زمانِ قهقرایِ من
در شهری بی نام و نشان افتاد اتفاق، در شهری
با کُوکاکُلایِ وطنی، داخل شیشهء سون آپ
به رویِ اکرانی مقوایی
که هر پرده اش
.هزار سال با هزار نقش
سقوط قهقرایِ من
.زمان مسدود گشتن موی رگِ اندیشه ها یِ من
دامون
٠٤/٠٨/٢٠١٥
من که در من پنهان است مرا مینگرد، در آینهء چشمِ خویش من که در من جاریست-خوب میداند کآن منِ دیگرِ من، ثبوت ِ بودنِ خویش را، در من می یابد، نه در منِ در خویش دامون ٠٣/٠٨/٢٠١٥
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر