۱۱ اسفند ۱۴۰۳

هرگز همیشه نیست ۲

  


 

هرگز همیشه نیست

و اجبار بر همیشه نیست

آنجا در عطف زمان، سیطرهء ستاره ها، هرگز همیشه نیست.

همیشه،  نزد کسی نیست، که بدارش پاس.

در عطف زمان، آنجا که سیطرۀ ستاره هاست، هرگز، همیشه نیست و زمان

در بینهایت است

وبینهایت هرگز نیست

بعدی دگر گونه است  فاصله را  پنهان زِ چشم ما

چشمی دگرگونه بباید، که نادیده، ببیند انتهای هرگز را!.

 

 

دامون

 

۰۱/۰۲/۲۰۱۸

۰۱/۰۳/۲۰۲۵



۱۲ بهمن ۱۴۰۳

بن بست

 












در عصری که حربه ای کارساز نیست جُز اعدام، قطع دست

یاکه سنگسار، تا پُر شود کوزهء دل از وحشت



در عصری که مکتوب و اندیشه ای دگر، کذب است

یا محارب با خُدا

و تا چَشم در این ورطه میتوان نگرد

هر طرف و در هر خِطّه، جوخه ای از آدمک های ِ کاغذی به قطار

که میتراوند در سوت ِ دود، گلوله های ِ جانخراش را

و هزار زهر مار ِ چندش آور ِ دگر، که رفته از یادم

همه و همه

و تصویر این مُشت قاطر ان ِ عقیم

به روی صفحه ای هفتاد و دو اینچ

از بوق سگ تا عصر غمگین

و آن ریش و پشم ‌ کریه

با حرفهای مُفتش که، ماست را هم سیاه میداند

گرسنه گی، نه غذا ونه شام درون صُفرهء افکارم

آواره، در به در، به دنبال تکه ای نان

میدوم

میدوم در هر کرانهء این جمهوری ِ استبداد، مُدام




دامون
۱۲/۰۶/۲۰۱۹


۹ بهمن ۱۴۰۳

استنباط


 




در نفیسهء هر سر

هزار سوداست

که بر رواق اندیشه نشسته

و این غریزهء موجود را

تَفت میدهد

در رُبات تن

،میصیقلد

به گفتهء دیگر

آنسان، که استنباط ما، از این کیهان ِ ابدی

آهیخته هامان را نمایان کند

و در انعکاس مردمک چشم

به موم ِ تجرد

مُهر شود

*

در هر گونهء نا آشنا هم اما تفکریست

که با به دست یازیدن به آن
توان
که
راند
،مرکب تخیل را به کاروانسرائی، نهفته ز ِ دست ِ بَری

هزار فسانه نهفته هنوز، در انعطاف کاغذ

در زبانزد قلم

هزار ناگفته هنوز





دامون
۰۳/۱۰/۲۰۰۹




۵ بهمن ۱۴۰۳

ما و درخت









  

 همسوییِ ما و درختان را

چگونه باید  بیانش؟

آدم را

ودرخت را 

آدم و درخت را، هنگامِ بهار یا که زمستان

درخت و انسان را

چَند ین از آن درخت،  در انسان، چندین انسان، در حجمِ آن درخت؟ 

"و این "وجحِ مُشترک 

مابین ما و درخت است، میدانی؟ ؛ 

."آفرینشِ بَدو"

 .ودر پژوهش ادراک، من آنرا، به یادگار نوشتم برای تو

واین، وا دارِ  در زمان جاری را

داستادانیست، که پژواکَش 

.در دلِِ سنگواره ها جاریست




تیر/۰۱/۲۵۸۳

 

۵ دی ۱۴۰۳

حیاط خانه‌ی ما تنهاست ‌

 




حیاط خانه‌ی ما تنهاست 

تمام روز از پشت در صدای تکه‌تکه‌شدن می‌آید و منفجرشدن 

همسایه‌های ما همه 

در خاک باغچه‌هاشان بجای گل خمپاره و مسلسل می‌کارند 

همسایه‌های ما همه 

بر روی حوض‌های کاشی‌شان سرپوش می‌گذارند 

و حوض‌های کاشی 

بی آنکه خود بخواهند انبارهای مخفی باروت‌اند 

و بچه‌های کوچه‌ی ما کیف‌های مدرسه‌شان را 

از بمب‌های کوچک پر کرده‌اند

.حیاط خانه‌ی ما گیج است

. من از زمانی که قلب خود را گم کرده‌است می‌ترسم 

من از تصویر بیهودگی این همه دست 

و از تجسم بیگانگی این همه صورت می‌ترسم 

من مثل دانش‌آموزی که درس هندسه‌اش را دیوانه‌وار دوست می‌دارد 

تنها هستم و فکر می‌کنم 

و فکر می‌کنم 

و فکر می‌کنم

و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده‌است 

و ذهن باغچه دارد آرام‌آرام 

.از خاطرات سبز تهی می‌شود


فروغ فرخزاد




فروغ‌الزمان فرّخزاد (۸ دی ۱۳۱۳ – ۲۴ بهمن ۱۳۴۵)
او یکی از پیشگامان شعر نوی فارسی است
فرّخزاد از عامه‌ترین جلوه‌های فرهنگی در تاریخ ایران است
شعرهای او در طی زندگی کوتاه هنریش مورد محبوبیت فراوان نزد مردم و ادبیات دوستان است
او در ۳۲ سالگی بر اثر واژگونی خودرو درگذشت