۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۸

فریاد






حقیقت گفتنی نیست ونِی، 
 
.نشان دادنی در این سکوت محض
 
ضدِ نظامِ  کنونی است!

نَفَس، نتوان کشید، مُجاورِ گیاهِ هرجایی.

*

در خاطر، میرود از سرم زمان قدیم،

یادش به خیر باد

حقیقت، آنجا، 

نه دروغ بود.




دامون

۰۶/۰۵/۲۰۱۹



۵ اردیبهشت ۱۳۹۸

دگر روز ۲









دگر روز

شنیده بود 
کسی در گفته حدیثی
:که در آن
 آدم آدم می خوارد و برادر برادر را 

و من
به خیالم نیامد
اینرا
چراکه 
 میدانستم، پایانِ غمگینش

،و آنگاهان
مرا برایت بگویم
حدیثی ازِعَنفُوان
از آن زمان

حقیت
حقیت بود آنجا
ومیشُد دید، که در آخِر
حقیقت است که میماند 
و دیگر
.هیچ


وحال، هنوز
من در انگارم 
 .که حقیقت، حقیقت است
بُگذریم
آنهم
.داستانِ دیگریست







دامون

۲۵/۰۴/۲۰۱۴









۲۶ فروردین ۱۳۹۸

باور






باور را 

هیچ حد و مرزی نیست در تخیلم

شیرینی لبهای تو را، اما.



 دامون


۰۴/۱۵/۲۰۱۹

۱۷ اسفند ۱۳۹۷

در حجله گاه تاریخ





زن
این نام ِ مرتعش، که در تداعی آن، آدم، تنها نماند در سردی زمستان ِ جهنمی
زن
که در دامنش گریختی هر از گاه ترسیده از رعدی آسمانی
زن
که دستت بگرفت و پا به پا تا شیوه ء راه رفتن
زن
که در میانه ء راه، آندم که درد میچکید از قطره های استخوانت
زن
که مرحم گونه آمیخت تو را در آغوش خویش

 زن
که گرفتی 
دست بسته چون کنیز
در یوق
در حراج قلوه گونه ء سنگ
زن
بخشیده بر جهاز شتر، درقرن آهن و پولاد
آماده، گداخته در انحصار تو


***

در حجله گاه تاریخ نوشته
به خون که نه
به خونآبه
کآدمی را آدمیت لازم است
در آستین ِ مردانه

دامون

چهارشنبه 16 اسفند 1391

۳۰ بهمن ۱۳۹۷

خاطره







دست میرود در نا بهنگام خنجری که به فرمان نشسته است
دردی، پیله میکند در کتفی،
میساید ناخن خویش را به ناودان و مضنون میخندد عابری
تو در پیچ و تاب کوچهء فردا  و او، در آستان‌ ِ دری که  پاشنه ندارد
دری به آن دست که پهنه‌ ندارد و استوار بر دلیلی نیست
دل، هُره میرود، که مبادا در خالی خویش آهسته بمیرد
و قطره قطره ء خون است که از کتف میچکد
و دستِ دوست ، خنجریست


دامون
٠٤/٠٦/٢٠١٥