
من که در من پنهان است مرا مینگرد، در آینهء چشمِ خویش من که در من جاریست-خوب میداند کآن منِ دیگرِ من، ثبوت ِ بودنِ خویش را، در من می یابد، نه در منِ در خویش دامون ٠٣/٠٨/٢٠١٥
۲۸ آبان ۱۴۰۳
!چشمک بزن ستاره

سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۱۹ آبان ۱۴۰۳
بابا آب آورد
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۱۴ آبان ۱۴۰۳
آنروزها خدا چه زیبا بود
آنروزها خدا چه زیبا بود
میرفتی مینشستی
و دردردُ دلت را براش میگفتی
از سیر تا پیاز را
از کم تا زیاد را.
آنروزها خدا چه زیبا بود ، در پوست
میگُنجید
نه چون استعاره ای
شکی یا که تعارفی
*
وحمی نبود میان خدای ما و خدایِ هرکسی
و خدا، مقامی داشت برای خویش
میرفتی مینشستی
میگفی، میشِنیدی
میخندیدی
بی آنکه خدایت متاثر شود.
آنروزها خدا چه زیبا بود
مرحم دردی نیافتنی، الطیامی.
این صدا، پژواکِ پوچ نیست
یا که مجیز!
حرف دل است در واضح
در آن خانه
هر کس را کار خویش بود، آتش برِ انبان خویش بود
*
اینجا که من ایستاده است
خدا
تغدیر میکند
و تو
چون بنده ای ذلیل
به سجده
تعظیم میکنی
دستت دراز
مفّرح نمیشوی
افسوس میخوری
دروغ بود
آنچه تا به حال حقیقت بود
و من و ما وشما
و ایشان ها
همه دروغ را حقیقت
و حقیقت را، دروغ پنداریم
این منِ در من
هنوز ایستاده میان حقیقت و دروغ
دروغ در یک دست و حقیقت به دست دگر.
گوشی نمانده که راستی را دوباره بشنَوَد
گویی که خاک یاس به اینجا فشانده اند
اینجا که من ایستاده است
همه چیز
در تخَیُل است
نه وجود
و ما
و شُما، از تخیل آنچه نداریم
مسرور گشته ایم.
شاید، حزیان می گويم یاکه مجیز، نمیدانم
تو بگو!
دامون
۲۸/خرداد/۲۵۸۲
۱۴/آبان/ ۲۵۸۳
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۴ آبان ۱۴۰۳
تو نیستی که ببینی چگونه عطر تو در عمق لحظهها جاریست
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۲۶ شهریور ۱۴۰۳
در من چیزی زنده شُد
درروزِ مرگِ تو
در من چیزی زنده شد
پندارِ نوری، که از پس چندین هزار سالِ سیاه
همچون جرقه ای، که بیُفتد به رویِ خرمنِ خُشگ
*
احساس زنده گی، احساسِ خاره ایست!، از پُشتِ صدها هزار سالِ سیاه
همچون جرقه ای شاید
بر روی خرمنی
*
زادروزِ مرگِ تو
که
در امتدادِ من
دامون
شهریورِ ۲۵۸۳
۲۰۲۴/سپتامبر/ ۱۶
.پ.س
درامتدادِ من، اینجا ادامه، در من زنده شدن، خوانده میشود و نه اتمام و یا تمام شدن در من
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
