۴ اردیبهشت ۱۳۹۴

نفرین






یک قطره
به خوردی یک قطره، از تمامی آنچه را که میتوان دریا به کام کرد
و دم نزد
نفرین تو کرده ام
ای زندگی


دامون

٢٢/٠٤/٢٠١٥

۳ اردیبهشت ۱۳۹۴

ترانه ای دیگر باید مرا





ترانه ای دیگر باید مرا
سخنی، حرفی، جُمله ای دیگر باید مرا
باید چُونان گلوله ای سربی رنگ، بشکافم قافیه ای نازکتر از نوک سوزن را
چون آن پژواک، ببارم لحمه ها را در آوِشخوارِ زمان، از بر شوم، گفته های خویش را
بسازم
پناهگاهی از سنگ، از ساروج به دُرِ پیلهء خویش
همراه با سوره های قیچی شده در بطری شراب، هر صبح در غیاب طلوع آفتاب
*
چون سُر خورده گان مست، واژگونه مینگرم گذشت دوران را
واژه ای دیگر باید مرا، حرفی غَزلی، باژگونه 

رودکی وار






دامون



٢٢/٠٤/٢٠١٥






عکس بالا از مجموعه تندیسهای هیچ، از استاد پرویز تناولی است

۲۷ فروردین ۱۳۹۴

کجاست زمان





نبضِ زمان کجاست، که در ایستاده بماند

کجاست صورتی، که از خوشحالی

بریزد، زیبایی خود را، تا به پای آزادی

خنده ها را، شوق های مرطوب ِ اشگ را

آن واژه هایِ سرودن را






دامون



١٥/٠٤/٢٠١٥

۲۰ فروردین ۱۳۹۴

حادثه





سال ها رفتند، چنان گوری که بهرام را در کشید
و در بازی، دست سرنوشت ما را به این سو که میبینی
جزب زمین هنوز پیکر عُصیانِ شعر ِ را، آن بودِ در ما را، نبلعیده بود
و داستانِ سرانجام خویش را  من، در برج اتفاق ِ آینده، هنوز، ندیده بود
میرفت اسب مراد، به تک جزوه یِ مِهمیز به هر طرف که تو خواستی
و بالش اندیشه ها، هنوز محوِ دیدن خود بود وُ داستانهایِ عهد عتیق
.هر ارتعاش به فال نیک بود و نعشه، زِبانگِ این هرزه گرد ساقی خُنیا گر
 
می تاخت دل در یُکّه های چو آن زاغ، که در نقش کبک
*
از بخت بد، تیرِهدف، ما را نشانه کرد
و با وزیدنِ اولین نسیم صُبحگاهی
چون آن تَبر که به سطحِ تَزَرو بنیشند
.و خار مُغیلان که در دل



دامون


٠٧/٠٤/٢٠١٥

تَزَرو در اینجا: پارچهء رنگی ابریشم 
خار مُغیلان اینجا: میوهء درختی که در بیابان میروید
تیرِ هدف: دست سرنوشت
اولین نسیم صُبحگاهی: اولین لحضه بهار 

۱۶ فروردین ۱۳۹۴

چون برگهای هرزه و سرگردان







حتی کلمات هم، ماسیده در زمان، و من گویی چو باد که از وزیدن

چون برگهای هرزه و سرگردان گویی، خورناس نبود باریدنم را به انتظار

درون پوست، من، دگر نمیگنجد، آنرا که دهشت این روزگار، بی سرانجام، بی خیال

من ایستاده میمیرم چونان که فرخ، بی آنکه سرود خویش را در انعکاس مهتاب

افسرده چون آن کوه باوقار، بی آنکه سینه ی پُر خراش خویش را آه نشیند

در بُردِ این روز مرتعش و در سکون، در دَوَرانِ بی وقفه ی زمان، من، بی واژه مانده ام

من مانده ام بی بودِ من که در من بود، بی آنکه حتی، از خویشم خبری

***

گویی چو باد  از وزیدن و آسیابی  از آب، بی آنکه من





دامون

٠٥/٠٤/٢٠١٥