۱۶ آبان ۱۳۹۳

از شعر و از غزل




ورق میزنم شعرهایم را، سپید از رُخسارشان پیداست
و در باطن، چونان شراب چل ساله لمیده اند در کوزه ی لبهایم
من، و این من در من، این مغلطه که از شعر و از غزل، که تو گویی الهام است
کاغذ چرکیست، از عصاره ی ضُلال عشق، الوان مینگارمش
آه ای دل انگیز شعرهایم
فرخ گونه را جُز سنگواره ای برجا نیست
و این تردد زمان و جبر، که میخراشد ناخن خویش را، به ناودان خشگ امروزم
و هنوز

دامون

٣١/١٠ ٢٠١٤


۱۳ آبان ۱۳۹۳

انقطاع



آن زمان که چشم را بسته ای، جز آتش درون خویش نخواهی یافت
جهانی را به جهنم ِ اکنون مبدل
و چون سایه ای متروک به امتداد خویش خواهی رسید
تنها را به تنهائی ِ خویش راه نخواهی داد
و ترک می گویی آن ستیغ اندیشه را در جاری جهل
وانگاهان، آشیانهء حقیقت را تنها درخت خشکیده عصیان خویش خواهی دید
و آبی ِ آسمان را، دشنامی بی پایان
باران مرطوب را، مُدامت
و خون جاری را، طلوع ِ خورشید میپنداری
*
دگردیسی ِ خویشت را جز به استیجار در لباس دیو نخواهی یافت
و حضور افسانه ء فردوس را، چون وردی در هزیان، در بیقولهء این مکاره به بازارمیبری
تا قلب ایستاده در طلسمت، به رَشک ِ آرزویی نیافته، فتنه ای دیگر را به اجاق نشاند
*
در مضیقه افطار به مغز آدمی، چشمانت شراره ء شوقی جهنمی گیرد
و در متواری افکارت هیچ گریزی نیابی، جُز تسلیم
جُز تسلیم به مطلق ِ ابلیس

در آن سراط که ابتزالت را، اسطوره میخواندی
حقیقت محض را نزدیکتر خواهی دید
و
در این صیقلهء شبق فام
دجال را نواده ای همخون یافته، و دو قاشیهء همزادش
را که از دوشانه به یوق بنده گی ات نشانند دو یار گرسنه
*
سخن بر سرآمد ِ اندیشه ها رسید، گلهای ِ یزرع این لوت ِ پُر طپش، به سرآبی میزد، در خلصهء وجود

دامون
٠٨/١٢/١٣٨٨

به کاکتوس

۷ آبان ۱۳۹۳

آنک میان مردمان شهره شد و حدیث شد





سوخت یکی جهان به غم، آتش غم پدید نی
صورت این طلسم را، هیچ کسی بدید؟، نی
می‌کِشَدم به هر طرف، قوت کهربای او
ای عجبا، بدید کس آنک مرا کُشید؟، نی
مستِ سماع و چنگ و نی، مستِ شراب و رنگ و نی
صد قدح است بر قدح، آنک قدح چشید، نی
عشق قُرابه باز و من، در کف او چو شیشه‌ای
شیشه شکست زیر پا، پای کسی خلید؟، نی
در قدم روندگان شیخ و مرید بی‌عدد
در نفس یگانگی شیخ نی و مرید نی
آنک میان مردمان شهره شد و حدیث شد
سایه بایزید بُد، مایه بایزید نی
مژده دهید عاشقان عید وصال می رسد
ز آنک ندید هیچ کس خود رمضان و عید نی



دیوان غزلیات شمس 

غزل شمارهٔ ۲۴۷۱


توضیح: تغییر لغات، ویرایش و تنظیم جدید مبنی بر استنباط و پژوهش شخصی من است و درجهء انحصار و تغییر مکرر در غزل های شمس نیست؛ بنا به تضادی که در طبقاط مردمی و حاکم از بدو تدوین شمس وجود داشته و هست، مصداق مبرم، همیشه بر آن بوده که واقعیت را از روایت کاتبان مزدور به تفریقِ شعور برسانند
دامون

۴ آبان ۱۳۹۳

و رودهای زُلال




از این دیار
که در آن
علفی از آبی خبر ندارد
و رودهای زُلال همه از گونه
سراشیبند
تو دستی را حائل
به فرض اینکه گیرد دست تو را
در اندیشه مدار
در این دیار
در طنین هر آستین
شعبده دستی
آنچُنان که در افسانه نگنجد
خنجری آهیخته 
چون دم عقرب را 
به کتف نازکت نشانه است
و حتی عشق را هم باید 
در پستوی خانه پنهان داشت
آوای آن چکاوک
که میخواند به آواز :" هنوز به صبح مانده سه دانگ" ، در رف هر خانه
ماند به جای


دامون




١٦/٠٢/١٣٩١

۳۰ مهر ۱۳۹۳

زیر پوستِ شهر




دیوی نا آرام خانه کرده به زیر پوستِ شهر
به گونه ای که تودهء کاه در کالبد 
یا بختکی، شبیه ِ پوستین

دامون
٢١/١٠/٢٠١٤