من که در من پنهان است مرا مینگرد، در آینهء چشمِ خویش من که در من جاریست-خوب میداند کآن منِ دیگرِ من، ثبوت ِ بودنِ خویش را، در من می یابد، نه در منِ در خویش دامون ٠٣/٠٨/٢٠١٥
۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۸
فریاد
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۵ اردیبهشت ۱۳۹۸
دگر روز ۲
دگر روز
شنیده بود
کسی در گفته حدیثی
:که در آن
آدم آدم می خوارد و برادر برادر را
و من
به خیالم نیامد
به خیالم نیامد
اینرا
چراکه
میدانستم، پایانِ غمگینش
،و آنگاهان
مرا برایت بگویم
حدیثی ازِعَنفُوان
از آن زمان
حقیت
حقیت بود آنجا
ومیشُد دید، که در آخِر
حقیقت است که میماند
و دیگر
.هیچ
وحال، هنوز
من در انگارم
.که حقیقت، حقیقت است
بُگذریم
آنهم
.داستانِ دیگریست
دامون
۲۵/۰۴/۲۰۱۴
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۲۶ فروردین ۱۳۹۸
باور
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۱۷ اسفند ۱۳۹۷
در حجله گاه تاریخ
زن
این نام ِ مرتعش، که در تداعی آن، آدم، تنها نماند در سردی زمستان ِ جهنمی
زن
که در دامنش گریختی هر از گاه ترسیده از رعدی آسمانی
زن
که دستت بگرفت و پا به پا تا شیوه ء راه رفتن
زن
که در میانه ء راه، آندم که درد میچکید از قطره های استخوانت
زن
که مرحم گونه آمیخت تو را در آغوش خویش
زن
که گرفتی
دست بسته چون کنیز
در یوق
در حراج قلوه گونه ء سنگ
زن
بخشیده بر جهاز شتر، درقرن آهن و پولاد
آماده، گداخته در انحصار تو
***
در حجله گاه تاریخ نوشته
به خون که نه
به خونآبه
کآدمی را آدمیت لازم است
در آستین ِ مردانه
دامون
چهارشنبه 16 اسفند 1391
Labels:
پژواک
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۳۰ بهمن ۱۳۹۷
خاطره
دست میرود در نا
بهنگام خنجری که به فرمان نشسته است
دردی، پیله میکند در کتفی،
میساید ناخن خویش
را به ناودان و مضنون میخندد عابری
تو در پیچ و تاب
کوچهء فردا و او، در آستان ِ دری که پاشنه ندارد
دری به آن دست که
پهنه ندارد و استوار بر دلیلی نیست
دل، هُره میرود، که
مبادا در خالی خویش آهسته بمیرد
و قطره قطره ء خون
است که از کتف میچکد
و دستِ دوست ، خنجریست
دامون
٠٤/٠٦/٢٠١٥
Labels:
مجموعهء نفرین
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
اشتراک در:
پستها (Atom)




