۱۵ فروردین ۱۳۹۴

بی آنکه من





حتی کلمات هم، ماسیده در زمان، و من
در بُردِ این روزِ مرتعش، بی واژه مانده ام
من مانده ام  بی بودِ تو بی آنکه حتی
بی آنکه من


دامون
٠٤/٠٤/٢٠١٥

۲۳ اسفند ۱۳۹۳

استنباط



در نفیسهء هر سر
هزار سوداست
که بر رواق اندیشه نشسته است
و این غریزهء موجود را
در رُبات تن
تفت میدهد
میصیقلد،
به گفتهء دیگر
آنسان که استنباط ما از این کیهان ِ ابدی
آهیخته هامان را نمایان کند
و در انعکاس مردمک چشم
به موم ِ تجرد مهر شود
*
در هر گونهء نا آشنا هم اما تفکریست
که با به دست یازیدن به آن
توان
که
راند
مرکب تخیل را به کاروانسرائی نهفته ز دست بری
هزار فسانه نهفته هنوز
در انعطاف کاغذ
در زبانزد قلم
هزار ناگفته هنوز

دامون

٠٣/١٠/٢٠٠٩
عکس بالا از مجموعهء تندیس های هیچ  از استاد «پرویز تناولی»

۱۶ اسفند ۱۳۹۳

روز زن




در این مُقام که مفلوک مانده در انکار
و خاک هزار سالهء انتظار ِ معشوقه های بهشتی را
هنوز آدم
در گُمانه نشسته
که
بگیرد
ببندد
به تومار کشد
به دار آرزو ها کشد و صد هزار افسانه ء دیگر که هر از دم
زبانه میکشد
از تبخیر خمیری به قوام نیامده، در مفرق اندیشه اش
روز زن
مبارک باد

دامون

١٧/١٠/١٣٩٠

۸ اسفند ۱۳۹۳

در گذشت زمان




.زمان در برکه یِ جاودانه، لمیده در آب
.صدای صامت ماهی ها، تکرار موج در آب است، ترانهء رقصی شعله وار
گویی، که حرف حرف ماهی ها - قصه در گذشت زمان است
و ما، حافظان چیره بر آن

دامون


٢٩/١١/٢٠١٤

۴ اسفند ۱۳۹۳

تولدی دیگر





نه لکنتی نیست در گفتن، اگرکه باشم خاری اما، نه دربه چشم رفیق
نه، لکنتی نیست در آذاده زیستن که مصلوب برآنم
و این، آوایِ قریب که از نفیر نِی ِ انسانیْم - هر از دم بر میکشم
صدای اعتراض غریبانه ایست، نه؟
تو گوئی که در گلوی بغض، ایستاده میمیرد و در غیاب حقیقتی خورد
پیر تر از پیش به پژواک است، بی آنکه اتکائی، پُشتگاهی


لکنتی نیست، نه لکنتی نیست در صدایم، نی آنکه خاری باشم، دربه چشم رفیق


دامون


٢٢/٠٢/٢١٥