۱۳ مرداد ۱۳۹۲

خرمگس





صدای ِ وزوزِ خرمگسی، در حزیانی بد بو، میخراشد پنجرهء گوش را

ما بودن، بی من

و بی تو

.تنها آرزوی خرمگس است

اینگونه،  میسراید وزوز‌ ِ خویش را به فتوا

خرمگس، خوب میداند

من

بی تو

دستی تنها و بی صداست

من بی تو

همیشه تنهاست




دامون


١٣/٨/٢

۷ مرداد ۱۳۹۲

همیشه‌ بی وقت


  
من همیشه در انتظار
تو همیشه غایبی
تو در من
من همیشه
تو بعضی مواقع
تو، وقتی که بارا ن میبارد، قطره قطره
تو، مثل برف وقتی مینشینی، پشت پنجره
وقتی آن طرفتر، دوور  
وقتی، همیشه را در تو
 و من تو را در همیشه‌ 
 در همیشه‌ ء بی وقت



دامون

دوشنبه, ۷ مرداد ۱۳۹۲

۶ مرداد ۱۳۹۲

زمستان






زبانه میکشد هردم، از هر سو، گدازهء زخمی قدیم خورده، در عمق شانه ام
و دستهای خواهشم آنروز، چه مُضحک مینمود
نه
عاشقانه نبود این زخم
نه
دشمنانه نواختی و این برای من از تو بعید بود
سوزش دردی نشسته بر عمیق خاطره ام
که به ناچار آهی در سینه کشیدم برای تو
 اشتباه مکن
آنکه در آن روز به دست باد سپردی تو خویش بودی نه سایه ای از تو
و من در افسوس ـ از این درد بی انکار


دامون
٢٦/٠١/٩٢