۷ بهمن ۱۳۹۲

محک





در این قیرینه بَرزَن، در این کوی - در این دشت
در این تُندر، در این شام ِ شبانگاهی که حتی

نمیگیرد نشان کس از تو یا من


محک برسینه های چاک خورده، نمیآرد به توفیر عیاری بین ِ زنگ و ، سنگ و آهن


در این قیرینه برزن، در این شام ِ شبانگاهی به تُندر


در این برزخ به دانش گُم شده نام


در این کوره، دراین بوته در آتش، چو ابراهیم، غنوده، دست بسته پای الکَن


به علم ِ معرفت بر باد رفته، نه بر خاطر، نه بر بنوشته ای


من




دامون
١٨/٠٤/٢٠٠٩



۴ بهمن ۱۳۹۲

طالع نحص





گذشته ها




ورق میخورد هنوز




در خاطری گم گشته در فراهم روز



من، دستانم را


نه برای تمنی،


که



در خواهش میعاد بهاران فشانده ام به هوا


***
میسوزد هنوز


در سینه با شراره ای نازکتر از سر سوزن عشق


وین اجاق بی رمق را شراره ای باید در حضور نوبرانه ء تو


در هجوم قتالهء شیطان
*
امروز را چکاوکی در نجوا نیست در کنار بالا دست


و شغالان


زوزه میکشند چون خروس ِ صحری


در تراکم عصر


و من


نشسته در انزوا


در نگارشی از خاطر تو


پالوده در فراهم روز


دامون

۲۶ دی ۱۳۹۲

دزدیده جمله رخت ما



دزدیده جمله رخت ما
لولیِ لولی زاده‌ ای. 
در هیچ مسجد مکر او
نگذاشته سجاده‌ای. 

خرقه ءِ فلک ده چاک از او
برج و قمر دوّار از او
وای ار بیفتد در کَفَش
چون من سلیمی، ساده‌ای
آتش زند در عود ما
بر آسمان شد دود ما
بشکست تار و پود ما
ساقی، به نادر باده‌ای
در کار مشکل می‌کند
هر بحر منزل می‌کند
جان غُصه ء دل می‌کند
کو عاشق و دل داده‌ای *
کو عشق،  کو دلداده ای؟ 

دل داده آن باشد که او
در صبر باشد سخت پو
نی چون تو گوشه گشته‌ای **
در گوشه‌ای افتاده‌ای. 

در قصه‌ ای افتاده‌ای
خود گو– کجا دل داده‌ای؟
در آرزوی قحبه ای؟
 یا در کَفَت  قواده‌ای؟

شرمی بدار از خویش خویش
از خویش‌ ِ پرتشویش خویش
بسته دو چشم از عاقبت
در هرزه، لب بُگشاده‌ای

خوب است عاقل را سری
کز عاقبت باشد بری
از حرص و از شهوت جری
در عاشقی، "آماده‌ای" !

خامش!که مرغ عشق گفت: 

نبود پَرَم در دفتری ***
در حجره‌ای بنهاده‌ای

غزل شمارهٔ ٢٤٣٨


١٦/٠١/٢٠١٤

که به او
** نه مثل تو به ظاهر ِ یک پیر یا سرحلقه ای
*** حتی یک پر من در لای ِ کتاب یا دفتری در گرُو نیست

توضیح: تغییر لغات، ویرایش و تنظیم جدید مبنی بر استنباط و پژوهش شخصی من است و درجهء انحصار و تغییر مکرر در غزل های شمس نیست؛ بنا به تضادی که در طبقاط مردمی و حاکم از بدو تدوین شمس وجود داشته و هست، مصداق مبرم، همیشه بر آن بوده که واقعیت را از روایت کاتبان مزدور به تفریقِ شعور برسانند
دامون

۲۴ دی ۱۳۹۲

فصل انگور









فصل گستاخی انگور رسید 

.و شرابی بر جاست


و شرابی بر جاست 

ومنم 

تشنهءِ آندم که بگوید ساقی


!دو سه جام دگرت


.من ِ آلوده به می، دَم نتوانم


فصل گستاخی انگور رسید


بادبادک ها را

!به هوا باید خواند


و خدا را 

همه جا باید جُست


فصلها 

.فصل ِ سر خرمن نیست




دامون
٢٠/٠٥/١٩٨٧

۲۲ دی ۱۳۹۲

بهار




لمیده سخت به دیوار ِ خانه زمستان در غایب بهار

و نقش قیر گونه ء ابری کشیده بُرقه به آفتاب

*

ثمر بجُز رسوب منجمد لاله نیست که خشکیده در حیاط خانهء ما

و ژاله های بلورین فشرده در طوفان

*

درون جُبهء یخ بسته، میطراود عشق

به دره ای متمادی، به کوچه ای بُن بست

و من، هنوز در انتظار بهارم

در انتظار معجزه ای 

وراء این ایام


دامون
٢٤/٠١/١٣٨٩