۱۶ اسفند ۱۳۹۶

چشمک بزن ستاره




الماس دونه دونه 

تو آسمون افشونه 

خورشید خانوم خوابیده 

رنگ هوا پریده 



شغالا خندون شدن 

خوروسا پنهون شدن 

روباه مکار اومد 

چارسو رو بست با کلک 



هاجستن و واجستن 

تو حوض نقره جستن 

دیگ حلیم داغ داغ 

دست و پا ها شد چُلاغ 



بگیر و ببند فراوون 

قداره بند فراوون 

ولگردا ی چندر قاز 

رئیس زندون شدن 



بگیر بکش کارشون 

مرده ها نُشخوارشون 

خیابونا جُلوونگاه 

مدرسه ها قبرسون 



مردا روی مخته 

پشتسر ِ هم یه تخته 

دستمال بدست و خندون 

قالی رو بنداز تو ایوون 



اوسا بدوش کارشون 

آتیش به انبارشون 

مردوم و خواب کردن 

تو گوشاشون چوب پنبه 



اتل متل تو توله 

آینده مون چه جوره 

پولا رو بردن هندسون 

برای باغ و بستون 



هاچین و واچین تموم شُد 

عمر ِ جوونا حروم شد 

نه دانش و نه ثروت 

نه مملکت نه حرمت 




هرکی هرکی کارشون 

شمش طلا مالشون 

تو اینگلیس و آلمان 

آواره های ایران 



الماس دونه دونه 

تو آسمون افشونه 

خورشید خانوم خابیده 

رنگ هوا پریده 



چشمک بزن ستاره 

تو ابر پاره پاره 

تا بدونم که هستی 

چشمام و غم نگیره 

دلم و ماتم نگیره 



دامون 





٢١/٠١/٩٢ 


این شعر از مجموعه سرودها وبازی های کودکان از ایام نه چندان  قدیم در ایران الهام گرفته شده من خواستم با دوباره سرودن آنها به سبکی دیگر آنها را با موضوع های روزمره امروزی و بیشتر به صورت انتقادی تغییر دهم، بدون تغییر  ملودی اولیه شان.
دامون

۱۳ اسفند ۱۳۹۶

"رفتم به باغی"







چند روز پیش داخل حیاط خونه روی درخت چنار بزرگی که شاخه هاش سر کشیدن تو آسمون یک کلاغ سیاه نشسته بود نمیدانم چرا انقدر ساکت بود، معمولان کلاغها غار غار میکنند امااین یکی مثل مجسمه نشسته بود بالای درخت تنگ غروب بود، یاد داستان کلاغ و روباه افتادم، گفتم شاید تجربه بدی از غار غار کردن زیاد داشته باشه ، یکباره  رفتم تو خیال زمان کودکیم، مدرسه کتابهای درسی مخصوصاً کتاب فارسی هاش، دستور زبان، انشا هایی که مینوشتیم "تعطیلات عید را چگونه گذراندید، یا فصل تابستان را تعریف کنید"؛ یاد یک شعرهم افتادم که در هنگام بازی نفر اول گروهی که توش بودی میگفت و از روی گروه دوم که همه دولا دولا پشت سر هم ایستاده بودند میپرید، و انهایی که در گروهش بودند همان را در هنگام پریدن تکرار میکرند و این تا به آنجا پیش میرفت که شخص اول یا تُپُق میزد یا که داستان را اشتباهی میگفت و همه میخندیدند و سوخته ها باید دو دولا میشدند م وبازی دوباره تکرار میشد تا خسته میشدیم. شعر "رفتم به باغی، دیدم کلاغی" را بیشتری ها میدونند، من یک برداشت دیگه ازش کردم ، با تیترهای تعریفی دستور زبان که خنده دار بود، گفتم شاید بد نباشه اینجا بنویسمش

داستان "رفتم به باغی"

روزی، اول شخصی نکره با دوم شخصی نکره، در ماضی بعید گفت و گو میکرد؛ یعنی یک روز شخصی ناشناس به شخص ناشناس دیگری، داستانی را از گذشتهٔ دور نغل میکرد، او میگفت: روزی روزگاری، سوم شخصی نکره، در باغی، کلاغی را میبیند که بر دیوار باغ نشسته، او سنگی را برداشته به طرف کلاغ پرتاب میکند، سنگ به پای کلاغ اصابت کرده که در اثر آن پای  کلاغ میشکند، بعد از چندی با وجود دوا دکتر زیاد کلاغ از شدت جراحات وارده دار فانی را وداع گفته واز دنیا میرود؛ از غم از دست دادن کلاغ، سوم شخص نکره، یا بهتر بگوئیم "شخص ضارب" مجلس ترحیمی ترتیب داده، (همانند نظری پزون ِ خودمان)، و دوستانش را به  آن دعوت کرده که هفت شبانه و هفت روزِ متمادی را، به لمباندن غذا های لزیز می پردازند
                                                 


    پایان

دامون

توضیح: عکس بالا خرابه های کاروانسرا یی در حاشیه کویر مرکزی ایران در کنار یک نخلستان در شهرستان "راور؟؟" است.
شهرستان راور بازمانده از شهر های مشهور ساسانیان و حتی ماقبلِ تاریخ هخامنشیان است از اقامتگاهِ تاجران جادهء ابریشم تا  بازار دادُ ستد؛ شهر سوخته هم به همین منوال، که فقط آثاری از گذشته در آن هویداست .
اگر عمری دوباره برای خویش آرزو داشتم با همین اندوخته اندیشه،اگر که میپرسیدند در چه زمانی دوست داشته باشم که زندگی کنم؟ آن هنگام را که دین اسلام هنوز به نطفه نبود.


۰۳/۲۵/۲۰۱۷

۲۸ بهمن ۱۳۹۶

حرفها در خُرفه ای به مانند علف


حرفها در خُرفه ای به مانند علف
و بلقوراستغاثهء عشق به میهن در اُماج معده به چاشنی ترش استفراق
به کدامین سخن که تدبیر است باید که تکیه کرد
 ؟ 
از گفتنِ زیاد، مو بر زبان نشست

!




دامون


٢٤/٠٩/٢٠١٤

در اینجا علامت سئوال و علامت تاکید هر دو بندی از شعر حساب میشوند، یعنی فقط علامت نیستند !

۲۶ بهمن ۱۳۹۶

ناگفته ها








نشسته اند، شُمای ِ خوبان، به صَدر بهشت برین

آنجا نوح است و زرتُشت و جرجیس در حضیض

و در صدر، تا دیده میدود پیام آوران ِ مُرسل


از هر کناره حرفی سُخنی همتای صد هزار سوره ء استغنا

به هر زبان که بخواهی، به گُفتهء پدرم

*
میرفت تخیُل و اندیشه های ِ من آنروز

در پی ِ راستی در پی اسم اعظم ِ آن نیافته در کتابها

میدوید رخش ِ چشمانم به هر نخجیر

به هر متروکه حتی

به جُستُ جوی ِ حقیقت

*
از هر کناره حرفی سخنی

همتایِ صد هزار سوره ء استغناء
*
*
*
*
من هنوز هم هنوز، عطشان و پُر تَپش

دراین برکهء بی انتها ی ِ ثقیل و ناممکن

در قوته های ِ تشنه گی

اکابر ِ هفت اورنگ را دوره میکنم

بُعدی دگرگونه باید این فِسانه را

سخنی باژگونه شاید این سِّر ِ مگو را

نه رودهای ِ جاری از شراب وعسل

و معشوقه هائی از ِ برهنگان ِ اسیر

و فرشته گان‌ ِ منجمد گشته در سُجود

و لعنت خورده گان‌ ِ تا ابَد مطرود

*

ناگُفتها را باید، نادیده ها را نی


دامون


چکنویس اول، برداشت ِ ١٥

٢١/٠٤/٢٠٠٩

۲۴ بهمن ۱۳۹۶

اَنگی شبیه خُنج بر درخت










خون دلیست، که میریزد، به قیمت حل ِ پوک

و من به ناخواسته، در گذشتهء خویش، در این، هزار سالِ دراز

در رمل این بیابان خشکیده در کنار جاده ء ابریشم، جوینده بر عتیق چشمه ء زندگانی ام

من در گذشته زندگی میکنم،هر چند گذشته گذشته است

و آینده امروز است

که چون

تک درختی آبستن اُفتادن و ریشه اش، در افطار ِ موریانه های تناولگر

و من

اَنگی شبیه خُنج بر درخت، خون دلی، لخته ای کِدِر




دامون 

٢٩/١٠/٢٠١٤