۱۵ آذر ۱۳۹۲

کوبه



هیچکَسم دست بر این کوبه نسود

خالیست حیاطِ اَندیشه هایِ من

و کلاغهای‌ِ حرف همه با بغض مرا مینگرند

و علفهای هرز در باغچه ریشه دواندند

کسی دست به کوبه نسود و من تنها

میانِ ابریشم ِ این پیله مانده ام

میان پهنهء در هیچ نیامد پیش

حتی سلام ِ رهگذری

زمان مرا ز یاد برده در این انتظار ِ سرد،

در این حیاط وحش


دامون


۱۰ آذر ۱۳۹۲

از کوزه

از کوزه





از کوزه بُرون همان طراود که در اوست

و نی

آنکه بر دوشش کشد وصفش کند

به آن حکایت که 

لُوع لُو ع را تلعلُوئی واجد باید 

نی آنکه زرگر نامش کند

تکیه بر کلمه ای به نام من، تو 

ویا 

نقشی از این قبیل را 

در سر نیست

مر آنچه تو گوئی 

 !نِی آن نقش ِ جوهر کم رنگت، که دُ چار است

باری، عُمق مطلب از کجاوه پرید

و مرا افسون در چیز دیگربود، که لکنت داشت

چرا که لکنت خود نشانهء استواریست در بیتوتهء عزلت

آنچه ناگویاست نشانه گر ِ بارزی از محض ِ بودن است 

در حضیض

و مرتبه ای بس والاست - در طریق

آنچه در تصاحُبش سالکان به چلّه نشینند 

ومُرتاضان 

بر فرش نسرین



دامون

۹ آذر ۱۳۹۲

عاشقانه





شاید که در کوچه نسیمی نمیوزد

و حکایتی جز آن تومار مکرر تکرار

و جار در نا هنجار ِ زندگی، دگر نمانده به جا

و حتی

کلمات هم، برای تو، تکراریست

تو کاغذ

تو قلم
دستی، حائل انگشتان

که گیج

چون تندر صماع درویشان

.در میانه ء میدان

*

در کوچه نسیمی نمیوزد، آنسان 

که عشق را 

به نغمه برخواند

حکایتی دیگر نمانده به جا، جُز 

تکرار مکررها

و جار در نا هنجار

و بوی ادرارِ ِ اسبها و گَزمه ها



دامون

٢٩/١١/٢٠١٣