۱۰ خرداد ۱۴۰۵

عمر که بی‌عشق رفت، هیچ حسابش مگیر

 





عمر که بی‌عشق رفت، هیچ حسابش مگیر


آب حیات‌ست عشق، در دل و جانش پذیر



هر که، بِجز عاشقان، ماهیِ بی‌آب دان


مردهُ پژمرده است، گر چه بود او وزین *



عشق چو بگشاد رخت، سبز شود هر درخت


برگ جوان بر دمد، هر نفس از شاخ پیر



هر که شُدش صید عشق، کی شُده او صید مرگ؟


چون سپرش مه بود، کی رسدش زخم تیر؟



سر ز خدا تافتی، هیچ رهی یافتی؟


جانب ره بازگرد، یاوه مرو خیرِ پیر***



تُنگِ شِکَرخوار باش، ور نشوی، سِکر شُو!****


عاشقِ این میرباش، ور نشوی رو بمیر



جملهٔ جانانِ پاک، گشته اسیران خاک


عشق فروریخته**، تا برهاند اسیر



ای که به زنبیل تو، هیچ کسی نان نریخت


در بن زنبیل خود، نان  مطلب ای فقیر

چُست شُوُ مرد باش، حق دهدت صد قُماش


***** خاک از آن گشت زر، خون سیا وُش چُودید



مفخر تبریزیان، شمس حق و دین، بیا


تا بِرَهَد پای دل، زآبُ گلی چون خمیر






وزیدن در باد*

فُرو ریختن؛ آفریدن؛ افشاندن **


خیره پیر؛ پیر خِرفت***


تُنگِ شِکر خوار  یا تنگ شکر خواره: به کسانی به تحقیر گفته میشود، مانند آنان که تسلیم شده وناگزیر
 به تُوبه افتاده گانند****


***** چشیدن؛ سیراب گشتن؛ اطشان شدن 


 تغییر واژه و ویرایش  غزل درج شده مبنی بر استنباط شخصی من بوده و درجهء اعتباردیگری را حایض نیست

دامون 

فرتور بالا تندیسِ شاه وشیر از دورهء ایلام

۴ خرداد ۱۴۰۵

"ما"، شامل من است و تو و..او









آیا تا به حال شنیده ای این را 

که انسان هر چه بنُشخوارد، همان، نمایان گر اوست، مثل ماه که بر پیشانی گاو

 مثل ترشیدگی ماست که از تقارش پیداست.

آیا تا به حال شنیده ای هیچ بقالی را 

که بگوید:" ماستِ من، تُرش است"، مثل همین طلای سیاه، که سرنوشت ما را سیاهتر نگاشت

ما، به روی در یایی از طلای سیاه نشسته ایم 

و هزاران دستِ تبهکار با حضورِخنجری جرار، در خفایِ ما

و ما

در بُردِ این بی ناخدا شکسته کشتیِ مفلوک، پاکوبان، به مرگ خویش.

ما بِنُشخوار کالبد خویش نشسته ایم، دریغ

چَشم ها را بسته، به گوش، پنبه کرده ایم، دریغ

وَ لال، الکن، مثل آن جَرَس که در بغداد به کار گِل گماشتند، دریغ 

و مثلِ آن همشهریِ دگر، که مُغولها، به دورش خط کشیدند.

و این پشم پیله هایِ دروغ در این تموزِ روز.

*
****

"ما"، شامل من است و تو و..او، که به یک کشتی نشسته ایم، بی ناخدا که به سُکّانی.


دامون
ابتدایِ مهر۲۰۱۹
۲۳/۰۹/۲۰۱۹



۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵

هنگام احساس


 کمی به احساس بنگریم

به احساسِ هرچه هست

  از ایجاد، تا به حدِ نبود 

 احساس،  خود یک هنگام است 

هنگام، همیشه با احساس همراه است

همراه تا به قیامت

تا ابد

احساس، تحمیل نیست، نمیتوان باشد!

خاستگاهش درونِ چیزی دگرنهفته است

نمیشود آنرا
 مثل یک نقش،بازی کرد، هرچند در این مقوله که ما در آن، قوطه وریم، احساس گم شده است

در شاخُ برگِ بی انتهایِ ندانم ها

 گذشتن از احساس، گذشتن از خویش است 

تو در وادیه ای گرفتار ومن در وادیه ای دگر وهر کسی، نقشی برای خویش را در بازیست

 در انگار، هرکس به فکرِ خویش

وآتش، به انبارِ خویش

در یک کلام:

احساس حرف تعریفش

همیشه 

تازه تر ازگذشتهء دور و ماضیِ نَقلیست. 


دامون

 دوشنبه ۲۱ اردیبهشت ۲۵۸۵ 

 




۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵

هر خوشی گر فوت شد بی تو ! مباش اندوهگین






هر خوشی گر فوت شد بی تو

مباش اندوهگین!


کو به نقشی دیگر آید سوی تو

می‌دان یقین!


ناخوشی مَر طفلِ جان از دایهِ کم شیر بود

چون بُرید از شیر آمداز خُمر، انگبین


این خوشی چیزیست بی‌چون 

کآید اندر نقش‌ها

گردد از حُقه به حُقه در میانِ آنُ این

لطف خود پیدا کند در آبُ باران ناگهان

 باز گلشن میشود

سررا برآرد از زمین

گه ز راه آب آید گه ز راه نایُ و گوش

گه ز راه شاهد آید 

گه ز راه با اسب و زین


از پس این پرده‌ها ناگاه روزی سر کُند

جمله بت‌ها بشکند آنگَه 

نه آن ماند نه این


جان به خواب 

از تن برآید چون خیال آید پدید

تن شود معزول و عاطل 

صورتی دیگر ببین!


گویی اندر خواب آید 

همچو سروی خویش را

روی من چون لاله زار و تن 

چوفرشِ یاسمین


ُآن خیال سرو رفت  

جان به خانه بازگشت

ان فی هذا ذاتُ عبرالعالمین


ترسم از فتنه، وَگرنی 

گفتنی‌ها، گفتمی

حق ز من خوشتر بگوید  

مُهملِ ادراکِ دین


آخر ای تبریزِ جان 

اندر نجوم دل نگر!

تا ببینی شمس دنیا را

 تُو عکسِ شمس دین!


مولانا » دیوان شمس » غزلیات »

غزل شمارهٔ ۱۹۳۷


توضیح:

غزل بالا میتواند از بریده ء چند غزل باشد وهمینطور میتواند دستنویس پژوهنده و شاگری از مولوی بوده باشد واین سخنان و کوتاه نوشتهء اودر زمان سخن گفتن مولوی باشد به آن معنی که توازن شعر های اورا دارا نیست به هر هنگام، بر یک معقوله میگردد وآن، عشق است و پدیداری شمس از آن 


همان غزل به تصحیح فروزانفر و از گنجوررا در پایین آوردم که مطابقت شود 

از جمله، تغییر و ویرایشِ بالا، استنباط من از شمس است که از زبان او میشنوم از شعور خویش

با درود دامون  

 دوشنبه ۲۱ اردیبهشت ۲۵۸۵  



هر خوشی که فوت شد از تو مباش اندوهگین


کو به نقشی دیگر آید سوی تو، می‌دان یقین


نی خوشی مر طفل را از دایگان و شیر بود


چون برید از شیر آمد آن ز خمر و انگبین


این خوشی چیزی است بی‌چون کآید اندر نقش‌ها


گردد از حقه به حقه در میان آب و طین


لطف خود پیدا کند در آب باران ناگهان


باز در گلشن درآید سر برآرد از زمین


گه ز راه آب آید گه ز راه نان و گوشت


گه ز راه شاهد آید گه ز راه اسب و زین


از پس این پرده‌ها ناگاه روزی سر کند


جمله بت‌ها بشکند آنک نه آن است و نه این


جان به خواب از تن برآید در خیال آید بدید


تن شود معزول و عاطل صورتی دیگر مبین


گویی اندر خواب دیدم همچو سروی خویش را


روی من چون لاله زار و تن چو ورد و یاسمین


آن خیال سرو رفت و جان به خانه بازگشت


ان فی هذا و ذاک عبرة للعالمین


ترسم از فتنه وگر نی گفتنی‌ها گفتمی


حق ز من خوشتر بگوید تو مهل فتراک دین


فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلات


نان گندم گر نداری گو حدیث گندمین


آخر ای تبریز جان اندر نجوم دل نگر


تا ببینی شمس دنیا را تو عکس شمس دین


 

غزل شمارهٔ ۱۹۳۸: نازنینی را رها کن با شهان نازنین »« غزل شمارهٔ ۱۹۳۶: عاشقان نالان چو نای و عشق همچون نای زن


۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵

کاویان (کاویانه)

 



مرحم ِ سرد محبّت را
دستهای منجمد از عشق را
سوره های ِ وعده ها را
در پس صد قرن
نمیدانم
نمیدانم که اکسیرش کُنم نام
یا که داروئی برای حل شدن در خویش
در این مسلخ، در این زنجیر؟
*
کآفریدون گفت:
آنکه دارد آبله بر پای
آنکه افتاده است، یوغ، بر گردن
اسیر نامرادی هاست
در این تندر، دراین ابطال
چگونه میتواند رستخیزش را به جشن آرد
همگام
با خر دجاّل
که ابریقش ز ِ تشت خون
طعامش قیمهء سرهاست؟


دامون

٢١/٠٤/٢٠٠٩


کآفریدون گفت: که فریدون گفت؛ اینجا طعنه، به خطابه ای دارد که فریدون آهنگر، در روز طغیان بر ضدِ آژیدهاک، به زبان آورد.