۲۱ اسفند ۱۳۹۲

آزادی




در همین پائیز سبزینه ایست جاری، به جوانی روح بهار
و نشانی از میانسالی درختان نیست
در انبوه ِ سیاه بیشهءِ عریان

میثاق لهیده شدن حتی
میان حزن درختان نمیگُنجد، و یا میان قدمت برگ
در این تعمل ِ قبل از طوفان

در بلندی شب دیگر پائیز نمی انگیزد، به گُفته ای دیگر

لهیبی سُرب گونه می افسُرد فشُردهء ما را
در تفاوتِ رنگ
اینسان که پائیز را زندگی نامیم در این عبوس کبود
شریان ِ جاری اُفتادن برگها از درخت را، آزادی

دامون


با اقتباس از شعر پائیز

۲۷ بهمن ۱۳۹۲

به گفتهء آ


در شهر کوران مریضی بود که میدید، به گفتهء آ
کوران دسته دسته، با عصاهای نجیب خویش در رسیدند
و آنسان، که ماری را در جُبّهء‌ حلزون گرفتار،
ویا موشی در مسلخ
مردک ِ بینوا را بر دو چشم، شفا بخشیدند
و بعد از آن بر خویش بالیدن و گُفتند که ما کُنندهء کاریم
و دست ِ انتقام
و بر خطابه نبشتند بر سُریر دروازه
اگر بینش خوب بودندی، در تملک ِ هر شخص میبودی
پس ایدون باد

دامون


Arbeit Macht Frei by Heidi Winner

۲۴ بهمن ۱۳۹۲

من ومن


من وَمن 
در جنگند
من، میگوید، که من، عاشق عشق من است
من، میداند که من میداند ونمیخواهد بداند 
که من میداند

آهی از سینه کشید من و سرلانه، خودرا، در خویش ِ خویش، مخفی کرد
مثل لاکپشتی در لاک خودش
مثل 
نمیدانم شاید، همان لاکپشت،  که در لاک خودش
*
این همه لاله که تو در باغچه ام میبنی، میگوید من :
همه شب بو هستند
در غیاب خورشید عِطرشان منفرد است، در هوا میپیچد، مثل یک حالهء دود
من که با من در جنگ است
همه را میداند و میپرسد از من ِ دیگر ِ من
بکجا شد روزی؟
که من، و نه نقشی از من در خاطر ِ من.
*
من
و
من
در جنگند
هر چه من میبافد، همه در چشم من‌ ِ دیگر من صحبتی در باد است
من به موصیقیِ شاد، در رقص است
من ِ من
در دوران، میرقصد
آن من ِ دیگر من، میرود سرلانه درپِیِ شب بو ها ، مینشیند آنجا
و به خود مینگرد





دامون

١٢/٠٢/٢٠١٤


۲۳ بهمن ۱۳۹۲

بینهایت



تا بینهایت از دست داده ام، در شخمزار روز
قطره های باران را، تنیده های مرطوب و عاشقانه ام را
این طنین ماسیده به روی خاک، که میپالد در چشم همچون ماهی به مغاک، در ناگونهء اغاز
فریاد های از دست دادهء من است
تراوش سینه به سینه ام
محروم از آواز قناری که یکدم بسراید در نواخته ام
ویا در خلصه ام برد، در سحر، طوطی شکر شکن، با داستانی دگر
در این بستر، به خاک سپرده ام
در سینه ای مالامال از تپش
دامون

برای  فرُّخ
‏٢٣/٠٧/٢٠٠٩

۲۱ بهمن ۱۳۹۲

در گزند ِ دجال



مزرعه ایست از سنگ، که حتی دگر، نامی بر آن نیست، این باز مانده از روزگارِ نچندان دور

آمالی درو شده در طوفان، که میپالد مثل ماهی اُفتاده به روی خاک

مثل مرغی بدون سر که از شاخه ای به شاخه ء دیگر.

در خواب است هنوز 

در خوابی چون خرگوش

با چشم باز، به قدمگاه میرود در شام غریبانهء غروب

و ناچار

از رشته های پُل ِ سراط 

.در گزند ِ دجاله هایِ کور


دامون


١٠/٠٢/٢٠١٤