من که در من پنهان است مرا مینگرد، در آینهء چشمِ خویش من که در من جاریست-خوب میداند کآن منِ دیگرِ من، ثبوت ِ بودنِ خویش را، در من می یابد، نه در منِ در خویش دامون ٠٣/٠٨/٢٠١٥
۱۳ مرداد ۱۳۹۲
خرمگس
Labels:
خرمگس
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۷ مرداد ۱۳۹۲
همیشه بی وقت
Labels:
مجموعهء زمستان
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۶ مرداد ۱۳۹۲
زمستان
زبانه میکشد هردم،
از هر سو، گدازهء زخمی قدیم خورده، در عمق شانه ام
و دستهای خواهشم
آنروز، چه مُضحک مینمود
نه
عاشقانه نبود این
زخم
نه
دشمنانه نواختی و این
برای من از تو بعید بود
سوزش دردی نشسته بر
عمیق خاطره ام
که به ناچار آهی در
سینه کشیدم برای تو
اشتباه مکن
آنکه در آن روز به
دست باد سپردی تو خویش بودی نه سایه ای از تو
و من در افسوس ـ از
این درد بی انکار
دامون
٢٦/٠١/٩٢
Labels:
مجموعهء زمستان
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
اشتراک در:
نظرات (Atom)
