانده به گل، و سوره ء یاسینی در دالان ِ تکرار




دامون
٢٩/١٢/٢٠١٣

به ی. رئیائی


 توضیح سالها پیش استاد فقید زنده یاد "ی. رُئیایی" کلاسها و مراوده هایشان با دوستداران شعر حجم را در بستر یک گفُتگو در بلاگ شخصی خودشان منتشر میکردند 
 هر کس، اگر نقد یا پیشنهادی داشت آنرا مطرح مینمود،  همیگونه  ایشان هم توضیح و تعریف هایشان از شعر حجم را در آنجا مینوشتند که سرخط ویا سرمشقی برای پژوهندگان شعر حجم  بجا میگذاردند؛ هر از چند بار هم  به سئوالها در خصوص موضوعِ بیان شده را،  پاسخ میدادند.

 از قضا من هم یکی از طرفداران سمج ایشان بودم  وموضوع بالا " بین "  یا فاصلهء بین دو چیز و یا حجم مابین دو کلمه یا هر چیز دیگررا، که ایشان مطرح کرده بودند، باز نوشت کردم که در بالا آورده ام؛ شاید در نظر اول  به خاطر تکرار کلمه بین تفحیم  آن کمی صغیل باشد، اما با تفکیک تعریفی بین در جملات آورده شده بیان آن آسانتر میشود
در آینده اگر توان گویش آنرا داشته باشم و همینطور دسترسی به بلاگ ایشان را، بیشتر خواهم نوشت
باید یادآور شوم که بلاگ ایشان  اگر در دسترسی دوستدارانشان قرار بگیرد بدون دستبرد به نوشته های ایشان میتواند به عنوان یک پایه مهم در آینده شعر حجم قلمداد شود و  سبکِ حجم رایج از آن اعتبار یابد


دامون

18/ مهر/ 2584
09/اکتبر/2025



۲۰ مهر ۱۴۰۴

خطابهء منصور

 









من خدا هستم

من شخص نیستم که دستگیرش کنی

من موجود نیستم که ایجادم کنی

من خدا هستم و هر طوری فکرکنی

با تو هستم


من تورا میفهمم


من تورا درک میکنم - اصلاً این


تو نیستی این، منم

*

هر افسانه ای که تو دنیا گفته شده

از زبون من بوده، تازه

افسانه هایی هم هست

که تا بحال نگفتمشون

نه اینکه گوش شنوا براش نبوده

چون من خودم گوش هستم

یک گوش شنوا که هر صدایی را

که حتی هیچکس اونو نمیشنَوه

برام واضح و روشنه

نه اینکه زبان گفتنشو نداشته باشم

یا اینکه، قدرت تکلمش رو

چون


من من هستم

وهیچ چیز و هیچ کس شبیه به من نیست

و من 

شبیه همه چیز هستم

حتی شبیه عشق

*
من فراموش نمیکنم

نه تو را ،نه کس دیگری را

یا چیز دیگری را

چون من همه کس وهمه چیز هستم

حتی انتقام

*
من اگر بخوام در

بارهء خودم توضیح بدم

حتی تو کتابها، دفترها و

تومارها هم جا نمیشه

تا به حال هرچی در باره من

شنیدی، دیده ای یا که گفته ای
همه کاملاً درست بوده

ولی

 این همش نبوده

من خاتمه ندارم

توی فکرها جا نمیگیرم

این ابعاد

 که تو میشناسی یا خواهی شناخت

برا پیدا کردن سِرّ من کافی نیست

چون من مجود نیستم

در هیچ کجا 

ودر همه جا

هیچ نهانگاهی

 نمیتونه آنقدر نهان

باشه که من جایش را ندانم

تو،میتوانی از دست بیماری

فرار کنی، از دست پیری،

یا انتقام، فرار کنی

بدان

که آن راه را، من جلو پاهات گذاشته ام

چون من 

راه هستم

من دو خط موازییم 

که در بینهایت هم موازی هستم

مثل شمشیر نیستم، که سرم کج با شه

مثل مسلسل نیستم، که تکرار گلوله کنم

من، همیشه جدید هستم  

اصلاً هیچ چیزی، از من جدید ترنیست

 یعنی هر چیز جدیدی که

تو بسازی برای من تکراریِه


مثل مسلسل که تکرار گلوله هاست





دامون



Tuesday, 23 February 2010