۲۱ بهمن ۱۳۹۴

این روز ها






عشق من
این روز ها
اینگونه ام ، ببین
دستم
چه کند، پیش می رود
انگار
هر بار شعر باکره ای را سروده ام
پایم، چه خسته می کشدم
گویی
کَت بسته، از خم هر راه رفته ام
تا از سر هرجا
حتی شنوده ام
هر بار شیونِ تیر خلاص را


ای دوست، این روز ها
با هر که دوست می شوم، احساس می کنم
آنقدر دوست بوده ایم
که دیگر
وقت خیانت است
انبوه غم حریم و حرمت خود را از دست داده است
دیریست که هیچکار ندارم
مانند یک وزیر
وقتی که هیچ کار نداری
تو هیچ کاره ای
من هیچ کاره ام، یعنی که شاعرم
گیرم، از این کنایه هیچ نفهمی
این روز ها
اینگونه ام
فرهاد واره ای، که تیشه خود را گم کرده است
آغاز انهدام چنین است
اینگونه بود، آغاز انقراض سلسله مردان
یاران
وقتی صدای حادثه خوابید
بر سنگ گور من بنویسید
یک جنگجو که نجنگید، اما
شکست خورد






نصرت رحمانی

۱۴ بهمن ۱۳۹۴

Sayeh Khial سایه خیال نسخه ی کامل

۲۹ دی ۱۳۹۴

Guns N' Roses - Sweet Child O' Mine

۲۲ دی ۱۳۹۴

انقطاع




آن زمان که چشم را بسته ای، جز آتش درون خویش نخواهی دید
جهانی را به جهنم ِ اکنون مبدل و چون سایه ای متروک به امتداد خویش خواهی رسید
تنها را به تنهائی ِ خویش راه نخواهی داد و ترک می گویی آن ستیغ اندیشه را در جاری جهل
و آشیانهء حقیقت را تنها درخت خشکیده عصیان خویش خواهی دید
و آنگاهان آبی ِ آسمانی را دشنامی بی پایان
و باران مرطوب را مُدامت
و خون جاری را، طلوع ِ خورشید میپنداری
دگردیسی ِ خویشت را، جز به اسیجار در لباس دیو نخواهی یافت
و حضورِ افسانه ء فردوس را، چون وردی در هزیان, در بیقولهء این مکاره به بازارمیبری
تا قلب ایستاده در طلسمت
به رَشک ِ آرزویی نیافته
فتنه ای دیگر را به اجاق نشاند
چشمانت،در مضیقه افطار به مغز آدمی، شراره ء شوقی جهنمی گیرد
و در متواری افکارت هیچ گریزی نیابی، جُز تسلیم
جُز تسلیم به مطلق ِ ابلیس.
در آن سراط که ابتزالت را، اسطوره میخواندی
حقیقت محض را نزدکتر خواهی دید
و
در این صیقلهء شبق فام
دجال را نواده ای همخون یافته
و دو قاشیهء همزاد را که از دوشانه به یوق بنده گی ات نشانده اند، دو یار گرسنه

سخن بر سرآمد ِ اندیشه ها رسید، گلهای ِ لمیزرع این لوت ِ پُر طپش، به سرآبی میزد، در خلصهء وجود


دامون


شنبه/٠٨/١٢/١٣٨٨


به کاکتوس

۱۹ دی ۱۳۹۴

آفتابی!







*
*

آفتابی!، که زیر ابر نمیمانی، سرفرازی، نه مدیون
و نه آن آواز و یا چه چه طوطی وار، بریده از کتابی،  که هزاران بار به حدیثش بخوانند 
و به سرگیجه‌ اش بندَند
تو شخص خویشی، ای شمای من
از آسیمه ی قلبی، شریان عشقی
تو، تویی نه آن گذشته ی ماضی
نه آن خنجری که در کتف نشیند

دامون


٠١/ ٠٩/ ٢٠١٦