۱۸ شهریور ۱۳۹۳

من دزد دیدم کو برد ، مال و متاع مردمان

من دزد دیدم کو برد
 مال و متاع مردمان
این دزد ما خود دزد را، چون می بدزدد از میان
خواهند از سلطان امان، چون دزد افزونی کند
دزدی، چو سلطان می کند، پس از کجا خواهند امان
عشق است آن سلطان، که او، از جمله دزدان دل برد
تا پیش آن سرکش برد، حق سرکشان را، موکشان
عشق است آن دزدی که او، از شحنگان دل می برد
در خدمت آن دزد بین، تو شحنه گانِ بی‌کران
آواز دادم دوش من، کای خفتگان، دزد آمده‌است
دزدید او از چابکی، در حین زبانم، از دهان
گفتم ببندم دست تو، او خود بِبَست دستان من
گفتم به زندانت کنم، او می نگنجد در جهان
از لذت دزدی او، هر پاسبان دزدی شده
از حیله و دستان او، در زیرکی گشته نهان
خلقی ببینی نیم شب، جمع آمده، کان دزد کو
او نیز می پرسد که کو، آن دزد او، خود در میان
ای مایه هر گفت و گوی، ای دشمنان دوست روی
ای هم حیات جاودان، ای هم بلای ناگهان
ای رفته اندر خون دل، ای دل تو را کرده بحل
بر من بزن زخم مهل، حقا نمی‌خواهم امان
سخته، کمانی خوش بکش، بر من بزن آن تیر وَش
ای من فدای تیر تو، ای من غلام آن کمان
زخم تو در رگ‌های من، جان است و جان افزای من
شمشیر تو، بر نای من، حق است ای شاه جهان
کو حلق اسماعیل را، از خنجرت شُکری کند
جرجیس گو، کز زخم تو جانی سپارد هر زمان
شه شمس تبریزی اگر، چون بازآید از سفر
یک چند بود اندر بشُد، یکدم چو عنقا بی‌نشان

 دیوان شمس 
غزلیات
غزل شمارهٔ ۱۸۱۰


توضیح: تغییر لغات، ویرایش و تنظیم جدید مبنی بر استنباط و پژوهش شخصی من است و درجهء انحصار و تغییر مکرر در غزل های شمس نیست؛ بنا به تضادی که در طبقاط مردمی و حاکم از بدو تدوین شمس وجود داشته و هست، مصداق مبرم، همیشه بر آن بوده که واقعیت را از روایت کاتبان مزدور به تفریقِ شعور برسانند
دامون

۱۱ شهریور ۱۳۹۳

از شدن تا نشدن




از شدن تا نشدن و هزار،قافیه ی بافته در یافته ها
شدن از تخم به مرغ
انجمادی صییال در وجودی ساکن و دگردیسی ما که من ِ در ما را 
که پُر از سلسله ی  سلسله هاست
شــُــدن و باز شدن و از این دست که میسازد و میپردازد
و از این دست که میچیند گل
و من و باغچه ی خانه ی ما  
در گذرگاه همه خاطره ها

دامون
٠١/٠٩/٢٠١٤
 به ت . آ

۶ شهریور ۱۳۹۳

Pink Floyd - Another Brick In The Wall (HQ)

هما







من از قوم ِ لوط نیستم
همانطور
سربازی از قشون ِ سلم و تور
که دزدیده و ناقص نضاره کنم بیا بان ِ دوران را
من حابیل نبوده ام که به سنگی کشته باشم برادرم را
حّوا وقتی مرا زائید هنوز بادِ عشق در سرداشت، ر‌ ِخوَتِ خوابیدن با آدم را
نه صلیبی در کار بود، نه مشاجره ای از این قول
و نه موضوع، بر سر تقسیم ِ سیبی یا که گندمی، به قیمت ِیک جو
آنها
حتی
به فکر ِ این نبودند
که چُردهء من
سفید باشد
یا که سیاه
من ازقوم‌ ِ لوط نیستم
برادرم کشته شُد به دستِ شما
این، من نبوده ام و احتیاجم بر آن نبود
که بشویم دستهایم را در آب ِ طتهیر ِ شما
نه در چَشمم تفاوتِ رنگی
نه در مرامَم آنکه تو میدانی
*
من از قوم  ِ لوط نیستم، ونه سربازی از قشونِ سلم و تور
که مسلسل برداشته دِرو کُنم آمال ِ آرزوها را، فلسفهء فردا را
من، من هستم
این بیابان گرد ِ آواره، این پا برهنهء دنیا
نطفهء عشق، دامون


دامون


٢٩/٠٣/٢٠٠٩

۳ شهریور ۱۳۹۳

انحراف



نه به باد رفته

نه خاکستری به جا مانده از آتشم

من فرزندی ِ خَلَف نبوده ام

نامی چون آدم بر من نهاده اند

و ازپهلویم 

در بین ِ دنده های کجم

از جداری که 

در پس داستانهای ِ غریب باید خواند

وصله ای مغموم

آه کشیده ای حوا نام را پرداخته اند

و او را مُخاطب ِ خویش کرده ام

حوایِ من هر صبحدم 

در چشمه، آینه وار، شانه ای با ضرافت ِشبنم را 

بر کمند گیسوانش میکشید ودر نگاه ِ خویش

 نه فقط

بر کمند ِ گیسوانش شانه میکشید

که در حیرت

به عکس ِ دیگری در آب مینگریست

تصویر ِ ماری خوش خط و خال شاید

که به او

درختی که بر سر ِ هر شاخه اش گوی ِ دواری 

به قامت ِ سُرخ گونه گوهرآویخته را

در کنار چشمه نشان میداد

***

حَسَد در پَس ِ چشمان ِ مار با حرص آزیدن گرفته بود 

 و این گونه

که میبینی

میوهء گناه را نبلعیده

به خاکستانم

عصارهء انگور را در تاکستان ِ غنیمت بُرده از بهشت

در طنش ِ سایه مینوشم

آمیخته ام به زمین

چونان نها ل ِ سیب

دانهء گندمی تنیده به خاک در هموار سیاره ای سرد

که حتی

.پر ِ سیمرغش را مئوائی نیست، جَخ بهشت ِ برین را

تنها من، مُخاطبم

وبرگهای پلاسیدهء انجیر



دامون

۰۱/ ۰۵/۲۰۰۹

به مهتاب