۷ خرداد ۱۳۹۷

حادثه




در عطر حرف تو جاودانه میشود
چون آن غزل، که نشنیده ماند،  در رَفِ عادت.
در عطر حرف تو، شخمزار میشود، هزار ترانه، در مرزُ بوم ِ علف.
آرواره ی زمین، طعم ِ خوش ِ مرا را در حال جُست و جوست 
و چون، ناخنی کشیده به ناودانی در غیابِ آب، میسایدم. 
در عطر حرف تو، "جاودانه" میشود تکرار.

دامون
٠١/٠٥/٢٠١٤

 "جاودانه": اینجا اتفاق و یا حادثه است.





۱ خرداد ۱۳۹۷

عاشقانه





در بوم و بست کلمات، درگیر و دارم

مرا، دانه دانه های حروف، آنها را 

که همیشه، مانند خشتی خام به دست داشتم، به ساروجی 

از عشق مستحکم مینگاشتم 

مرا دانه دانهء آن حروف، تنها سپرده است، به دست تنهائی

باشد تو را دوباره بسرایم

باشد که رنگ حلولِ خویش را 

در لاجورد آبی تو به تطهیر بزُدایم

!ای عشق، ای عاشقانه که هر دم و هر بازدم با منی 



دامون 
"نقاشی از "کیوان مهجوری

۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۷

دراین تیزآب رنج و خون





دراین تیزآب رنج و خون
دراین بیقوله که حتی
نمیروید
نهالِ گندم امید، درونِ شوره زارانش
غبار ِ شب کشیده بُرقه ای تاریک
به روی ِ کوچه بختک وار
تجزائی نمییابی در این ظلمت
میان سبز پاکوبان و آن سبزینهء سمی درون جام
خر دجال میگردد درون کوچه های شهر
نوای ِ شرمگونش لحیب
ظلم میبارد به هر دیوار
بر این طغیان که اطشان است
دراین خشکیده گورستان
دراین بیقوله که حتی
نمیروید
نهالِ گندم امید، درونِ شوره زارانش

دامون

٠٤/١٠/٢٠٠٩

۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۷

کابوس




دجال
آنسان بود، که در هذیان داستانهایِ از سینه به سینه آمده، در سرود ه ای شنیده، از پدرم
ایستاده، در کِریاس ِ دَر، به قاموس ِ دهشت و کابوس
در خمار چشمانش نقش خُدعه ای مصروف، چُنان مشعلی آغشته به نفت و خون
و در هر دستش 
فوج فوج مرده های ِ پریشان،
گسیخته، از آغوش عزیزان

آهنگی نشسته بر لبش، 
اما،
به گونه ء فرشته گان‌ ِ شکّر شکن
که گوئی 
از دور 
صُراهی اقبال را در فغان،
اما،
در مُجاور ِمحضش گرفتار،
سحر ِ جادوئی ِ صد ارتعاش را
که میپالد هستی را به قهقرا

هرکز،
هرگز نبود انتظار پدر
که دجاله را 
بهین لباسی باشد جُز عبای سالکان ِ شیطانی
و این دگرباره، داستان نبود که سینه به سینه
و این دگرباره
روال ِ روز بود در شکستهء 
تعزیت های مغموم
و نه
کاذب بر نوشته های تکراری

***

این عصاره
کابوسیست 
که میچکد در انتهای تاریخ ِ انسانی، در بُهد چشمانم

حق بود با پدر!





دامون
جمعه ٢٦/دی/١٣٨٨


۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۷

God did know



 


ﮔﻠﻮﻟﻪ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺖ
“Bullet” didn’t know
ﺗﻔﻨﮓ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺖ
“Rifle” didn’t know
ﺷﮑﺎﺭﭼﯽ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺖ
“The Hunter” didn’t know
ﭘﺮﻧﺪﻩ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﻮﺟﻪ ﻫﺎﯾﺶ ﻏﺬﺍ ﻣﯿﺒﺮﺩ
That, the bird was just getting food, to her chicks 
ﺧﺪﺍ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺴﺖ
God did know
ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧـﺴﺖ؟
Didn’t he?


ﺣﺴﯿﻦ ﭘﻨﺎﻫﯽ
برگردان از دامون

H. Panahi
Translated by Damon