۳۰ مهر ۱۳۹۲

تکرار مکرر‌ِ





وقتیکه انتهای‌ ِ پست این دوران را

و پیش نوشتهء داستان خوشبختی را

با دیدهء ماهر اندیشه ات تفکیک میکنی

و نشانه قدرت را، آن فراز حیوانی را در جبر

در زیر پوست ِ ناخُنت احساس

وآن طعفن تکرار مکرر‌ِ داشتن وبیشتر داشتن را، به هر عنوان وقیمت

و آن غریضهء انسانت را در زیر نقابی مملو از تکّبر، به خاک آرزوها بسپاری

آری وقتیکه

آری آنسانکه

آری، در آن دمان که، از گاهوار معرفت دور گشته ای

دیگر به زیر پای، شکستن بال پرنده

ویا بریدن صدای‌ ِ چکاوک در گلویش هم، برایت اغماض گشته است و

آن قعر قهقرا، آن فراز نشیمن اندیشه ات از شهوتِ سعود، ارضاع گشته است

چرا که علت معلوم را در سعود به پایینتر از بالا دیده ای

چرا که پیش نبشتهء بلقور شده ای را طعام‌ ِ روح ِ فرشته میدانی


دامون










  

۲۶ مهر ۱۳۹۲

در محض شب



نه برقرار سکون، و نه بر خیال تهی ِ آب
مُماس در ذکر ِگم گشته گی هایم
در بوریای هزار فسانهء دنیا به پرسه ام
*
طلسم لَقْ به این وادی فشانده اند
در برزخی تُهی ز لبخند
من، آن، بجا مانده ز دنیای ِ کا غذی ام، که در آمالی از حروف، به لبخندیست مسرور و 
افتاده ازسکون
چُنان موج میسُراید صدای دریا را
در محض شب 

دامون

١٠/١٨/٢٠١٣



۲۴ مهر ۱۳۹۲

بهر طویل




زندگی، صحنه ء بازیست و ما هریک نقشی از اندیشهء خود را به روی پردهء هر روز، اگر غمگین اگر شاداب به هر نحوی که میباید نه می شاید، به گرما گرم این آتش که میسوزد  به هر هیمه به هر تروار، چه در گرماش چه در شعله اش به دلگرمی  ویا دودش که چون ابری ولی نازا نمیبارد به بام و کومه های ِ ما، نشسته در خیال و خلصه و وجدی چُنان کو گفته باشندش که خوشبخت است ویا در بخت بی بختی گرفتار


دامون


٠١/٠١/٨٩