من که در من پنهان است مرا مینگرد، در آینهء چشمِ خویش من که در من جاریست-خوب میداند کآن منِ دیگرِ من، ثبوت ِ بودنِ خویش را، در من می یابد، نه در منِ در خویش دامون ٠٣/٠٨/٢٠١٥
۱۴ مهر ۱۳۹۳
پُرکن مرا
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۸ مهر ۱۳۹۳
چون اَبرَقی که مانده به گل
دقدقهء بی پایان تو ومن درمیان حرفهای ناگفته است
و وزن آنها که میبارد قطره قطره از زلال ِ این دقایق دلتنگ در کاسه ء بلور ِ سکوت
چون نکته ای، نهُفته در آریه، در بایست حرفها
بی انسجام، در حلول غایب ِ سکوت
من لال، مانده ازگفتن و دوباره سرودن
چون اَبرَقی که مانده به گل
. سورهٔ یاسینی، در تکرار
دامون
٠٢/١٠/٢٠١٤
Labels:
خود حجمه
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۳۱ شهریور ۱۳۹۳
عاشقانه ٤
سرودن
به تازه گی آن وزن نهفته در چشمانت
خلاصه ای از این صفحهء خالی مانده به جا نیست
و درک این مطلب
خود به خویش بسندهء غزلیست
.که نا سروده در کتاب ایشانها ست
آنکه آهنگت را در گوش الکن شده و ناشنوا
چون غریزه در جست و جوست، نزیسته
نزیسته در نطفهء عاشقانهء حووا
و در مرام آدمانه ء عشق
با تو زیستن، قنود فصلی است
.در بهاری ابدی و بیتوته در بهشت
دامون
١٤/ آبان /١٣٨٩
Labels:
عاشقانه
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۳۰ شهریور ۱۳۹۳
تکرار معجزه در خواب ِ زمستانی
و دست ِ خواهش ما، در هواست آویزان
و سئوالی غیر قابل ِ اِغماض از درخت اندیشه هامان
*
کاویدن، در این وادیهء بی انتهای ِ سروده ها
و یافتن جمله ای در خور
نبودن، در بارانداز ِ اطلاق، از آفرینش
و حلول ِ آن دم، که چشمانت را بگشاید، به روی پنجره ای شاید
که ببینی زره زره ات در عشق خلاصه میشود یا نِی
و سروده ات آیا آن وحی را ماند که سرچمه اش را حتی خود ندانی که کُجاست
و این
به معرکه ای ماند که در مِعمَر ِآن تنها تو نشسته ای
و تو درفراگوش ِ خویش میخوانی
و تو زمزمهء صماع را در خویش میمانی
و آیه های کتابت، در آن لحظه، نبشتهء تو است
و در آن مضحرهء واجد، علت را خواهی یافت
آن گُزیدهء معمول را، که بایِست و نه شایِست،
آنچه را که اَنگِ وسوسه است و شناگری ماهر، در زیر ِ پوست
بر جهیزهءِِ الهام
دامون
١١/٠٥/٢٠٠٩
با تفکیک جدید
Labels:
مجموعهء چکاوک
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۲۱ شهریور ۱۳۹۳
Since ever
Take
2
I
was, since ever, as I remember, fascinated, crazy in love, with you.
And
I will be ever in your hand, you whispered sure, in your mind.
- “oh,
how much I love you”.
- The
ears of years are filed up form this trash
And ?
And,
I am standing beside a wall of lies with a dagger deep in my back as a witness
to this felon
-In
last of the last in the moment of harsh truth
It
shall be sealed as it should
With
love to you
Damon
12/09/2014
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
اشتراک در:
پستها (Atom)




