ساقی تو شراب لامکان را
آن نام و نشان بینشان را
بفزای به فزایش روانی
سرمست و روانه کن روان را
یک بار دگر بیا درآمیز
ساقی شُدنَت چو ساقیان را
چون چشمه بجوش! از دل سنگ
بشکن! تو سبوی جسم و جان را
اُجرت بِده! عاشقان می را
حسرت بِده! طالبان نان را
بربند! دو چشم عیب بین را
بگشای! دو چشم غیب دان را
تا مسجد و بتکده نماند
نشناخته ای به این و آن را
خامُش!
که یک جهان خاموش
در بانگ رُباید این جهان را
مولانا » دیوان شمس » غزلیات »
غزل شمارهٔ ۱۲۴
1:
بند آخر شعر: "خامُش!": درنگ! آهسته، و"خاموش"، جهانی که تاریک و خاموش است، که در موعود و لحضه ای کوتاه، این جهان را خواهد ربود.
2:
دوبیت زیر از غزل کم شد ؛ علت این بود که مانند بیت های " گنجانده" مینمود که بعدن به آن اضافه شده باشد و غیر از آن اینکه شاید با دستکاری زیاد، کم مفهوم ونامتعادل مینمود و غزل را از آن هِژمُنی خاص بیرون می آورد و تکرار دوباره بود.
نان، معماریست حبس تن را
می، بارانیست باغ جان را
بستان سر سفره زمین را
بگشا سر خم آسمان را
11/خرداد/2586
01/06/025

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر