۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۷

مسلخ





در کوچه خبری نیست هنوز
دلقکهای ِ این بازی، تمسخُر آمیز، در انتظار بلوائی دیگر در این کرانه اند
باد میآید از طاقه های ِ شرق،
بر بیابان ِ مدائن، بر این کویر لوت
از رهگذاران ِ جادهء ابریشم دیگر اثری نیست
و جای صُم اسبهاشان حتی در رمل ِ زمان متفون
*
در کوچه باغ - تبر، میگُدازد تنیدهء شاخه ها را در هوا، یکی یکی
عروسک ها، آنها که از نمایش وحشت سیر گشته اند،
در چاله هایِ محض به رگبار میشوند
قصه، قصه از دیار مصور و شجر های ِ کاغذیست
از اِنگاشته ای، ‌به رنگ ِ آب
عجیب حکایتیست داد و ستد در این کرانه
شمشیر در مُقابل ِ عشق، سینه در مقابل ِ نیزه
تا بوده، همین، و دیگر هیچ
در کوچه باد نمی آید
واین انتهای ِ ویرانیست


دامون


٢٥/٠٨/٢٠٠٩‏

۳۱ فروردین ۱۳۹۷

غزل







درد را، یک یا دوتا نیست، صدها شکل،  یافت شود رویِ  زمین، تجربه اش، گُفتنی نیست، وزن هفتاد و دومن مثنوی است!
درد، چون دریاییست، که درآن  غوطه وریم،  که در آن، جوهر یکرنگ کم است، و در آن ،درد من،  درد من است 
*
درد را، یک یا  دوتا نیست، شرحش، فرصتی میخواهد تا به ابد، و اگر گفته شود،  دردِ سرش بیشتر است.
درد در بُعد زمان،  مینشیند بر دل، و اجاقش ، میگدازد د ما  را.
من، تو، و هر هست و نیستِ دیگری، که در رقم  آید،  درد را،  و درد را خلاصه است.

 *
من، مرا میفهمد، و به من نزدیک است، چون شاخه به گل،  خاک به آب،  ریشه به خاک،  تیغ به درد.
*
درد من درد دل است، دردِ دل، درد تو است!
و خدا میداند، و خدا میداند.



دامون

۲۰/۰۴/۲۰۱۵


۲۶ فروردین ۱۳۹۷

گفت و شنود





 من از خدا، ازآنکه، در ادراک، چون غریضه ای زِ  بدو تولد با من  است ، صحبتی نمیگویم
چرا که این، نهفته ای در خلوص من است، و من نتواند ازآن، در رَفِ عادت خویش بگذرد.
اما، از آن خدایْ که در تردد زمان، از سینه ای به سینه ای و از دفتری به کتابی واز کلاغی، به کلاغی، و از دریا، شوره زاری،  واز قصر ویرانه ای ودر میان ویرانه، قصری، و کشوری به زندانی، و زندانی  به دخمه ای
من از خدای عبوسان که به سنِ خِضرنشسته بر بالشِ مُراد میگویم
من از خدایِ ز کاه ساخته شده چو کوه، میگویم
من، نه کفر میگویم، و نه، در جحل خویش، غوطه ورم
این پنبه را ز گوش بِدار!



دامون

به س.ش.

۳۱/۰۱/۰۱۷

۲۰ فروردین ۱۳۹۷

بی آنکه لحظه ای





یادش به خیر باد، پیشتر ها، در بی گُمان و اما بودم، پوزخندی بود مَرا، این دنیا.
دستهایم همه قایق وار تشنه رفتن و جُستن بود در این رود مُذاب
و دلم، بسته به یک سلسله بود
دست خواهش اما، مرا سخت نگاشت. 

یادش به خیر باد، پدری بود که بود، مادری بود که بود و خدا بود که بود.
ومن، امروز، درغیابِ فردا، که فردا، نخواهد آمد، وگذشته ای، در فردا نیست.
 شاید گذشته گذشته است؟ اما، یادش بخیر باد.



دامون



۰۴/۰۱/۲۰۱۸



۱۸ فروردین ۱۳۹۷

در مجال حیاط






آن سیب که در مجال حیات کاشت پدر، آن نقد که در کیسه ماند به جای، از کلان این دنیا

وآن حلاوت شیرین، که وارسانه به دوش میکشد این منِ ما را، درزُلال ضلمانی؛ 

. همچون تهمتنی برباخته رخش، بر به دوش زین، در میانه ء جولَنگه ِ شغال

.این من، که افراشته سر، در مجال حیاط


دامون


توجه 
"مجال حیات": اینجا  حیات و زندگی را منضور است و نه "حیاط خانه را"

مجال حیاط"اینجا به معنی سرزمین است"