۲۷ بهمن ۱۳۹۳

تا نزند آفتاب خیمه نور جلال




تا نزند آفتاب خیمه نور جلال

حلقهء مرغانِ روز

کی بزند پر و بال؟

*از نظر آفتاب

گشته زمین لاله زار

خانه نشستن کنون 

.هست وبالِ وبال

تیغ کشید آفتاب

خون شفق را بریخت

خون هزاران شفق 

طلعت او را حلال

چشم گشا عاشقا

!بر فلک جان نگر

صورت او چون قمر 

قامت ما چون هلال

عرضه کند هر دمی 

ساغر جام بقا

شیشه کند می ز لطف 

ساغرِما مال مال

چشم، پُر از خواب بود 

تاکه نظر کرد او

گفت که با روی ما 

شب بود اینک محال

تا که کبود است صبح

روز بود در گمان

چونک بشد نیم روز

نیست درآن قیل و قال

تیز نظر کن، تو نیز 

در رخ خورشید جان

از نظر ما نگر

تا که ببینی جمال

در لُمَع قرص او

صورت شه شمس دین

زینت تبریز اوست

 سعدِ مبارک وصال






غزل شمارهٔ ۱۳۴۹


دیوان غزلیات شمس



از نظر آفتاب گشت زمین لاله زار": به خاطر روشنایی خورشید، زمین به گلستان تبدیل شد" *




توضیح: تغییر لغات، ویرایش و تنظیم جدید مبنی بر استنباط و پژوهش شخصی من است و درجهء انحصار و تغییر مکرر در غزل های شمس نیست؛ بنا به تضادی که در طبقاط مردمی و حاکم از بدو تدوین شمس وجود داشته و هست، مصداق مبرم، همیشه بر آن بوده که واقعیت را از روایت کاتبان مزدور به تفریقِ شعور برسانند

دامون

۲۵ بهمن ۱۳۹۳

در فاخری، نیامده در کتابها





گذشته، گذشته، از سر ساعت، و گذشته و دیگر نمیآید
و چون گذشته گذشته است و دیگر نمیآید
 پس
پس، بازی بر سر چیست
بر سر ِ آینده ای که می آید یک روز
و میگذرد
و گذشته میشود
و در دل خاطره ها هم شاید اثرش نامحسوس؟
یا اینکه چیز دیگری؟
چیزی شبیح به یک حقیقت ناشناخته
چیزی شبیح خدا
یا که پرتاب جرمی به بزرگیِ سنگِ آسیاب، از آسمان آبی دیگر
از ستاره ای دیگر
چیزی شبیح ِ یک حرکت، که در بازی شطرنج، حتی به فکر بکر ِ سرکار هم نمیرسد
***
چیزی شبیه،  نه به آنکه در مُخیله ء سر
چیزی، که نه گذشته است
و نه
آینده
چیزی شبیه حال


دامون
١٤/٠/٢٠١٥

۱۳ بهمن ۱۳۹۳

در غیاب دیدار



در کویری جهنم زا
در طوفانی مطلاطم از زره زره متلاشی شدهء این مُغاک پیر
که در هر دم تنوره ء آژیدهاک را ماند
و هر بازدمش سیلی سخت وتابیدهء روزگار را
به جا مانده و تنها، نقش کم رنگی از عصیان را مانم

در این احوال مرا چُنان روئیائی بود در عنفوان،
که روی دوست به فاختهء جان آرزو بود
و در غیاب دیدار او
میچکید تابیدهء من،  ازعارض‌ ِ چَشمانم
*
در کجاوه نشستم، موازی با کاروانی
ملوک ِ مفرح را گُذشتم
از آن دزدیده دل، نشانی تنها در فرسنگی دور از گُل و گیاه یافتم
مرکب به زیر ران از قافلهء سیال آدمها، جدا گشتم
دل به بهای ِ فِراقت فروختم
به بهر اطشان ِ بیابان در شُدم
*
چند منزلی در نگذُشته ام
جو زمان در این بیقیوله
به بارانی از سنگ و شن ابتدال یافت
آنسان، که در هر زبانهء طوفانش دمی مُمِدّ حیاط نمایان نبودی
و در تازیانه اش، تفرُّج ِ تفریح
و اینسان که بینی، برشهادت دوست
دست از جان شسته به اعماق میروم
در گواهی ِ هر سطر
در نوشتار این جمله

دامون


٢٢/٠٥/٢٠٠٩

۲ بهمن ۱۳۹۳

"بر جاده های تهی"



امروز داشتم به اخبار علمی نگاه مکردم، میگفت با تلسکوپ هاول دانشمندان نزدیکترین کهکشان به کهکشان شیری که خورشید ما هم خورده ای از آن است را رصد کرده اند و در آن بیشتر از یک میلیاد خورشید همتایِ خورشید ما وجود دارد و گِردِ هر خورشید چندین کُره ء گُدازان تا  خاکی وجود دارد و در بین آن کُرات حتی میتوان زمینی پیدا کرد که قابل کشت باشد، مدتی فکر کردم، دیدم حتی اگر هزار و پانصد سال نوری فاصلهء ما با زمین های مزروعی آنجا باشد دل براش پر نمیکشه، چرا که اهمیت کِشتن و برداشتن از دست رفته، به هر کجای هرکهکشان که سفر کنی، بجز کِشتهء خود دگر ندروی؛ یاد شعر حافظ افتادم  جایی برای خنده نبود، طنز تلخی بود
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو
گفتم ای بخت بخسبیدی و خورشید دمید
گفت با این همه از سابقه نومید مشو
کانکه در مزرع دل تخم وفا سبز نکرد
زِ دو روئی کشد از حاصل ِ خود وقت درو
گوشوار زر و لعل ار چه گران دارد گوش
دور خوبی گذران است نصیحت بشنو
تکیه بر اختر شب دزد مکن کاین عیار
تاج کاووس ربود و کمر کیخسرو
گر روی پاک و مجرد چو مسیحا به فلک
از چراغ تو به خورشید رسد صد پرتو
چشم بد دور ز خال تو که در عرصه حسن
بیدقی راند که برد از مه و خورشید گرو
آسمان گو مفروش این عظمت کاندر عشق
خرمن مه به جوی خوشه پروین به دو جو
اندر این دایره میباش چو دف حلقه به گوش
ور قفائی خوری از دایرهء خویش مرو
آتش زرق و ریا خرمن دین خواهد سوخت
حافظ این خرقه پشمینه بینداز و برو

دامون
به ی.رُ.

٢٢/٠١/٢٠١٥

۲۱ دی ۱۳۹۳

نمایش



کُتِ شکاری و کفشهای کاکی و ریشی از ورا ءِ بناگوش گذشته، کنار پرده ای مملو از گُل و بُلبل
و آن طرف پنیرکی تُرشیده در تَقاری پُر از تَرَک در تئاتر فجر
این بی اعتباریِ گاه واره ی دانشِ شرق است و پرده بازیِ آماتوروار به سبک دالی
دامون

١١/٠١/٢٠١٥



کفش های کاکی:کفشهای راحت
کُتِ شکاری و کفشهای کاکی: کت و کفشی که با هم نمیاد