۲۴ مهر ۱۳۹۲

بهر طویل




زندگی، صحنه ء بازیست و ما هریک نقشی از اندیشهء خود را به روی پردهء هر روز، اگر غمگین اگر شاداب به هر نحوی که میباید نه می شاید، به گرما گرم این آتش که میسوزد  به هر هیمه به هر تروار، چه در گرماش چه در شعله اش به دلگرمی  ویا دودش که چون ابری ولی نازا نمیبارد به بام و کومه های ِ ما، نشسته در خیال و خلصه و وجدی چُنان کو گفته باشندش که خوشبخت است ویا در بخت بی بختی گرفتار


دامون


٠١/٠١/٨٩






۲۰ مهر ۱۳۹۲

جان من و جان او




جان من و جان او، بسته است به یکدیگر
همرنگ شود از او، گر خیر بود گر شر

*
ای دلبر شنگ من، ای مایه رنگ من
ای شکّر تَنگ من، از تُنگ شکر خوشتر
ای ضربت تو محکم، ای نکته تو مرهم
"من "گشته تمامی تو، تا من تو شود یکسر
*
همسایه اگر بودی، چهره چو تو بنمودی
این خانه یکی کردی، ای خوش قمر ِ انور
یک حمله تو شاهانه، برگیر به این خانه 
تا جز تو فنا گردد، هم کافر و هم منکر
*
مس گفت که زر گشتم، از تابش آن کوره
چون گشت دلش تابان، زان آتش نیکوفر
مس باز به خویش آمد، نوشش همه نیش آمد
چون باز به پیش آمد، اکسیرگر اشهر
*
چون محو شود راهم، نی جویم و نی خواهم

زیرا همه کس داند

که اکسیر نخواهد زر

مولوی » دیوان شمس » غزلیات
غزل شمارهٔ ۱۰۳١


توضیح: تغییر لغات، ویرایش و تنظیم جدید مبنی بر استنباط و پژوهش شخصی من است و درجهء انحصار و تغییر مکرر در غزل های شمس را نیست؛ بنا به تضادی که در طبقاط مردمی و حاکم از بدو تدوین شمس وجود داشته و هست، مصداق مبرم، همیشه بر آن بوده که واقعیت را از روایت کاتبان مزدور به تفریقِ شعور برسانند
دامون

۶ مهر ۱۳۹۲

و شقالان در گوشه ای




تکیده ایم، از این توده ء منجمد که ا یستاده در صحنه‌ ء زندگی

مثل ماسیده های محبت، به پیاله ء چشم

وشیرازه ء این نمایش چندش آور که در اصل، سیلی ِ سردی بیش نیست

که مینوازد بس جانخراش لاله های گوش را

سرما، از حد بی نمکی هم گذشته است و کارد، از استخوان

سنگتراش پیر، جمله ای دیگر را با ضرافت ممکن به قانون استبداد نقش میکند

و شقالان در گوشه ای، نیمی از حمایل انسان را با اشتها ی شیطانی تکه تکه میبلعند

با صیقه ای موقت و شیرین




دامون

٢٨/٠٩/٢٠١٣

۲ مهر ۱۳۹۲

خاطره



  
دستهایی بود در این باغچه، سبز، که تو گفتی در بهار شکوفه داده اند
صدای‌ آب، هر از چند وقت، میشست رکود غبار  را، از برگ برگ ِ  ‌سبز ِما
آسیاب ُمراد میگشت در چرخش زمان، بی آنکه پر شود کاسهء صبر از ضُلال ِ بارانی
من ما بود و آرزو  نقشی نه در‌  سرآب

دامون

٢٤/٠٩/٢٠١٣

۲۸ شهریور ۱۳۹۲

میان پنجره


 




لبانت بر لبان من هزاران قصهء ناگفته را ماند

 

و چشمانت که در آن آفتاب، میبلعد از زیبایی خود، صد هزاران روشنائی را

 

و آن موی کمندت را که بس پنهان در آن، پیچ وخمی موضون



دامون


١٦/١٠/٩٢