۲۲ مهر ۱۴۰۰

چار پاره

 













اگَر، اگرگفتن ها را بهایی بودی، به جنبه ای حقیقی، نُکته ای شُدی که دال بر آن، پایه ای ، دلیلی بنا توانستی به وفق مراد، حال، بُگذراز شُبهِ و امّاش

*

به زیر پوستها خاک است، نه خون

در جسم کوه، نه رگ ونه خون، پژواکی اما، از کوه چو کاه

*

و توهر چیز را هیچش پنداری، وخویش را همه چیز
 و میگویی: خدا آسمان را سینه درید وتو را آفرید
***
 لطیفه میگویی، از پشت کوه آمده ای؟


*


میان حقیقت و دروغ را مجالی نیست، در تموز ِ روز، در انتها
مثل دو خط موازی مُماس نمیشوند، مَگَر به خواست خدا
***
دروغ بود، آنچه تا به حال حقیقت بود


دامون

۲۳/۰۹/۲۰۲۰

۱۰ مهر ۱۴۰۰

زمانِ قهقرایِ من

 




زمانِ قهقرایِ من 

در شهری بی نام و نشان  افتاد اتفاق، در شهری 

با کُوکاکُلایِ وطنی، داخل شیشهء سون آپ

به رویِ اکرانی مقوایی

که هر پرده اش 

.هزار سال با هزار نقش

سقوط قهقرایِ من

.زمان مسدود گشتن موی رگِ اندیشه ها یِ من



دامون

٠٤/٠٨/٢٠١٥

۲۵ شهریور ۱۴۰۰

نمیشود که گفت نه

 








نمیشود که گفت نه

اما

راضی به رضای خدا هم نتوان ماند دراین ماسیده ء همچو ماست که برماست

و نتوان جدا شدن ازآن

چرا که

شاید رسوخ ریشه‌ ء ما در خاک از شیرازه بیرون شود با این شهاب های رنگارنگ که میدرند سینه ء آسمان را در اوج

**

راضی به رضای چه کسی باید بود؟

که بیاید روزی و شمشیر زنگار بسته خویش رااز نیام برکشد، به جایِ افشاندنِ تکه تکه ء نان، بافشاند خون، در قنات شهر و دوباره

قصهء دندان و سنگ

قصهء زندان و یوق

قصهء

آتش و باران سرب

..... داستان قهقرا افتادن ِ در چاله ای با دست خود

**

به امید چه کسی باید بود؟

که بیاید روزی

و صد هزار زهر عقرب و مار را

دوای دردِ ما کند؟



دامون

دی

۱۳۹۱