من که در من پنهان است مرا مینگرد، در آینهء چشمِ خویش من که در من جاریست-خوب میداند کآن منِ دیگرِ من، ثبوت ِ بودنِ خویش را، در من می یابد، نه در منِ در خویش دامون ٠٣/٠٨/٢٠١٥
۲۳ آذر ۱۳۹۵
Feathers of Fire: A Persian Epic
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۱۶ آذر ۱۳۹۵
رهایی
رهایی از جهل بدون جنگِ با آن امکان پزیر نیست، بخصوص از نوع
رسوخ کردهء سرطانیش
جنگِ با این مطلب، که تسلیم نشوی، مهم است
من اگه گربه بودم، هر روز ناخون هایم را سوهان میزدم، برا
مواجِهِ ؛
به خودم میگفتم:توی اون پوستین میش، که تو گله گَر انداخته،
گرگیست قداره بند، با بی کتابی ِ یک بیسواد
چرا انکار؟،با جهل باید جنگید، وگرنه
وِل ماطلیم
دامون
١٢/٠٥/٢٠١٦
Labels:
پراکنده
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۹ آذر ۱۳۹۵
به وقت فراعن، آندم
به وقت فراعن، آندم
نشسته اند،طالبانِ دوزخِ بالا دست، به اِقتلاط نوش دارویِ دروغین
*****
در گوشه ای در آسمان، بادبادکان ِ گُنگ میجُنبند
سر در هوایِ تمدنی بزرگ کرده به سر
و ماه را، پژواکِ خویش پدارند، در لا مکانِ این آسمانِ لامتناهی
به وقت فراعن، آندم
: پی. اس
شعری در بارهء
اهرامِ بزرگِ نقاشی
دامون
١١/٢٩/٢٠١٦
Labels:
پراکنده
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۲۸ مهر ۱۳۹۵
در این غصیانِ بارانی
میترسند، سایه ها از سایه هایِ خویش
در این مسلخ شده در ناکجایِ دور، کنار جادهء ابریشمی از پود رفته زُخ نمایش عور
سر ها در گریبان است، و گَر حرف حقیقت بر زبان آری، بسان واژه ای نا جور نامَندَش و رسم من، و ما بودن، و رسمِ سادهء اجسام، و این آیا و شایدها
و این، بنشسته بر مسند، گدای کور
*****
میترسند، سایه ها از سایه هایِ خویش، در این، بر باد رفته از همه اَیّام
در این غصیانِ بارانی، در این دم کرده گورستان
دامون
١٠/١٨/٢٠١٦
برداشت دوم
Labels:
تنگسیر
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۱۷ شهریور ۱۳۹۵
مپُرس چرا
تو نوشته ها میگشتم ،
اصلن بگم از بی دماغی چند وقتیه مثل گِل ماسیدم تویِ ناودون، پیِ یک واژه یه حرف،
که سرِ دو راهه ها وانَسسه، هر جا میری پیدات نمیشه هر چی میشنوی جورایی به خطا
گفته شده، تکراریه مثل لشگر توپ و تفنگ
اونام که میشناسیشون، یا تو سیِ کتاب نوشتن و بلقور حرفای
گُنده گُنده اند، یاتو قبرستون خوابیدن حمومِ افتاب میگیرن
حرفی که بگیرتت تو دوکون این عطارها پیدا نمیشه، سُراغ
دلشدگانم که میری، همشون خاک میخورن بوی کهنه گی میدن تمومشون
میگم: چشما رو که نمیشه بست یا که بشی جزو خنزل پنزلایِ لایِ
پا شون، باید بتونی بپری از خطر از خاطره از جنجالِ این همه عقرب و مار که میگه
فراموشش کُن, گذشته رو، حرفی ازش نزن، به خاطر نیار آقا، مرتیکه نمیفهمه خُناق چیه
که اون گلوشو بگیره، پا گذاشته رو همه آرزو ها اون پرپر شُده ها دلقکِ بی معنی کون لیس
دلم پُره
مپُرس چرا
دامون
٠٩/٠٧/٢٠١٦
Labels:
تنگسیر
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
اشتراک در:
پستها (Atom)



