۲۷ آذر ۱۳۹۶

بر جاده های تُهی





امروز داشتم به اخبار علمی نگاه مکردم، میگفت با تلسکوپ هاول دانشمندان نزدیکترین کهکشان به کهکشان شیری که خورشید ما هم خورده ای از آن است را رصد کرده اند و در آن بیشتر از یک میلیاد خورشید همتایِ خورشید ما وجود دارد و گِردِ هر خورشید چندین کُره ء گُدازان تا  خاکی وجود دارد و در بین آن کُرات حتی میتوان زمینی پیدا کرد که قابل کشت باشد، مدتی فکر کردم، دیدم حتی اگر هزار و پانصد سال نوری بینِ ما و آنها فاصله باشد، زمین های مزروعی آنجا بر دلم نمشیند، حتی اگر برایش دل بمیرد، چرا که اهمیت کِشتن و برداشتن از دست رفته، به هر کجای هرکهکشان که سفر کنی، بجز کِشتهء خود دگر ندروی؛ یاد شعر حافظ افتادم  جایی برای خنده نبود، طنز تلخی بود



دامون

٢٢/٠١/٢٠١٥




۲۱ آذر ۱۳۹۶

یک مُشت آبِ شور


نه، نه
وصلش نکن به نژاد پرستی، اگه همین شریانِ نیم بندِ اتصالِ من با تو هم، قطع بشه، مثل اون دریایِ خشکیده میشویم که دو نیمش کردند، دریا، از نور آفتاب خشک نشد، آفتاب نبود که خشکش کرد، این دست خواهشِ ما بود؛ آفتاب دریا رو خشک نکرد، وصلش نکن به نژاد پرستی.
تو پایینترین کشور دنیا هم، کسی نمیاد، وسط دریا دیوار بکشه، اماّ (در شمال غربِ ایران)، بعد بِرِه (جنوب غربِ همان کشور)  سدِ آب شور بزنه؛ همونطور که گفتم وصلش نکن به نژادپرستی.



 دامون

۱۲/۱۲/۲۰۱۷
توضیح:
نژاد پرستی، در این سری از نوشته های کوتاه، به معنی یک اتهام کاذب و دروغی میباشد که در مقابل اعتراض به معترض تفهیم میشود، حال این اتهام میتواند به بی دین بودن، رنگ دیگر بودن، غرب زده بودن،  زبان و فرهنگ دیگر داشتن یا گرایش دیگر داشتن و هزار واژهِٔ دیگرتبدیل شود، که قاصبان قدار، برای تبرئه خویش و فرار از جواب، با فریب و خُدعه به زبان میآورند
متاَسفانه با فرهنگ  پدرسالاری مُرَوِج در جامعهِٔ خُرافه گرائی چون مشرق زمین، این اتهامات همیشه پالوده با جبرمیشود، سخن اول را قداره ُ توپُ تفنگ میزند و نه دلیل و برهان 
حدیث و روایت مععترضان را به آسانی راهی به دخمه هزار چالهِٔ بی انتهای ددمنشان میکند.
آری که انسان زیستن، را تاوانی گران باید.

دامون

۱۶ آذر ۱۳۹۶

لحظه


  




داشتم، یعنی داشتم، یادت به خیر میگفتم که از یادم نروی

دیدم، یعنی داشتم میدیدم رد پایی از تو، میرفت تا پاک شود

گفتم یعنی داشتم با خود مگیفتم، از خاطرم، تنها خواهی شد

رفتی، یعنی انوقت اگر میروی که داشتی مرا فراموش

من، بی خاطرِ تو، تنها

یادم فراموش تورا



دامون

۱۲/۰۷/۲۰۱۷


۱۲ آذر ۱۳۹۶

کوچ




بعضی وقتا که کلاتو قاضی میکنی
میبینی کوچ شاید
راه حلِ مشکلاتت نبود
حیف از اون وقت که گذشت،‌  بدون دیدن و گفتنی ها
که تو فکر میکردی، که فقط
توی داستا نای  قدیم
یا تو کتابای خطی، از اونا یاد شده
انبیا و اشقیا
برج و بارو
که درست کرد یکی
با سر و کلهء  بد بخت و بیچاره ها
حالا، راه دور چرا بریم
همین که باید هر دهه زجر بکشی
و نفهمی که چرا، این سقوط قهقرا
یا شنا تو لجنا
انتخاب ما چی بود
رای و رای ما کجاست
سبزی ِ کوههای شمال
هنوز یادم مونده
یه رقمایی بوی مطبوع ذغال
معنی سبز شدن یا که بستن امید به یه چیز تازه تر
مثل حرفی که سر دو راهی یا وا نسه
لجنآب جامون شد
زهر مار که شربتی سبز نماست
قوت افطارمون شد

هر کسی کار خودش بارش شد
هر کسی جای همه داشتنیا آتیش به انبارش شد
من و تو
زیر کبودی این آسمون
مثل اون اسب کهر که نشون ماه
رو پیشونیش از قدیما حک شده بود
فرقی  با هم نداریم
سایه ٔ هردوتامو نو، اگه خوب نگاه کنی
مثل سایه
ما رو دنبال میکنن
من میدونم برای چی
میدونی برای چی؟
برا اینکه ما از اول
توی پوست جُبهء خودمون بودیم
خوبی ِ به دیگرون
گفتن راست و دروغ
فکر و انکار اینکه
کسی بهتر از ما نیس
کور مون کرد شاید
یک کمی مجنون مون کرد شاید
شایدم تقصیر اون آفتاب بود
که تو داستا نا و افسانه ها از چنته ء درویش در اومد
کورمون کرد که با یک اوردنگی
 بخت و اقبالمونو
آینده بچه هامونو
مث ریش و قیچی
مث ساتور و کنده چوب
دادیم به دست اون جوونمرگ قصاب
که ببُره برامون پیرهن چل تیکه کنه
که هزار رنگ کنه
هزار  و یک گوشه کنه
*
شاه با اون بال و پرش
لشگرش دور و برش
به کس کسونمون نداد
به همه کسونمون نداد
دل و دست ما فقط دشمن بود
که خنجر زهر رو تو کتفمون جا داد

چی بگم، این لباسی که برا خودمون دوختیم
مثل کلاه گشاد ی میمونه
که پشمی بهش نیست
به زبونی دیگه
بدرد جشنهای دو هزار و پونصد ساله بیشتر میخوره



دامون
به م.آرمان 
هفدهم خرداد ۱۳۹۲

۲۶ مهر ۱۳۹۶

اتفاق ۱


اول از همه امیدوارم که بتونم آن چه در فکرم هست، تا آخر بنویسم.
من عاشق شعر هستم، عاشق جمله های پر معنی  که معماری و قواره ای دارند با ابعادی ناشناخته.
از این رو،آنها را کنجکاو میخوانم  ساعت ها و ساعت ها؛
 اولین کتابهایی را که خواندم، بیشتر از نویسنده های قدیم بود، کلیله و دمنه، جوامع الحکایات، مثنوی ،سعدی، حافظ، شمس، عبید وعراقی،  بعد از آن کتابهای زیادی از عصر معاصر مثل میرزاده عشقی، عارف ، ایرج، بهار و چندین کتاب دیگر که زیاد به یادم نمونده شعر نو دری به دنیای دیگری بود با حجم و گوشه های دنیای امروزی، حالا از اینها بگذریم من چند تا کتاب که یادگار از آن زمان است را هنوز همراه دارم   یکیش کتاب کلیات عراقی هستش با احتمام و تصحیح استاد فقید، سعیدِ نفیسی که معلوم است از نسخه های خطیِ شاگردانِ فخرالدین عراقی نوشته شده نفیسی بینهایت وقت صرف جمع آوری آن کرده که مقدمه ای بر آن هست از  تاریخ نویسان و شاگردانش که داستان زندگی عراقی را به نقش کشیده اند، حالا چه دروغ یا راست داستانی زیبا و دلنشین است از شخصی که با سن و سالی کم که استاد  منطق و فلسفه( صرف و نهی) در مدرسه ای در نهاوند آن روز ها شده و  به تدریس است، تا زمانی که شمس تبریزی به آن مکان میرسید،  همان شمس معشوق (دلیل ویا معلمِ) مولوی، که در زمان اتفاق این داستان هنوز با جلالدین ملوی دیداری نداشته  که به آن مدرسه میرسد و دستارِعراقی را در هم میکند با جزوه ای که قلب عراقی را  میسوزاند واین  شروعِ در هم شکستن قوانین معقول عراقی میشود که تاثیرش بیشتر به داستانهای تخیلی شبیه است تا به اتفاقی در سطحِ یک  معارفه با شخصی دیگر و اینکه عراقی را چُنان مشتاق میکنه که بعد از رفتن شمس از آن دیار،  به تعقیب او بره و تا دست دوستی به او بدهد و ملازم اوشود
 زمان دیدار دوباره اش با شمس به حادثه های زیادی بر میخورد که چندین سال طول میکشد و عراقی را به پُختهگی یک عالم  تَجَلّی میدهد، باری، در آن حکایت که بیشتر به افسانه میماند عراقی بعد از  پیدا کردن رد پای شمس و ملازمانش به آنها میپیوندد که از کناره کویر به هند مسافرت میکنند، اما این انتهای داستان و وصال نیست و تازه اول آن است چون طوفانی از شن و خاک و سنگ اطرافشان را فرا میگیرد که چشم چشم را نمیبیند و یا ران را از یکدیگر وا میگذارد،  شمس و چند تن از یک سو و عراقی از سویی دیگر میرود، حال داستان به کجا میانجامد را باید در بحث دیگری دنبال کرد اما این سوژه ای شد برای شعری که من از آن اقتباس کردم به نام " در غیاب دیدار" که در اینجا میاورم شاید شما هم دوست داشته باشید

در غیاب دیدار

در کویری جهنم زا
در طوفانی مطلاطم از زره زره متلاشی شدهء این مُغاک پیر
که هر دَمَش تنوره ء آژدهاک را ماند
و هر بازدمش سیلی سخت وتابیدهء روزگار را
به جا مانده و تنها، نقش کم رنگی از عصیان را مانم
در این احوال مرا چُنان روئیائی بود در عنفوان،
که روی دوست به فاختهء جان آرزو بود
و در غیاب دیدار او
میچکید تابیدهء من ازعارض‌ ِ چَشمانم
*
در کجاوه نشستم، موازی با کاروانی
ملوک ِ مفرح را گُذشتم
از آن دزدیده دل، نشانی تنها در فرسنگی دور از گُل و گیاه یافتم
مرکب به زیر ران از قافلهء سیال آدمها، جدا گشتم
دل به بهای ِ فِراقت فروختم
به بهر اطشان ِ بیابان در شُدم
*
چند منزلی در نگذُشتم
جو زمان در این بیقیوله
به بارانی از سنگ و شن ابتدال یافت
آنسان، که در هر زبانهء طوفانش دمی مُمِدّ حیاط نمایان نبودی
و در تازیانه اش، تفرُّج ِ تفریح
و اینسان که بینی، برشهادت دوست
دست از جان شسته به اعماق میروم
در گواهی ِ هر سطر
در نوشتار این جمله

دامون


٢٢/٠٥/٢٠٠٩
کلیات عراقی را هنوز دارم و مطالعه اش میکنم چون نکته های زیادی دارد که شاید بتوانم در آینده از طرز تفکر او در اینجا بنویسم ولی فعلان به همین بسنده
دامون

۱۰/۱۴/۲۰۱۷