من که در من پنهان است مرا مینگرد، در آینهء چشمِ خویش من که در من جاریست-خوب میداند کآن منِ دیگرِ من، ثبوت ِ بودنِ خویش را، در من می یابد، نه در منِ در خویش دامون ٠٣/٠٨/٢٠١٥
۱۷ خرداد ۱۴۰۵
یاد ٣
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۱۱ خرداد ۱۴۰۵
ساقی تو شراب لامکان را
ساقی تو شراب لامکان را
آن نام و نشان بینشان را
بفزای به فزایش روانی
سرمست و روانه کن روان را
یک بار دگر بیا درآمیز
ساقی شُدنَت چو ساقیان را
چون چشمه بجوش! از دل سنگ
بشکن! تو سبوی جسم و جان را
اُجرت بِده! عاشقان می را
حسرت بِده! طالبان نان را
بربند! دو چشم عیب بین را
بگشای! دو چشم غیب دان را
تا مسجد و بتکده نماند
نشناخته ای به این و آن را
خامُش!
که یک جهان خاموش
در بانگ رُباید این جهان را
مولانا » دیوان شمس » غزلیات »
غزل شمارهٔ ۱۲۴
1:
بند آخر شعر: "خامُش!": درنگ! آهسته، و"خاموش"، جهانی که تاریک و خاموش است، که در موعود و لحضه ای کوتاه، این جهان را خواهد ربود.
2:
دوبیت زیر از غزل کم شد ؛ علت این بود که مانند بیت های " گنجانده" مینمود که بعدن به آن اضافه شده باشد و غیر از آن اینکه شاید با دستکاری زیاد، کم مفهوم ونامتعادل مینمود و غزل را از آن هِژمُنی خاص بیرون می آورد و تکرار دوباره بود.
نان، معماریست حبس تن را
می، بارانیست باغ جان را
بستان سر سفره زمین را
بگشا سر خم آسمان را
11/خرداد/2586
01/06/025
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۱۰ خرداد ۱۴۰۵
عمر که بیعشق رفت، هیچ حسابش مگیر
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۴ خرداد ۱۴۰۵
"ما"، شامل من است و تو و..او
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
هنگام احساس
به احساسِ هرچه هست
از ایجاد، تا به حدِ نبود
احساس، خود یک هنگام است
هنگام، همیشه با احساس همراه است
همراه تا به قیامت
تا ابد
احساس، تحمیل نیست، نمیتوان باشد!
خاستگاهش درونِ چیزی دگرنهفته است
در شاخُ برگِ بی انتهایِ ندانم ها
گذشتن از احساس، گذشتن از خویش است
تو در وادیه ای گرفتار ومن در وادیه ای دگر وهر کسی، نقشی برای خویش را در بازیست
در انگار، هرکس به فکرِ خویش
وآتش، به انبارِ خویش
در یک کلام:
احساس حرف تعریفش
همیشه
تازه تر ازگذشتهء دور و ماضیِ نَقلیست.
دامون
دوشنبه ۲۱ اردیبهشت ۲۵۸۵
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
هر خوشی گر فوت شد بی تو ! مباش اندوهگین
هر خوشی گر فوت شد بی تو
مباش اندوهگین!
کو به نقشی دیگر آید سوی تو
میدان یقین!
ناخوشی مَر طفلِ جان از دایهِ کم شیر بود
چون بُرید از شیر آمداز خُمر، انگبین
این خوشی چیزیست بیچون
کآید اندر نقشها
گردد از حُقه به حُقه در میانِ آنُ این
لطف خود پیدا کند در آبُ باران ناگهان
باز گلشن میشود
سررا برآرد از زمین
گه ز راه آب آید گه ز راه نایُ و گوش
گه ز راه شاهد آید
گه ز راه با اسب و زین
از پس این پردهها ناگاه روزی سر کُند
جمله بتها بشکند آنگَه
نه آن ماند نه این
جان به خواب
از تن برآید چون خیال آید پدید
تن شود معزول و عاطل
صورتی دیگر ببین!
گویی اندر خواب آید
همچو سروی خویش را
روی من چون لاله زار و تن
چوفرشِ یاسمین
ُآن خیال سرو رفت
جان به خانه بازگشت
ان فی هذا ذاتُ عبرالعالمین
ترسم از فتنه، وَگرنی
گفتنیها، گفتمی
حق ز من خوشتر بگوید
مُهملِ ادراکِ دین
آخر ای تبریزِ جان
اندر نجوم دل نگر!
تا ببینی شمس دنیا را
تُو عکسِ شمس دین!
مولانا » دیوان شمس » غزلیات »
غزل شمارهٔ ۱۹۳۷
توضیح:
غزل بالا میتواند از بریده ء چند غزل باشد وهمینطور میتواند دستنویس پژوهنده و شاگری از مولوی بوده باشد واین سخنان و کوتاه نوشتهء اودر زمان سخن گفتن مولوی باشد به آن معنی که توازن شعر های اورا دارا نیست به هر هنگام، بر یک معقوله میگردد وآن، عشق است و پدیداری شمس از آن
همان غزل به تصحیح فروزانفر و از گنجوررا در پایین آوردم که مطابقت شود
از جمله، تغییر و ویرایشِ بالا، استنباط من از شمس است که از زبان او میشنوم از شعور خویش
با درود دامون
دوشنبه ۲۱ اردیبهشت ۲۵۸۵
هر خوشی که فوت شد از تو مباش اندوهگین
کو به نقشی دیگر آید سوی تو، میدان یقین
نی خوشی مر طفل را از دایگان و شیر بود
چون برید از شیر آمد آن ز خمر و انگبین
این خوشی چیزی است بیچون کآید اندر نقشها
گردد از حقه به حقه در میان آب و طین
لطف خود پیدا کند در آب باران ناگهان
باز در گلشن درآید سر برآرد از زمین
گه ز راه آب آید گه ز راه نان و گوشت
گه ز راه شاهد آید گه ز راه اسب و زین
از پس این پردهها ناگاه روزی سر کند
جمله بتها بشکند آنک نه آن است و نه این
جان به خواب از تن برآید در خیال آید بدید
تن شود معزول و عاطل صورتی دیگر مبین
گویی اندر خواب دیدم همچو سروی خویش را
روی من چون لاله زار و تن چو ورد و یاسمین
آن خیال سرو رفت و جان به خانه بازگشت
ان فی هذا و ذاک عبرة للعالمین
ترسم از فتنه وگر نی گفتنیها گفتمی
حق ز من خوشتر بگوید تو مهل فتراک دین
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلات
نان گندم گر نداری گو حدیث گندمین
آخر ای تبریز جان اندر نجوم دل نگر
تا ببینی شمس دنیا را تو عکس شمس دین
غزل شمارهٔ ۱۹۳۸: نازنینی را رها کن با شهان نازنین »« غزل شمارهٔ ۱۹۳۶: عاشقان نالان چو نای و عشق همچون نای زن
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
کاویان (کاویانه)
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
ما گُلهای خندانیم
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
البته در مثل هیچ مُناقشه نیست
من خر تو خر، او و شما خر، ما خر شمایان خر و آنها خر، رسم "آنکس" که بداند خر است و نیمخواهد بداند که خر است و در خرییت خویش، بماند که بماند.
وآنکس، که نداند خر است ویا خریتش را درک نکند و یا هنوز، نفهمیده خریت یعنی چی، در خرییت خویش بماند و بماند و بماند.
چرا خریم؟
خریم، و میدانیم که خریم و این نجوا، این به به ُ چَه چَه ها، این باد تو قَب قبها، فصاحتِ بی مساحت ها، کاسهء داغتر از آش ها و هزار کوفتُ کثافت ها، هنرمندها، خواننده ها بیننده ها، شرکت کننده ها سپرده ثابت ها و راننده ها و گزمه ها در برزنها، مجحول ها، مفعول ها، آینده گان، بزرگان، خود شیفته گان،نا خدایانِ نشسته بر لب تیغ.
چرا خریم؟
چرا که آینده را گذشته میدانیم و حال را زندگی، به وجودمان، به آن مغزمان تفاوتی نمیبینیم، چون که خریم تا ادامهءِ تاریخ در بینهایتِ دور مُماس، تانژانت نه موازی؛ فرق بدُ از خوب نمسنجیم؛ چشم بسته، غیب میگیم، یه کلاه ِ گشاد، رو سرمون گذاشتیم که جلو چشمامونُ گرفته، سیاستمدارانه حکیمالحکما شده ایم، خر به تمام معنی، فکر نمیکنم از ما خر تر هم پیدا بشه.
خریم و مشغولِ عرعریم، صدای شیه ءِ رخش کجاست؟، تو پوستِ اسبِ مرده ایم، مثل اسبِ سنگنوشته ها،همش جا ر میزنیم، صدای عر عرمون به کاعنات میرسه، از صبح تا به شام، از خروس خوان ، تا به عصرِ شُقال خان.
چرا خریم" را جوابی نیست و چون جواب نیست، سئوال نیست، پژواکی نیست، آنجا را تا اینجا راهی نیست
*
"چرا خریم" را باید جورِ دیگر دید.
دامون
۱۴/۰۲/۲۰۲۱
پیس:
"در مثل هیچ مُناقشه نیست" خود یک مثل است و برای آن میگویندکه منضور آن خرِ حیوان نیست، در مثل هیچ منا قشه نیست و قصد، درک مطلب است و از ایندست
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۲۸ فروردین ۱۴۰۵
تیغ
بوی گندیدهء شاش اسبها و گزمه ها، بوی ادرار در آبریزگاهِ مسجد ها
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۲۸ اسفند ۱۴۰۴
سال نو (یک)
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۹ اسفند ۱۴۰۴
پرنده گان ابابیل
هنگام آن رسید، که پرنده گان ابابیل
آنان، که گفته اند: میپبالند روزی وهمراه میشوند با تلیعهءصبح
***
انگار که بیصدا ی من
فریاد گشته است و در طنین آوازش
میبارد پژواک را در بیان خویش
انگار که بیصدای من در شکُ شُبحه نیست
***
طلسمی شکسته و شیشهء عمر دیو
به مقراض گشته است
انگارکه شب، باخته رنگ خویش را
به گُرگُ میشِ صبح
***
انگار که بیصدا ی من
فریاد گشته است و در طنین آوازش
میبارد پژواک را در بیان خویش
انگار که بیصدای من در شکُ شُبحه نیست
ایدون باد!
فرتور بالا را با کلیک بزرگ نمایی کنید، پرنده گان ابابیل را میبینید
دامون 28/02/2026
09/اسفند/2584
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
ELIMINATED
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۲۳ بهمن ۱۴۰۴
از قطره قطره های ما ٢
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۱۹ بهمن ۱۴۰۴
هر روز هزار روز میگذرد
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۱۵ دی ۱۴۰۴
میعاد
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۷ دی ۱۴۰۴
نهُفته
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۵ دی ۱۴۰۴
نه به جمهوری اسلامی
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۲۲ آبان ۱۴۰۴
#اانتقام
تا بحال آرزوی مرگ کسی را کرده ای
آیا، تا به حال آرزوی مرگ کسی را کرده ای، بر به دست خویش؟
با شقاوتی سٍتٌرگ و از صمیمِ قلب
چونان، که چهره ات به وجد بنشیند
و هرچه دهشتِ مقتول است، دو چندان از آن چون نسیمی دلارا به ررویِ صورت تو؟
من فرتور از هم گسیختهء آنرا آرزوی آمال این نوشته کرده ام
و در غیابش نشسته ام به انتظار !
دامون
به امیر مسعود
زنده وپیروز باد گارد جاویدان ایران
11/ مهر /2584
03/10/ 2025
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩














