۵ دی ۱۴۰۳

حیاط خانه‌ی ما تنهاست ‌

 




حیاط خانه‌ی ما تنهاست 

تمام روز از پشت در صدای تکه‌تکه‌شدن می‌آید و منفجرشدن 

همسایه‌های ما همه 

در خاک باغچه‌هاشان بجای گل خمپاره و مسلسل می‌کارند 

همسایه‌های ما همه 

بر روی حوض‌های کاشی‌شان سرپوش می‌گذارند 

و حوض‌های کاشی 

بی آنکه خود بخواهند انبارهای مخفی باروت‌اند 

و بچه‌های کوچه‌ی ما کیف‌های مدرسه‌شان را 

از بمب‌های کوچک پر کرده‌اند

.حیاط خانه‌ی ما گیج است

. من از زمانی که قلب خود را گم کرده‌است می‌ترسم 

من از تصویر بیهودگی این همه دست 

و از تجسم بیگانگی این همه صورت می‌ترسم 

من مثل دانش‌آموزی که درس هندسه‌اش را دیوانه‌وار دوست می‌دارد 

تنها هستم و فکر می‌کنم 

و فکر می‌کنم 

و فکر می‌کنم

و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده‌است 

و ذهن باغچه دارد آرام‌آرام 

.از خاطرات سبز تهی می‌شود


فروغ فرخزاد




فروغ‌الزمان فرّخزاد (۸ دی ۱۳۱۳ – ۲۴ بهمن ۱۳۴۵)
او یکی از پیشگامان شعر نوی فارسی است
فرّخزاد از عامه‌ترین جلوه‌های فرهنگی در تاریخ ایران است
شعرهای او در طی زندگی کوتاه هنریش مورد محبوبیت فراوان نزد مردم و ادبیات دوستان است
او در ۳۲ سالگی بر اثر واژگونی خودرو درگذشت



۱۸ آذر ۱۴۰۳

گفتمانگر، واژه ای نو








گفتمانگر را پرسیدم که چه گفتی خواهی؟

گفت: هنگامِ ضحاهاک را گفتمی

که رَنگی از جنایت ُ قتل ُ غارتِ بود

در عصرِ این حادثه، در هماسویِ هر گذر، کاویانی افراشته از ررُپوشِ آهنگر، دست در دست میگردید

از کوچه ای به گوچه ای واز خیابانی به خیابانی

درمیگذشت واز پیِ او، عصیانی ، بس سِتُرگ در نجوا

هماره چون  رودِ ملتهب و فراگیر

**

از خویش در شده گان،  آنانکه پای، نلقزیدند در نبودِ تابُ توان

وایمان آورده گان، بیدار شُدهگان از طلسمِ دیو 

با  سرودی، که در اندک

آتشی را جای گُزینَد

که نه پیل، ونه، پیلبان را، تابِ رویاروی، با آن

 آنگا هان، که نور به تاریک، چیره گشت

و شب، به روز، تن در داد

خِیلِ آزاد گشته گانِ زِ بندِ اهریمن

بر آن گشتند

که نزدِ آفریدون شوند

.که از تبار جمشیدِ دادگربود و یارِ ستمدیده گان

.پس آن درفش را، کاوییان خوانده، آفریدون را به تختِ دادگری نشانده و تاجی زِ فَرِ کیان به سر او نِهادند

؛

و حال، پسِِ سدسال و سدها سال

افسانه، حقیقت را به میعاد است

و آنسوتر

 ضهاکِ افتاده در مُقاک

همپاله با افعیِ پرورده به دستِ خویش




دامون




۰۹/۲۴/۲۰۲۱

۱۸/آذر/ ۲۵۸۳



:توضیح

گفتمانگر: روایت کننده است

هنگام:  در زمانیکه

هماسو: از همه طرف

 همارهٔ یک رود  مثل یک رود

.پای،  نلقزیدند، خویش را نفروختند  

اهریمن همان دیو است

.پسِِ  سدسال و سدها سال: بعد از هزار سالِ سیاه

همپاله: رو در رو

 


۲۸ آبان ۱۴۰۳

!چشمک بزن ستاره






الماس دونه دونه 

تو آسمون افشونه 

خورشید خانوم خوابیده 

رنگ هوا پریده 

!چشمک بزن ستاره



شغالا خندون شدن 

خوروسا پنهون شدن 

روباه مکار اومد 

چارسو رو بست با کلک 

!چشمک بزن ستاره


هاجستن و واجستن 

تو حوض نقره جستن 

دیگ حلیم داغ داغ 

دست و پا ها شد چُلاغ 

!چشمک بزن ستاره


بگیر و ببند فراوون 

قداره بند فراوون 

ولگردا ی چندر قاز 

رئیس زندون شدن 

!چشمک بزن ستاره


بگیرُ بِکُش کارشون 

مرده ها نُشخوارشون 

خیابونا جُلوونگاه 

مدرسه ها قبرسون 

!چشمک بزن ستاره


مردا روی مخته 

پشت ِسر ِ هم یه تخته 

دستمال بدست و خندون 

قالی رو بنداز تو ایوون 

!چشمک بزن ستاره


اوسا بدوش کارشون 

آتیش به انبارشون 

مردوم و خواب کردن 

تو گوشاشون چوب پنبه 

!چشمک بزن ستاره


اتل متل تو توله 

آینده مون چه جوره 

پولا رو بردن هندسون 

برای باغ و بستون 

!چشمک بزن ستاره


هاچین و واچین تموم شُد 

عمر ِ جوونا حروم شد 

نه دانش و نه ثروت 

نه مملکت نه حرمت 

!چشمک بزن ستاره



هرکی هرکی کارشون 

شمش طلا بارِشون 

تو اینگلیس و آلمان 

آواره های ایران 

!چشمک بزن ستاره


الماس دونه دونه 

تو آسمون افشونه 

خورشید خانوم خابیده 

رنگ هوا پریده 

!چشمک بزن ستاره


چشمک بزن ستاره 

تو ابر پاره پاره 

تا بدونم که هستی 

چشمام و غم نگیره 

دلم و ماتم نگیره 

!چشمک بزن ستاره


دامون 





٢١/٠١/٢٠٠٩


این شعر از مجموعه سرودها وبازی های کودکان از ایام نه چندان  قدیم در ایران الهام گرفته شده من خواستم با دوباره سرودن آنها به سبکی دیگر آنها را با موضوع های روزمره امروزی و بیشتر به صورت انتقادی تغییر دهم، بدون تغییر  ملودی اولیه شان.
 از این گذشته این سرود ها ، اولین آهنگهایی بود که کودکان تجربه میکردند ، با هم  آواز میشدند و شادی سرمیدادند، گوی معاشرت اجتمایی در آن ساده سرودها آغازمیشد 

دامون

۱۹ آبان ۱۴۰۳

بابا آب آورد

 









چرا من باید، و من همیشه زنجیر بر پایم باشد؟

یعنی که من، همیشه شاید همین بوده، که سَدِ راهی شود، شک و تردیدی،شبیهِ ملانکولی

و از صبح تابه شب

مثلِ سایه درخفا

مثلِ

تخم لق شک 

به استخارهُ ابهام

اصلان چرا سری را که درد نمیکرد، دستمال بست من؟

بابا، عرق ریخت از جبین

عمری تلف نمود

تا این نهال به جای مانده در این شوره زار پست

.گندمی گردد، تکه نانی لذتبخش

" بابا آب آورد" بابا، "نان آورد"، پس دگر دردت چه بود،" من؟

که تیشه زدی به ریشهٔ خویش؟

***

 .من را از من سئوالیست که بیجواب مانده به جا 

 
 "چندش آورست این "من

که تا هنوز

روشنی روز را 

سیاه میداند



دامون



۲۵/تیر/۲۵۸۲

۱۳/آبان/۲۵۸۳



:توضیح در بارهٔ من
اینجا من، دو نقطهٔ مقابل است؛ نقطهٔ اول، آن من‌ قرار دارد، که همسانِ دیوی وارانه کار است ، باید یادآور شود که این من نها نیست ،بسیاراست، هم میتواند زن باشد یا که مرد؛  اندیشهٔ من دوم  اما ناهنجارآدمی را ماند، که در بیگاهِ آتشی
.افروخته به دست آن منِ اول، میسوزد
 

۱۴ آبان ۱۴۰۳

آنروزها خدا چه زیبا بود

 


 

آنروزها خدا چه زیبا بود

میرفتی مینشستی

و دردردُ دلت را براش میگفتی

از سیر تا پیاز را

از کم تا زیاد را.

 آنروزها خدا چه زیبا بود ، در پوست میگُنجید

نه چون استعاره ای

شکی یا که تعارفی

*

وحمی نبود میان خدای ما و خدایِ هرکسی

و خدا، مقامی داشت برای خویش

میرفتی مینشستی

میگفی، میشِنیدی

میخندیدی

بی آنکه خدایت متاثر شود.


آنروزها خدا چه زیبا بود

مرحم دردی نیافتنی، الطیامی.

 این صدا، پژواکِ  پوچ نیست

یا که مجیز!

 حرف دل است در واضح

در آن خانه

هر کس را  کار خویش بود، آتش برِ  انبان خویش بود


*

اینجا که من  ایستاده است

خدا

تغدیر میکند

و تو

چون بنده ای ذلیل

 به سجده

تعظیم میکنی

دستت دراز

مفّرح نمیشوی

افسوس میخوری

دروغ بود

آنچه تا به حال حقیقت بود

و من و ما وشما

و ایشان ها

همه دروغ را حقیقت

و حقیقت را،  دروغ پنداریم

این منِ در من

هنوز ایستاده میان حقیقت و دروغ

 

دروغ در یک دست و حقیقت  به دست دگر.

 

  گوشی نمانده که راستی را دوباره بشنَوَد

گویی که خاک یاس به اینجا فشانده اند

اینجا که من ایستاده است  

همه چیز 

در تخَیُل است 

نه وجود

و ما 

و شُما، از تخیل آنچه  نداریم 

مسرور گشته ایم.

شاید، حزیان می گويم یاکه مجیز، نمیدانم

تو بگو!

 

 

 

  دامون

۲۸/خرداد/۲۵۸۲ 

۱۴/آبان/ ۲۵۸۳