۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۳

در عطر حرف هایِ تو





در عطر حرف های تو 

 جاودانه میشود بهار

 در تندر سکوتی،  نشنیده  در رف حیاط

در عطر حرف ها ی تو 

شخم هزار ترانه است 

شکافته در مرزُو بویِ ِ چمنزار

آرواره ی زمین 

طعم ِ خوش ِ تو را 

در بر گر فته است

چون سنگ آسیاب

در عطر حرف تو

جاودانه میشود پژواک


دامون
٠١/٠٥/٢٠١٤
به یاد استاد محمدرضا لطفی

۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۳

من پیش از این میخواستم






من پیش از این میخواستم
گفتار خود را مشتری
و اکنون
همی‌خواهم ز تو
کز گفت خویشم
واخری
بت‌ها تراشیدم بسی
بهر فریب هر کسی
مست خلیلم
من کنون
سیر آمدم از آذری
آمد بتی بی‌رنگ و بو
دستم معطر شد به او
استاد دیگر را بجو
بهر دکان بتگری
دکانِ خود پرداختم
انگارها، انداختم
قدر جنون بشناختم
ز اندیشه‌ها ی بر بری
گر صورتی آید به دل
گویم برون رو ای مضل
ترکیب او ویران کنم
گر او نماید لمتری
کی درخور لیلی بود
آن کس کز او مجنون شود
پای علم آن کس بود
که او راست
جانی و سری


غزل شمارهٔ ۲۴۴۹
دیوان شمس

توضیح: تغییر لغات، ویرایش و تنظیم جدید مبنی بر استنباط و پژوهش شخصی است و درجهء انحصار و تغییر مکرر در غزل های شمس نیست؛ بنا به تضادی که در طبقاط مردمی و حاکم از بدو تدوین شمس وجود داشته و هست، مصداق مبرم، همیشه بر آن بوده که واقعیت را از روایت کاتبان مزدور به تفریقِ شعور برسانند
دامون


۳۱ فروردین ۱۳۹۳

گرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم


گرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم
ز جام ِخضر می‌ نوشم ز باغ عیش گل چینم
 مگر دیوانه خواهم شد در این سودا، که شب تا روز
سخن با ماه می‌گویم، پری در خواب می‌بینم
لبت شکر به مستان داد و چشمت می به می خواران
منم کز غایت حرمان نه با آنم نه با اینم
شراب تلخ صوفی سوز بنیادم بخواهد برد
لبم بر لب نه ای ساقی و بستان جان شیرینم
نه هر کو نقش نظمی زد کلامش دلپذیر افتاد
تذرو طرفه من گیرم، که چالاک است شاهینم
و گر باور نمی‌داری رو از صورتگر چین پرس
که مانی نسخه می‌گیرد ز نوک کلک مشکینم
ز حافظ پُرس رمز ِ عشق و شرح مستی از من خواه
که با جام و قدح هر شب حریف ماه و پروینم


غزل از حافظ 

۲۰ فروردین ۱۳۹۳

شعری بدون نام



به هر سو میدوانم اسب چشمانم
مگر در لابلای آهن و پولاد
در بست و بوم کوچه های شهر
مهمان دیدارت شوم، ای دوست
دستانم را قایق وار - به پهنی یک پنجره
روانه دیدار با دستانت کنم
و در چلهء خمیازه های محض
دستانت حائل ِ شانه هایم شود
*
سکوت غمگین سُوالهای بیجواب و ترشیده، در هواست آویزان
و در آوشخوار آهوان، جز پژواک محض نیست
و خمیازهء گرسنهگی در هر بند استخوان من
شمشیر گسیخته - به خونخواهی دلم
دو اسبه پیک نظر میدوانم از چپ و راست
در لابلای آ هن و پولاد
در بوم و بست کوچهء عشق
مابین هر سؤال
مابین پهنهء در
لحظه ای دیگر باید مرا، سخنی دیگر باید مرا
 رودکی وار
تا با واژه ای نازکتر از نوک سوزن، بشکافم
تجسم تنها بودن در چشمانت را 
و وزن خویش در اندیشه ات را
*
بی من چه حال 
میان کوزهء لبهات؟


دامون


٠٧/٠٢/٢٠٠٤


دو اسبه پیک نظر میدوانم از چپ و راست
به جست و جوی نگاری که نور دیدهء ماست
 عراقی

سخن رودکی وار نیکو بود
سخنهای من رودکی وار نیست
گلستان سعدی

نقاشی از دامون

۱۲ فروردین ۱۳۹۳

انتحار





غصه مرا میخورد زره  زره
قبل از آنکه من غصه ای برای خویشم بخورم
آب میشوم
به زمین میشوم
و این خُشکسالی و قحط نا مقدس شوم
میخوروشد به زره زرهء من
و در سوره های حجو انسانی
اتفاق من با زندگی به اطلاق میرسد
گُم میشوید همه درون خاطره ام
من دیگر من نیست
دامون
٠١/٠٤/٢٠١٤