۱۰ بهمن ۱۳۹۲

در غایب خضور


که من
درون خودم را جُستم و با مخلوطی از ساده های حضور ِخویش بیرون آمدم
و بیرون را
بدون داخلِ حضور به صیاحت نشستم
من از درون پوست
مثل پنبه ازدانه
مثل زرده از سفیده
و یا شاید
مثل پابندی که مثل یوق به پا بند بود
و زحمت زیاد

حلول دوباره به زیر پوست
و از درون به معنی بیرون
از داخل اطاق تنهایی
من در انتهای خویش به خویش رسیده ام
چه رنج ها
چه داستانها که بگویم


دامون


٣٠/٠١/٢٠١٤

۷ بهمن ۱۳۹۲

محک





در این قیرینه بَرزَن، در این کوی - در این دشت
در این تُندر، در این شام ِ شبانگاهی که حتی

نمیگیرد نشان کس از تو یا من


محک برسینه های چاک خورده، نمیآرد به توفیر عیاری بین ِ زنگ و ، سنگ و آهن


در این قیرینه برزن، در این شام ِ شبانگاهی به تُندر


در این برزخ به دانش گُم شده نام


در این کوره، دراین بوته در آتش، چو ابراهیم، غنوده، دست بسته پای الکَن


به علم ِ معرفت بر باد رفته، نه بر خاطر، نه بر بنوشته ای


من




دامون
١٨/٠٤/٢٠٠٩



۴ بهمن ۱۳۹۲

طالع نحص





گذشته ها




ورق میخورد هنوز




در خاطری گم گشته در فراهم روز



من، دستانم را


نه برای تمنی،


که



در خواهش میعاد بهاران فشانده ام به هوا


***
میسوزد هنوز


در سینه با شراره ای نازکتر از سر سوزن عشق


وین اجاق بی رمق را شراره ای باید در حضور نوبرانه ء تو


در هجوم قتالهء شیطان
*
امروز را چکاوکی در نجوا نیست در کنار بالا دست


و شغالان


زوزه میکشند چون خروس ِ صحری


در تراکم عصر


و من


نشسته در انزوا


در نگارشی از خاطر تو


پالوده در فراهم روز


دامون