من که در من پنهان است مرا مینگرد، در آینهء چشمِ خویش من که در من جاریست-خوب میداند کآن منِ دیگرِ من، ثبوت ِ بودنِ خویش را، در من می یابد، نه در منِ در خویش دامون ٠٣/٠٨/٢٠١٥
۲۱ مرداد ۱۳۹۴
تبعید
Labels:
مجموعهء نفرین
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۱۲ مرداد ۱۳۹۴
پژواک
Labels:
مجموعهء نفرین
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۱۸ تیر ۱۳۹۴
گذر قصاب
دنیا محلی برای گذر است، با خویش میگوید عابر
و عبور میکند بی اعتنا
از خطی پیش کشیده، به سنگفرش خیابان
آنسوتر، گله ای بیمار و گَر
در رداّدهء خدایانِ منقوش در معبدی شکسته و مطروک، نقشی از
زنگار ماه را به دخیل میبندد
مغز بیمار گونه ی جلاد مغز ها
نه دور در زمان شاید، طعمهءِ دست نشانده افعی هاست
دل بد مدار
دامون
Labels:
خود حجمه
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۴ تیر ۱۳۹۴
اتصال
زبانی که سرود میگوید
برای من
و نه دروغ
و در باور، دنیا به
آنکه
فقط دروغ
سرود است
***
چاره جز نوشتن
افکار نیست برای من
چون تنها اتصال من
به اطرافم
فقط زبانیست
که مینویسد گذشت ایام
را، سر ِ مگو را
و می افشرد
تاب این دل را
که اتصالش از من به
من است
و اتمامش در
ناحنجار سکوت
به محو به هیچ
دامون
٠١/٠٤/٢٠١٤
Labels:
خود حجمه
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۳ تیر ۱۳۹۴
****
*
*
*
*
در دل خیالم زان بود، تا تو به هر سو ننگری
و آن لطف بیحد زان کنم، تا هیچ از حد نگذری
با صوفیانِ صاف بین، در وجد گردم همنشین،
تا پای، در بیرون نهم، زین خانقاه شش دری
*
-دار و دری پنهان از او، در شش جهت آنرا مجو
پنهان درآید هر شبی، زان در- همی، همچون پری
چون میپرم، بر پای من، رشته خیالی بسته است
تا واکنندش صبحدم تا برنپرم خُودسَری
*
!بازآ به زندان رهم، تا خلقتت کامل کنم
هست این جهان غایب ز رحم، زین جمله خون از آن خوری
جان را چو بَررویید پَر، شُد بیضه ای، تن را شکست
جان مُرغَکَت طیار باد، تا برنما ئی طیّری
غزل شمارهٔ ۲۴۵۰
دیوان غزلیات شمس
توضیح: تغییر لغات، ویرایش و تنظیم جدید مبنی بر استنباط و
پژوهش شخصی است و درجهء انحصار و تغییر مکرر در غزل های شمس نیست؛ بنا به تضادی که
در طبقاط مردمی و حاکم از بدو تدوین شمس وجود داشته و هست، مصداق مبرم، همیشه بر
آن بوده که واقعیت را از روایت کاتبان مزدور به تفریقِ شعور برسانند
دامون
٢٤/٠٦/٢٠١٥
Labels:
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
اشتراک در:
پستها (Atom)




