۱ مرداد ۱۴۰۴

امید

 






سنگ صبور من

ای سندباد داستان پدر

و تو ای سیه چهرهء مادر

سوزنی اگر دستی گزید

خونی اگر چکید

قلبی اگر شکست

پرنده اگر که مرد

پرواز بودنیست


دامون

‏دوشنبه‏/٠٨/٠٦/٢٠٠٩







۳۰ تیر ۱۴۰۴

حرفی در مُخیله نیست





حرفی در مُخیله نیست، یعنی : نتوان نوشت سطری را که نُکته نیست!



دامون
دههء 2025

۲۹ تیر ۱۴۰۴

هزار بهانه

 

Sunday, 10 April 2011




هزار بهانه که بگویم سطری
خواسه، آنرا که به دل بنشیند، چو نیشدر
در خویش
می، نشسته ام در فراز ِ ستیغ کوه
در خویش
می، در دورانم، خلصه وار
میتنم پیله ابریشم خویش را
آهیخته
جائی
میان آرمگه جمله ها
در و را ء
در مساحتی بی انتها
در پهنهءسکوت
آرامیده در شعری
نه بنوشته به هر کتاب
می آغازم سخن را
قطره قطره
تکیدهء دل را
زمزمهء آن من ِ در منرا



دامون

۲۰۰۹/۰۵/۲۷


۱۷ تیر ۱۴۰۴

قمار




Wednesday, 13 April 2016









باختم، باختی، باختند، آنان که سُجده به مهراب ِ ‌این بُتکده میکردند

و ایمان خویش را به دخلِ افعی ماردوش به صحّه گذاشتند

*

رفتید

رفتیم

رفتند

و تاریخ، باز صفحه ای خط خطی را به یادگارگذاشت

نه خبر از رستمی
که برکَنَد 
از دمار این پنیرک سمی،ریشه را




دامون

٠٤/١٣/٢٠١٦

Posted by Damon at 02:24
پژواک

۱۴ تیر ۱۴۰۴

وطن

 




مُراودهء من با چشمان تو
چون روز ِ روشن است، در میان این همه تراکم 
 که میبارد قطره قطره در این ذُلالِ ضُلمانی 
من 
در استوار دستها تو شریان گرفته ام

*

گر بارش ابری نازا
این چُنین
در این عصر بی رمغ
بر حیاط این خانه در جریان است
هرگز گدازه ء عشق را در قلب من
برای تو خاموش نخواهد کرد
زیرا که من 
در استوار ِ دستهای تو شریان گرفته ام

*

گر میسوزدم، هر کومه در این دیار
 هر روز، به آتشی کاذب
هرگز گدازهء عشق را در قلب من برای تو خاموش نخواهد کرد
زیرا که من 
در قطرانی این التهاب تند که در بارش است 
در استوار دستهای تو شریان گرفته ام

و این، خود به خویش، چون روزِ روشن است
در این ذُلالِ ضُلمانی





دامون



١٦ مهر ١٣٩١