۱۲ آذر ۱۳۹۸

بوف کور







من 

تو را می نویسم سطر به سطر

و زیر هر نقطه ات

دندانه میگذارم 

که دلم برایت پیچ نرود

که سرم

اگر درد گرفت‌ 

قرص آسپرین شود برایش

من تو را 

آنقدر مینویسم
 
که تمام شود 

جوهر پیرینترم

و، دود از آن بلند شود 

مث‌ِ قطار صادق، توی بوف ِ کور

من تو را میتابم که پنبه نباشی

حتی اگر

پشم بز ِ مرحوم ِ گاندی باشی 

و شیر بدهی 

هر شبانه روز 

بدون ِ هُرمن

طبیعی

مثل آب خونک ِ شاه چشمهء کندوان

:بابام میگفت 

"با عصاش بازش کرده رضا خان"

چطوری بگم 

من تو را مینویسم 

شاید همانقدر که نوشتن بلدم

و تواگر نخوانی مرا

از دست داده ای این نوشته را

با آن همه سواد 


دامون

۴ آذر ۱۳۹۸

حزیان







از تنهایی 

خسته است این تن، که در آن 

نشانی از من نیست.

فراموشی، افیونیست

که مرا 

از گذشته وا میدارد

و دنباله  

درخواب دراز امروز است.

آه

که این درد را پادزهری بایِست

 در آشیانه ی سیمرغ

پری سوخته از آن را حتی.


ونِشانی حتی، از  آشنایی 

درامتداد 

جاده ی ابریشم .




دامون

۰۶/۸/۲۰۱۹


۲۱ شهریور ۱۳۹۸

عاشقانه







!هرگز برای بوییدن دستهای تو دیر نیست 

و من 

در خواهشِ حضورِ تو 

!عاشقانه، مینالم





دامون

۱۹ مرداد ۱۳۹۸

"از کوزه، همان تراود، که در اوست"



ارزش هر چیز در خود اوست، مثلِ "از کوزه، همان تراود، که در اوست"، و نی آنکه بر دوشش کشد، وصفش کند و نی "آنکه صاحبش گوید"  
از این گذشته، گفتن واقعیت ،ارزشِ خواندن سوره یاسین را ماند، به گوشِ جرس و تکرارِ آن  مثل نمُو مو، به زبان است.  
خیالِ باطل فهمیدنت در این سیارهٔ شبیح به مِریخ  یک آرق ترشیده و بد بوست، چِندِش آور، چون  تُف سر بالا، 




دامون

۱۰/۳۰/۲۰۱۷
۰۸/۱۰/۲۰۱۹


۲۷ تیر ۱۳۹۸

یک دلیل ساده در افکار من





 یک دلیل ساده در افکاری

که من را، با تو آشناییست، حکم توافقِ کاغذ بر قلم را  دارد

که مینویسد، آن همچوُ وحی را،
.در تلاقی دو خط موازی



دامون

۰۷/۱۹/۲۰۱۹

 به- ی.م ر