۲۰ دی ۱۳۹۳

روز




از روز اول تا به حال یک روز گذشته

و چند روز دیگر در راه است

و راه در روز است که میگذرد و روز در راه است که میآید و من پیر میشوم دستهایم دیگر گرمیِ آن را ندارد که

 بماند گرم

 و سرم از حوصله، رفته است سر



هر روز که میرسد بوی تازه گی میدهد و هر گذشته روز، کهنه ای بیش نیست، و در خاطره ها، شاید از 

آن داستانی، رد پایی ویا مکثی در سکوت



از روز اول تا به حال هزار ترانه شنیدم، هزار چه چه بلبل، از آن قفس که تو گویی پُر ز خالی مانده است و ضربِ 

مضراب سکوت را به پژواک است



دامون

١٠/٠١/٢٠١٥


۱۷ دی ۱۳۹۳

من چارلی هستم





......من چارلی هستم
زبانی که میگوید به طنز، که شاید دریچه ای را بگشاید، در نقشی وراءِ آنچه تو در سیطرهء خویش دیده ای
من چارلی هستم، که نا به هنگام ِ تردد جبر را، با چند خط خطی ساده، به تو، نشان دادم
من چارلی هستم، به ساده گی آنکه با مرگ خود، طنز تلخ واقعیت را، به فتوا نشسته ام


دامون

٠٧/٠١٢٠١٥

۱۴ دی ۱۳۹۳

آغاز








این

منم
.به زمین ِ گرم خورده ای شاید، به جبر روزگار

.بی ستاره ای، در یزرع این کهکشان سرد

.آدمی، نام نهاده به خویش، فرزندی از آدمی دگر

به زمین گرم خورده ای دگر

بی ستاره ای
 
.در یزرع این کهکشان سرد



دامون

٢٩/١٢/٨٩

۹ دی ۱۳۹۳

دوبیتی های عاشقانه



در بلندی بالا دست که آوازه ء سکوت - تنها نجواست

و هر صدا حتی 

به گوش جبرئیل هم نمیرسد

در قطب انتظار

طنین ِ فریادت

در یافته ای بارانی دوباره تکرار خواهد شد

در گُدازهء خاک

آنگونه، چون تردد این بیت بیت ِ شعرِ من

در کشتزار‌ ِ رویش تو

در جزر و مدّ ِ چشمهء عشق

در باز تاب ِ این پژواک

دامون
‏سه شنبه‏/٠٩/٠٦/٢٠٠٩

۲۸ آذر ۱۳۹۳

آماس خنده


 

به لب دوختهگانیم لبخندی آماس شده را

 از خود بیخود شُده گانیم در لبخند خویش

آنروز که بند نافِ کریح ِ بایستن و به تن کردن جُببه ای گُشاد تر از حقیقت را به آسمانی ِ تندیس خویش خریدیم،

آدمیت خویش را به باد خنده نگاشتیم

از خود بیخود شُده گانیم، که بر لب خویش، آماس خنده دوختیم، و با لبخند

شیرازه ء خویش را به عاریت انگاشتیم

و در جدالیم ، با آسیابی أفتاده حتی ز ِ یاد باد

 

 

دامون

١٩/١٢/٢٠١٤