۱۰ آذر ۱۳۹۲

از کوزه

از کوزه





از کوزه بُرون همان طراود که در اوست

و نی

آنکه بر دوشش کشد وصفش کند

به آن حکایت که 

لُوع لُو ع را تلعلُوئی واجد باید 

نی آنکه زرگر نامش کند

تکیه بر کلمه ای به نام من، تو 

ویا 

نقشی از این قبیل را 

در سر نیست

مر آنچه تو گوئی 

 !نِی آن نقش ِ جوهر کم رنگت، که دُ چار است

باری، عُمق مطلب از کجاوه پرید

و مرا افسون در چیز دیگربود، که لکنت داشت

چرا که لکنت خود نشانهء استواریست در بیتوتهء عزلت

آنچه ناگویاست نشانه گر ِ بارزی از محض ِ بودن است 

در حضیض

و مرتبه ای بس والاست - در طریق

آنچه در تصاحُبش سالکان به چلّه نشینند 

ومُرتاضان 

بر فرش نسرین



دامون

۹ آذر ۱۳۹۲

عاشقانه





شاید که در کوچه نسیمی نمیوزد

و حکایتی جز آن تومار مکرر تکرار

و جار در نا هنجار ِ زندگی، دگر نمانده به جا

و حتی

کلمات هم، برای تو، تکراریست

تو کاغذ

تو قلم
دستی، حائل انگشتان

که گیج

چون تندر صماع درویشان

.در میانه ء میدان

*

در کوچه نسیمی نمیوزد، آنسان 

که عشق را 

به نغمه برخواند

حکایتی دیگر نمانده به جا، جُز 

تکرار مکررها

و جار در نا هنجار

و بوی ادرارِ ِ اسبها و گَزمه ها



دامون

٢٩/١١/٢٠١٣



۸ آذر ۱۳۹۲

انفجار


آنسان که دیده به گرماگرم
این معرکه
مینگرد
هر جانب این بندر کهنه را آهیست
وهر آه را ناله ای به دنبال
وهر نهیب را نهیبی دیگر
حکایتِ
دندان در مقابل دندان
چشم در مقابل چشم
وتو حتی
در ماهواره ات تصویر توانی کرد
شرارهء این پشته ها را
که میسوزد به ناگاه
در روشنیِ روز
ما به انفجار نزدیکیم، به
گفتهء
دیگر

دامون

١٧/فوریه/٢٠٠٩

۵ آذر ۱۳۹۲

«die Burgschaft»



در گذری مختوم به قصر پادشاهی قدار، ایستاده بود مردی با خنجری پنهان به زیر آستین
شب هنوز رخوت خویش را نباخته به صحر، و در طلعلُع ِ ماه، تکه ابری نازا، طلایه دار باران بود
زیر لب، به زمزمه میگفت مرد
باید که کشت این شعله را، باید که پاک کرد این لکه را 
که افتاده چون سایه ای به روی شهر
و در باور 
دستانش، میسائید آن ظهر آگین خنجر را که در آماس تمام عقده هایش 
از پیش ساخته بود 
در کوتاه بگویم، در دست خنجری و در دل هزار نفرت بی پایان،در انتظار لحظه ء میعاد خویش
با پادشاهی سنگین دل از توران

قسمت کوتاهی از برگردان شعر ِ معروف فریرش فُن شیلر
  «die Burgschaft» به فارسی
از دامون


در آستین هزار توی ِ افسونگر زمان




در آستین هزار توی ِ افسونگر زمان
تو چه دانی، کدام بازی تازه نشسته به انتظار
شاید دو خط موازی به اشتباه ونخواسته در انتها
یکی شوند
و انبوه شاخه های این درخت که مانده خُشک 
به بار نشیند در مرز ِ میان شب و صبح
در بعد بی قرار زمان، در امکان


دامون
٢٦/٠١/١٣٨٩