من که در من پنهان است مرا مینگرد، در آینهء چشمِ خویش من که در من جاریست-خوب میداند کآن منِ دیگرِ من، ثبوت ِ بودنِ خویش را، در من می یابد، نه در منِ در خویش دامون ٠٣/٠٨/٢٠١٥
۱۵ اسفند ۱۴۰۳
Wise to know before any ….
It may be late, but “never late” is better then “ever late”.
Somehow, it makes you hope of the end of the darkness
a tangent to force down from a glinting light, like your mind, like a smoking torch, blown in wind, sodden like a shimmer.
and you, you see the end of this darkness !
And Lord, shall witness, and do not deny the truth.
By Damon
March/03/2025
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
Must be something, in the air
Must be something, in the air, you get what you wish’ endless to the endless wishes, and nothing more.
Nothing more
‘you are what you eat
Nothing more
Must be something, some thing in the air, and I am standing beside a monument of lays endless to endless lays.
And lord might be witness, and is not deny the truth.
By Damon
01/20/2022
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۱۳ اسفند ۱۴۰۳
It is what it is.
It is what it is.
So
It shall be, beheaded!
Now, it is never to be, like present.
In present, now !
" Flower got to grow, once, we put in the pot."
So it shall be rolled, Snakes head, down to ground.
Once upon a time, stars shimmering over There, where it stand in clear, printed on the cliff, there:
So
Damon
23/01/2024
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۱۱ اسفند ۱۴۰۳
به باد رفته را هیچ نیاید باز
به باد رفته را هیچ نیاید باز
و در طلاطم روز
موج میزند باد و
میرُباید آنچه دیگر نمیآید باز
تو گویی، به مثال: دسته ساری به روی
یک درخت، و مکث انفجارشب
تنور یا که چراق را، اثر نمانده به
جا
و حرفها، چو سایه ها در اختدام رو ز
و شب
به دره های لعنت خدا
در طلاطم روز، در این مکاره، دست را
بالای دست بسیار است
و شمشیر را بالای شمشیر
در جنگلی از تَفحُشات
و
از هر مضیقه که گویی
مکاره را، سخن پراست، از هر آنچه بخواهی
ازتخم مرغ تا جان آدمیزاد
از قوولُ جن و پری
تا آیه های شیطانی
درسرزمینِ من
در طاقه های مداین
دامون
۰۱/۰۳/۲۰۲۵
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
هرگز همیشه نیست ۲
هرگز همیشه نیست
و اجبار بر همیشه نیست
آنجا در عطف زمان، سیطرهء ستاره ها، هرگز همیشه نیست.
همیشه، نزد کسی نیست، که بدارش پاس.
در عطف زمان، آنجا که سیطرۀ ستاره هاست، هرگز، همیشه نیست و زمان
در بینهایت است
وبینهایت هرگز نیست
بعدی دگر گونه است فاصله را پنهان زِ چشم ما
چشمی دگرگونه بباید، که نادیده، ببیند انتهای هرگز را!.
دامون
۰۱/۰۲/۲۰۱۸
۰۱/۰۳/۲۰۲۵
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩





