من که در من پنهان است مرا مینگرد، در آینهء چشمِ خویش من که در من جاریست-خوب میداند کآن منِ دیگرِ من، ثبوت ِ بودنِ خویش را، در من می یابد، نه در منِ در خویش دامون ٠٣/٠٨/٢٠١٥
نمایش پستها با برچسب برگردان وترجمه. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب برگردان وترجمه. نمایش همه پستها
۹ اسفند ۱۴۰۴
ELIMINATED
Labels:
برگردان وترجمه
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۱ اردیبهشت ۱۴۰۴
گذشته
The debt is paid
The verdict said
The Furies laid
The plague is stayed
.he stood between the dead and the living; and the plague was stayed
All fortune
Turn the key and bolt the door
Sweet is death forever more
Nor haughty hope, nor
.Nor murdering hate, can enter in
All is now secure and fast
Not the gods can shake the Past
Flies-to the adamantine door
Bolted down forevermore
None can re-enter there,
No thief so politic,
No Satan with a royal trick
Steal in by window, chink, or hole
To bind or unbind, add what lacked
Insert a leaf, or forge a name
New-face or finish what is packed
.Alter or mend eternal Fact
گذشته
آینجا، قرضی نیست برایِ پرداختن ، جرمی در اتفاق افتادن ومجرمی، با اتهامی تفهیم نشده
.سود و زیانی، در باور نیست
تو
در انتهای دری ایستاده ای که به هیچ سوی نمیگردد باز در عمق زمین ایستاده ای، مسدود
تا بینهایت، به گونه ای درآمیخته در او
موازی
آری
شیرینیِِ مرگ طعمی، به یاد ماندنیست
در غیاب صورتک هایِ تکراری
و نِی
قاتلانِ نفرت انگیز را از این دوزخ اجتناب یا که گریز
; گذشته، اتفاقی تحمیلیست
اتفاق افتاده است
دراین هنگام
فقط تو نشسته ای و فقط تو نشسته ای
نشسته ای و قاضی خویش گشته ای
گذشته در زمان را"، خدای هم نتوان که چشم پوشیدن"
و اهریمنان را، گریزی نیست، جز بن بست
***
شیرینیِِ مرگ طعمی به یاد ماندنیست
!همیشه به جاست
برای همه
از ریز تا به درشت، مغمومٌ پیر، یا که شاداب ُ جوان
راز بقاست
برگردان و تنظیم از دامون
اول اریبهشت/2584
Labels:
برگردان وترجمه,
Ralph Waldo Emerson
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۱۹ اسفند ۱۴۰۳
The Past گذشته 1
The debt is paid,
آنجا قرضی برایِ پرداختن نیست، جرمی در اتفاق افتادن ومجرمی ناشناخته با اتهامی تفهیم نشده؛ سود و زیانی ابدی، در باور نیست
The verdict said,
The Furies laid,
The plague is stayed
در انتهای دری که به هیچ سوی، نمیگردد باز
!در عمق زمین مسدود
he stood between the dead and the living; and the plague was stayed.
All fortune
موازی و تا بینهایت موازی، به گونه ای درآمیخته
اما هنوز متوازی
Turn the key and bolt the door,
Sweet is death forever more
شیرینیِِ مرگ طعمی به یاد ماندنیست
در غیاب صورتک هایِ تکراری
Nor haughty hope, nor
Nor murdering hate, can enter in.
.نه قاتلانِ نفرت انگیز را از لا متناهیِ این دوزخ اجتنابی یا گریز
All is now secure and fast
; در لامتناهی ابعاد، گذشته اتفاق تحمیلیست، برایِ همیشه اتفاق افتاده است
اینجا فقط تو نشسته و فقط تو نشسته ای تو
Not the gods can shake the Past;
. نشسته ای و قاضی خویش گشته ای بی آنکه موی دماقی
Flies-to the adamantine door
Bolted down forevermore
این، پرواز، بَرنَگشتَنیست
None can re-enter there,
گذشته در زمان را، خدای هم نتوان که چشم پوشیدن
No thief so politic,
No Satan with a royal trick
Steal in by window, chink, or hole,
اهریمنان را، آری، راهی نیست، جز بن بست
To bind or unbind, add what lacked,
Insert a leaf, or forge a name,
این، گذشتهء در نوردیده در قفا را، بی شاخ و برگ ُ شُبهُ اما را، کتمان نتوان کردن
همه
!همیشه به جاست
New-face or finish what is packed,
Alter or mend eternal Fact.
همه
همه و همه، از ریز تا به درشت، مغموم و پیر یا که شاداب ُ جوان
همه
ترجمه و تنظیم از دامون
Source: Poets of the English Language (Viking Press, 1950)
Labels:
برگردان وترجمه,
Ralph Waldo Emerson
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۵ آذر ۱۳۹۲
«die Burgschaft»
در گذری مختوم به قصر پادشاهی قدار، ایستاده بود مردی با خنجری پنهان به زیر آستین
شب هنوز رخوت خویش را نباخته به صحر، و در طلعلُع ِ ماه، تکه ابری نازا، طلایه دار باران بود
زیر لب، به زمزمه میگفت مرد
باید که کشت این شعله را، باید که پاک کرد این لکه را
که افتاده چون سایه ای به روی شهر
و در باور
دستانش، میسائید آن ظهر آگین خنجر را که در آماس تمام عقده هایش
از پیش ساخته بود
در کوتاه بگویم، در دست خنجری و در دل هزار نفرت بی پایان،در انتظار لحظه ء میعاد خویش
با پادشاهی سنگین دل از توران
قسمت کوتاهی از برگردان شعر ِ معروف فریرش فُن شیلر
«die Burgschaft» به فارسی
از دامون
Labels:
برگردان وترجمه
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
اشتراک در:
نظرات (Atom)

