من که در من پنهان است مرا مینگرد، در آینهء چشمِ خویش من که در من جاریست-خوب میداند کآن منِ دیگرِ من، ثبوت ِ بودنِ خویش را، در من می یابد، نه در منِ در خویش دامون ٠٣/٠٨/٢٠١٥
۱۵ فروردین ۱۳۹۴
بی آنکه من
Labels:
خود حجمه
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۲۳ اسفند ۱۳۹۳
استنباط
در نفیسهء هر سر
هزار سوداست
که بر رواق اندیشه
نشسته است
و این غریزهء موجود
را
در رُبات تن
تفت میدهد
میصیقلد،
به گفتهء دیگر
آنسان که استنباط
ما از این کیهان ِ ابدی
آهیخته هامان را
نمایان کند
و در انعکاس مردمک
چشم
به موم ِ تجرد مهر
شود
*
در هر گونهء نا
آشنا هم اما تفکریست
که با به دست یازیدن
به آن
توان
که
راند
مرکب تخیل را به
کاروانسرائی نهفته ز دست بری
هزار فسانه نهفته
هنوز
در انعطاف کاغذ
در زبانزد قلم
هزار ناگفته هنوز
دامون
٠٣/١٠/٢٠٠٩
عکس بالا از مجموعهء تندیس های هیچ از استاد «پرویز تناولی»
Labels:
مجموعه سرود
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۱۶ اسفند ۱۳۹۳
روز زن
Labels:
پژواک
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۸ اسفند ۱۳۹۳
در گذشت زمان
Labels:
خود حجمه
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۴ اسفند ۱۳۹۳
تولدی دیگر
نه لکنتی نیست در گفتن، اگرکه باشم خاری اما، نه دربه چشم رفیق
نه، لکنتی نیست در آذاده زیستن که مصلوب برآنم
و این، آوایِ قریب که از نفیر نِی ِ انسانیْم - هر از دم بر میکشم
صدای اعتراض غریبانه ایست، نه؟
تو گوئی که در گلوی بغض، ایستاده میمیرد و در غیاب حقیقتی خورد
پیر تر از پیش به پژواک است، بی آنکه اتکائی، پُشتگاهی
لکنتی نیست، نه لکنتی نیست در صدایم، نی آنکه خاری باشم، دربه چشم رفیق
دامون
٢٢/٠٢/٢١٥
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
اشتراک در:
پستها (Atom)




