من که در من پنهان است مرا مینگرد، در آینهء چشمِ خویش من که در من جاریست-خوب میداند کآن منِ دیگرِ من، ثبوت ِ بودنِ خویش را، در من می یابد، نه در منِ در خویش دامون ٠٣/٠٨/٢٠١٥
۱۲ بهمن ۱۴۰۳
بن بست
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۹ بهمن ۱۴۰۳
استنباط
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۵ بهمن ۱۴۰۳
ما و درخت
همسوییِ ما و درختان را
چگونه باید بیانش؟
آدم را
ودرخت را
آدم و درخت را، هنگامِ بهار یا که زمستان
درخت و انسان را
چَند ین از آن درخت، در انسان، چندین انسان، در حجمِ آن درخت؟
"و این "وجحِ مُشترک
مابین ما و درخت است، میدانی؟ ؛
."آفرینشِ بَدو"
.ودر پژوهش ادراک، من آنرا، به یادگار نوشتم برای تو
واین، وا دارِ در زمان جاری را
داستادانیست، که پژواکَش
.در دلِِ سنگواره ها جاریست
تیر/۰۱/۲۵۸۳
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۵ دی ۱۴۰۳
حیاط خانهی ما تنهاست
حیاط خانهی ما تنهاستتمام روز از پشت در صدای تکهتکهشدن میآید و منفجرشدنهمسایههای ما همهدر خاک باغچههاشان بجای گل خمپاره و مسلسل میکارندهمسایههای ما همهبر روی حوضهای کاشیشان سرپوش میگذارندو حوضهای کاشیبی آنکه خود بخواهند انبارهای مخفی باروتاندو بچههای کوچهی ما کیفهای مدرسهشان رااز بمبهای کوچک پر کردهاند.حیاط خانهی ما گیج است. من از زمانی که قلب خود را گم کردهاست میترسممن از تصویر بیهودگی این همه دستو از تجسم بیگانگی این همه صورت میترسممن مثل دانشآموزی که درس هندسهاش را دیوانهوار دوست میداردتنها هستم و فکر میکنمو فکر میکنمو فکر میکنمو قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کردهاستو ذهن باغچه دارد آرامآرام.از خاطرات سبز تهی میشودفروغ فرخزاد
فروغالزمان فرّخزاد (۸ دی ۱۳۱۳ – ۲۴ بهمن ۱۳۴۵)
او یکی از پیشگامان شعر نوی فارسی است
فرّخزاد از عامهترین جلوههای فرهنگی در تاریخ ایران است
شعرهای او در طی زندگی کوتاه هنریش مورد محبوبیت فراوان نزد مردم و ادبیات دوستان است
او در ۳۲ سالگی بر اثر واژگونی خودرو درگذشت
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۱۸ آذر ۱۴۰۳
گفتمانگر، واژه ای نو
۱۸/آذر/ ۲۵۸۳
:توضیح
گفتمانگر: روایت کننده است
هنگام: در زمانیکه
هماسو: از همه طرف
همارهٔ یک رود مثل یک رود
.پای، نلقزیدند، خویش را نفروختند
اهریمن همان دیو است
.پسِِ سدسال و سدها سال: بعد از هزار سالِ سیاه
همپاله: رو در رو
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩



