من که در من پنهان است مرا مینگرد، در آینهء چشمِ خویش من که در من جاریست-خوب میداند کآن منِ دیگرِ من، ثبوت ِ بودنِ خویش را، در من می یابد، نه در منِ در خویش دامون ٠٣/٠٨/٢٠١٥
۲۴ دی ۱۳۹۲
فصل انگور
Labels:
عاشقانه
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۲۲ دی ۱۳۹۲
بهار
لمیده سخت به دیوار ِ خانه زمستان در غایب بهار
و نقش قیر گونه ء ابری کشیده بُرقه به آفتاب
*
ثمر بجُز رسوب منجمد لاله نیست که خشکیده در حیاط خانهء ما
و ژاله های بلورین فشرده در طوفان
*
درون جُبهء یخ بسته، میطراود عشق
به دره ای متمادی، به کوچه ای بُن بست
و من، هنوز در انتظار بهارم
در انتظار معجزه ای
وراء این ایام
دامون
٢٤/٠١/١٣٨٩
Labels:
عاشقانه
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
بهار
لمیده سخت به دیوار ِ خانه زمستان در غایب بهار
و نقش قیر گونه ء ابری کشیده بُرقه به آفتاب
*
ثمر بجُز رسوب منجمد لاله نیست که خشکیده در حیاط خانهء ما
و ژاله های بلورین فشرده در طوفان
*
درون جُبهء یخ بسته، میطراود عشق
به دره ای متمادی
به کوچه ای بُن بست
و من، هنوز
در انتظار بهارم
در انتظار معجزه ای
وراء این ایام
دامون
٢٤/٠١/١٣٨٩
Labels:
عاشقانه
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۱۹ دی ۱۳۹۲
در رواق خالی تاریخ
در حضیض ِ بودن ها، آن زمان
آنزمان که مردی قطور در بازو، در باغ، از زحدان ِ یک نفر درخت نخل، شحد ِ خُرما میفروخت
کودکی در احاطه ء چندین نفر شتر از درد ِ دل با پدر میگفت
طبیب، آنروز آزُرده کودک را به خاک سپرد، و پدر، شهد خرما را که از جهاز چندین نفر شتر به کاروان میرفت، بی آنکه درد ِ دل، به خاور بُرد
دامون
٠٦/٠١/٢٠١٤
Labels:
خود حجمه
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۱۸ دی ۱۳۹۲
در جایی نوشته
در جایی نوشته
که اگر من من
باشد و آن من در من باشد و من به او بنگرم و او به من مثل من در آینه که به من مینگرد
وقتی من به آینه مینگرم
من برخلاف من در آینه،
فکر میکنم، و من در آینه، فکر نمیکند، حتی من در آینه قابلیت فکردن را درخود ندارد
پس من بلند میشوم و میروم حالا به هر جایی، من در آینه محصورمیماند؛ نه، از رفتن
من - من محو میشود و تا من نخواهم من در آینه نیست، یعنی، و جود واهی اش نمیتواند
مثل بختک مثل یک چادر من را احاطه کند و من آذاد است حالا هرکجا که باشد من میتواند
چایی بنوشد و در آرامش کامل حتی بمیرد بدون من در آینه که هر شکلکی که دلش بخواهد
دربیاورد و من را دنبال خودش داخل قُل و زنجیر و یوق و دستبند و پابندو قلاده و
سجاده و مغنعه و روبنده و سر بنده بکشه
و
از این خونه به اون
خونه
ازین ستون به اون
ستون
تو زندونا، سیاه
چالا
لعنت آباد، مسگر آباد
تو خیابونا و میدونا
من اگر بخواد
****
آینه مثل قفسه
دامون
٠٨/٠١/٢٠١٤
Labels:
خرمگس
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
اشتراک در:
پستها (Atom)



