۱۷ تیر ۱۴۰۴

قمار




Wednesday, 13 April 2016









باختم، باختی، باختند، آنان که سُجده به مهراب ِ ‌این بُتکده میکردند

و ایمان خویش را به دخلِ افعی ماردوش به صحّه گذاشتند

*

رفتید

رفتیم

رفتند

و تاریخ، باز صفحه ای خط خطی را به یادگارگذاشت

نه خبر از رستمی
که برکَنَد 
از دمار این پنیرک سمی،ریشه را




دامون

٠٤/١٣/٢٠١٦

Posted by Damon at 02:24
پژواک

۱۴ تیر ۱۴۰۴

وطن

 




مُراودهء من با چشمان تو
چون روز ِ روشن است، در میان این همه تراکم 
 که میبارد قطره قطره در این ذُلالِ ضُلمانی 
من 
در استوار دستها تو شریان گرفته ام

*

گر بارش ابری نازا
این چُنین
در این عصر بی رمغ
بر حیاط این خانه در جریان است
هرگز گدازه ء عشق را در قلب من
برای تو خاموش نخواهد کرد
زیرا که من 
در استوار ِ دستهای تو شریان گرفته ام

*

گر میسوزدم، هر کومه در این دیار
 هر روز، به آتشی کاذب
هرگز گدازهء عشق را در قلب من برای تو خاموش نخواهد کرد
زیرا که من 
در قطرانی این التهاب تند که در بارش است 
در استوار دستهای تو شریان گرفته ام

و این، خود به خویش، چون روزِ روشن است
در این ذُلالِ ضُلمانی





دامون



١٦ مهر ١٣٩١

۱۰ تیر ۱۴۰۴

در سراشیب









در بیاور آن میخ انفجار‌ِ را از مغزم

آن ریگ شهاب گونهء مزاحم را، از کفشم

میخواهم زنده بمانم

زندگی کنم، این چند روزهء دنیا را

عشق بورزم به جای سجده به تو

در آزادی بمیرم

بدون درد سر بستن دستمال آخرت تو به شقیقه ام

یا آن قُل و زنجیرت به ریشه ام در اوین یا گوهر دشت

بُرو، بُرو بهشت

من

من به جهنم

میخ نحص طویله ات نیست آنجا در سرم

به جهنم

ریگ در بایستی ات نیست آنجا داخل کفشم

به جهنم

اگر آدم بخشید بهشت را به یه گندم

من بخشیدم همه را به تو

به بهای ِ یک حلِ پوک

بُرو به گُم

بُرو، بُرو بهشت


در بیاور

آن پنبه را از گوشت




دامون


١٩/بهمن/١٣٨٨
نگرش ٤


توضیح

فرتور بالا تصور از بزرگترین زندان ایران  "زندانشهرِ" فشافویه است که افراد جنایتکار بصورت یک قلمرُو از آن بهره میبرند و برای مصرف آن علیه ِ زندانیان 
سیاسیِ در بند که در این جهنم روزگار سپری میکنند، طرف دیگر این داستان


تشابح آن انسانهای دسته دوم، با انسانهایی که به خاطر دین و مذحبشان به خاطر نژادشان آمال خاموش شدن شده و میشوند  دلیل این نقاشی شد

متاسفانه من نقاش خوبی نیستم اما با سبکِ کوبیسم و دادا ایسم سازگاری دارم 

فرتور بالا توصیف دو ماجرای متفاوت از دوزمان متفاوت که برهم منطبق شده اند "در تموزِ روز" نام این اثر است



دامون 

2025/07/01

دو‌شنبه ۱۰ تیر ۲۵۸۴ | ۱ جولای ۲۰۲۵ میلادی

۴ تیر ۱۴۰۴

شطرنج




Sunday, 12 January 2014







زنده گی، در یک نظر چون بازی ِ شطرنج میماند
که تو
شاه و وزیرت را، میدهی یکجا، تا شوی مات، مبهوت بیگانه ای با خود
واگذارید بازی شطرنج را ! و بشتابید که بیوقت است !  و راهی دور
پر از ماتم پر از اندشه ء خونینِ یک تنها

و تو

فردای نزدیکی میآیی و سربازی 
و من سرباز این شطرنج
و روزی محو میگردی
از رُخ شطرنج
میمیری
و میگویند: انتهارش مات

در نظر 
زندگی چون صفحهء شطرنج میماند

"زنده گی شط است و ما اندوه ِ یک رنج"


دامون


تهران

11/05/1357

به فرهاد معتضدی

Posted by Damon at 19:35

۲ تیر ۱۴۰۴

آزادی

 


ما چو قدر وصلت، ای جان و جهان، نشناختیم
لاجرم در بوتهٔ هجران تو بگداختیم
ما که از سوز دل و درد جدایی سوختیم
سوز دل را مرهم از مژگان دیده ساختیم
بسکه ما خون جگر خوردیم از دست غمت
جان ما خون گشت و دل در موج خون انداختیم
در سماع دردمندان حاضر آ، یارا، دمی
بشنو این سازی که ما از خون دل بنواختیم
عمری اندر جست‌و جویت دست و پایی می‌زدیم
عمر ما، افسوس، بگذشت و تو را نشناختیم
زان چنین ماندیم اندر شش در هجرت، که ما
بر بساط راستی نرد وفا کژ باختیم
چون عراقی با غمت دیدیم خوش، ما همچو او
از طرب فارغ شدیم و با غمت پرداختیم

عراقی




 فخرالدین عراقی شاعر صدهء ششم هجری و هم عهد مولوی  و شمس تبریز متولد در یکی از طوابع همدان در جوانی به کررات مسافرت به شرق، هند داشت و قبل از حملهء مقول ها در خانقاهی در دوقات ِ قونیه یا ترکیه امروزی سکونت داشت بعد از حمله مقول ها به مصر رفت و بعد از آن تا پایان عمر در دمشق ماند؛ غزلیات عراقی زیبایی و معماری بخصوصی را حائز است که در عصر خویش سبک بسیار متفاوتی را شروع کرده؛ از این گذ شته عراقی از صاحب منصبان فلسفهء متفاوت به دین اسلام است و با دارا بودن مقام اجتهاد، پشت به مذهب منسوخ کرده و کنج عضلت میپذیرد؛ از عراقی بجز غزلیات مجموعه لمعات هم به جای مانده است که ضهور عشق را در کالبد آدمی و هجران بهشت برین را معشوق میانگارد، عاشق در محضر او، دانش آموزی بیش نیست و در وادیه ای سخت سوزان تنها مانده است و تنها دریچه به آینده را عشق میداند و  با نگرش متفاوت در هر لُعمه یا همان لحمه  به پالایش اندرز گونه آن میپردازد

دامون