من که در من پنهان است مرا مینگرد، در آینهء چشمِ خویش من که در من جاریست-خوب میداند کآن منِ دیگرِ من، ثبوت ِ بودنِ خویش را، در من می یابد، نه در منِ در خویش دامون ٠٣/٠٨/٢٠١٥
۲ مهر ۱۳۹۲
خاطره
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۲۸ شهریور ۱۳۹۲
میان پنجره
لبانت بر لبان من هزاران قصهء ناگفته را ماند
و چشمانت که در آن آفتاب، میبلعد از زیبایی خود، صد هزاران روشنائی را
و آن موی کمندت را که بس پنهان در آن، پیچ وخمی موضون
دامون
١٦/١٠/٩٢
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۲۱ شهریور ۱۳۹۲
ابدیت
ابدیت، دیواریست نازک
میان تو،من و او
که نماند به جا، چیز دیگری
نه تو، نه من، نه او، کالبد مجاز این را سروده است
نه آن من در من
ابدیت در حیاط موجود نیست
و در ممات، جُز مکتوبی بیش نیست
نوشته به سنگ قبر
شبیح به: شوی فداکار، همسری دلبند
شهیدی کشته به سرب
و از این قبیل
دامون
دوشنبه، ٢٥/٠٥/٢٠٠٩
:توضیح
فرتور بالا تقویم یا روز نما جیبی از دوران هخامنشی
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۶ شهریور ۱۳۹۲
اَسرار
Labels:
مجموعهء 95
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۴ شهریور ۱۳۹۲
اتفاق
.
.
.
آنجا رسیده ایم در ناکجای سئوال
به ماوراءِ بی پایان ساختهء خویش
و پرداختهءتخیلی به مجاز
در بودنی گرفتار، موازی نیست، مماس بر سجود بی عزت دوران
و یافتن معنی بودن را
در صحن این کهکشان
در صحن این کهکشان
در این کهکشان
که میربایدش
چیزی در خوردی کمترین لحظه
به نقطه ای تاریک، کوچکتر از سر
سوزن، به بزرگی مدفوع یاخته ها
.
.
.
اعجاز کلامی ناگفته چُنان سر مگو را نیافتیم
و هنوز
سر در کلاه ِ گشاد ِ عاریه
وپای در یک کفش
که ما
دلیل این شعبده
که دراصل
بوده فقط و فقط
یک اتفاق
دامون
سه شنبه ٣٠ شهریور ١٣٨٩ برابر
با ٢١ سپتامبر ٢٠١٠
Labels:
م. کمانگر
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
اشتراک در:
پستها (Atom)




