۱۰ آذر ۱۳۹۲

از کوزه

از کوزه





از کوزه بُرون همان طراود که در اوست

و نی

آنکه بر دوشش کشد وصفش کند

به آن حکایت که 

لُوع لُو ع را تلعلُوئی واجد باید 

نی آنکه زرگر نامش کند

تکیه بر کلمه ای به نام من، تو 

ویا 

نقشی از این قبیل را 

در سر نیست

مر آنچه تو گوئی 

 !نِی آن نقش ِ جوهر کم رنگت، که دُ چار است

باری، عُمق مطلب از کجاوه پرید

و مرا افسون در چیز دیگربود، که لکنت داشت

چرا که لکنت خود نشانهء استواریست در بیتوتهء عزلت

آنچه ناگویاست نشانه گر ِ بارزی از محض ِ بودن است 

در حضیض

و مرتبه ای بس والاست - در طریق

آنچه در تصاحُبش سالکان به چلّه نشینند 

ومُرتاضان 

بر فرش نسرین



دامون

دلشده گان

بايگانی وبلاگ

درباره من

عکس من
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را ‌ در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد دامون** ١٩/٠١/١٣٨٩

فهرست وبلاگ من