لبانت بر لبان من هزاران قصهء ناگفته را ماند
و چشمانت که در آن آفتاب، میبلعد از زیبایی خود، صد هزاران روشنائی را
و آن موی کمندت را که بس پنهان در آن، پیچ وخمی موضون
دامون
١٦/١٠/٩٢
من که در من پنهان است مرا مینگرد، در آینهء چشمِ خویش من که در من جاریست-خوب میداند کآن منِ دیگرِ من، ثبوت ِ بودنِ خویش را، در من می یابد، نه در منِ در خویش دامون ٠٣/٠٨/٢٠١٥
لبانت بر لبان من هزاران قصهء ناگفته را ماند
و چشمانت که در آن آفتاب، میبلعد از زیبایی خود، صد هزاران روشنائی را
و آن موی کمندت را که بس پنهان در آن، پیچ وخمی موضون
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۱ نظر:
چه لبی! رنگین کمانه
واقعا شاعران در توصیفش درمیمانند. :)
ارسال یک نظر