۱۰ آبان ۱۳۹۲

Remembrance




I am the terrified child Longing for the comfort of my father’s soft hand. The tears rolled down my once rosy cheeks as he left to fill a filthy trench. The pain and sorrow in my heart would never heal. The day he left I would never forget. The day he left I felt sadness. The day he left I knew he wouldn’t come back. I am terrified child awaking in the dark, cold night screaming his name knowing he’s not here any more.


By Mandy

۶ آبان ۱۳۹۲

مر عاشقان را پند کس




مر عاشقان را پند کس، هرگز نباشد سودمند
نی، آنچنان سیلیست آن، کی کِ اش تواند کرد بند؟
ذوق سر ِ سرمست را، هرگز نداند عاقلی
حال دل ِ بی‌هوش را، هرگز نداند هوشمند
بیزار گردند از شهی، شاهان اگر بویی برند
زان باده‌ها، کآن عاشقان، در مجلس دل می‌خورند
خسرو وداع ملک خویش، از بهر شیرین می‌کند
فرهاد هم از بهر او، بر کوه، می‌کوبد کمند
مجنون ز حلقه ء عاقلان، از عشق- به لیلی می‌رمد
بر سُبلت هر سرکشی، کرده است وامق ریشخند
این آسمان گر نیستی سرگشته و عاشق چو ما
زین گردش او سیر آمدی گفتی بِسَستَم چند چند
*
من بس کنم، تو چُست شُو، شب بر سر این بام شُو
خوش غلغلی در شهر زن، ای جان به آواز بلند

دیوان شمس

توضیح: تغییر لغات، ویرایش و تنظیم جدید مبنی بر استنباط و پژوهش شخصی من است و درجهء انحصار و تغییر مکرر در غزل های شمس نیست؛ بنا به تضادی که در طبقاط مردمی و حاکم از بدو تدوین شمس وجود داشته و هست، مصداق مبرم، همیشه بر آن بوده که واقعیت را از روایت کاتبان مزدور به تفریقِ شعور برسانند
دامون

۲ آبان ۱۳۹۲

گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست






مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست
یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست
به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس
که به هر حلقه موی تو گرفتاری هست
گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست
در و دیوار گواهی بدهد کاری هست
هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید
تا ندیدست تو را بر منش انکاری هست
صبر بر جور رقیبم چه کنم گر نکنم
همه دانند که در صحبت گل خاری هست
نه من خام طمع عشق تو می‌ورزم و بس
که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست
باد خاکی ز مُقام تو بیاورد و ببرد
آب هر طیب که در کلبه عطاری هست
من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود
جان و سر را نتوان گفت که مقداری هست
من از این دلق مرقع به درآیم روزی
تا همه خلق بدانند که زناری هست
همه را هست همین داغ محبت که مراست
که نه مستم و در دور تو هشیاری هست
عشق سعدی نه حدیثیست که پنهان ماند
داستانیست که بر هر سر بازاری هست


سعدی