۱۸ آبان ۱۳۹۲

خروج








ریشه هایم

آنان که در زمین سرشته بود، بنیانم را، محور اندیشه هایم را

 ِآنان، که در بلوق ِ 

داستانی ننوشته را به آغاز بود

به دست و َرَ ع ِ باد سپردم

در سپیده دمی

در استغاثهء مادر

در جدال، با آسیاب قریهء عشق، پدر
*
*
 بردم به دور دست

تو نمیدانی، تو نمیدانی

کابوس ِ افسرده گی را در استفراغ ِ حقیقت

.و طعم ترش واماندن را در جهاز ذهن
*
*
در خیال

صفای دستانم 

در میهمانی ِ "تنها" بود

در گرو کاذب ِ فراموشی


.در حد مطلقِ ِ افیون

*
*
در آنسوی محور میعاد 

من بودم اسیر

اسیر ِ حسرت برگشت 

 و دیدنِ دوبارهء آسیاب ِ قریهء عشق پدر

که فوج کبوتران ِ ناخوانده را 

در اندوخته ای ا ز نداشتن

و افتخار به جُبه ای به قا مت حلزون

*
*
بربسته رخت از زمین دگر

نه استغاثهء مادر 

ونه 

خروشِ صخره سای پدر 

.در وزیدن باد

من

وا مانده

در سوالی سر در گم

در خروج از پیلهء خورد




دامون

یکشنبه ٣١ مرداد ١٣٨٩

از گذشته




گذشته میگذشت، خاطره ها را در هر آسیمه ی سر
من در وعده، به ملاقات میرفتم، به دیدار، تا 
از بام ابرها بجویم هزار نجوا را 
او من بود من او
فقط حرف بودکه میجَوید ما را در آغوش یکدیگر
از همه رنگها بیرنگ بود پوست، زیر شانه ها خانه داشتیم، در هر آسیمه هزار سر بود که 
میجوید ما را از پُشت مردمک چشمها
من بودم و تنها در هزار چشم

دامون

٠٩/١٠/٢٠١٣


۱۶ آبان ۱۳۹۲

ما ز غفلت رهزنان را کاروان پنداشتیم











ما ز غفلت رهزنان را کاروان پنداشتیم
موج ریگ خشک را آب روان پنداشتیم

شهپر پرواز ما، خواهد به کف افسوس شد
کز غلط بینی، قفس را آشیان پنداشتیم

تا ورق برگشت، محضرها به خون ما نوشت
چون قلم، آن را که با خود یکزبان پنداشتیم

بس که چون منصور بر ما زندگانی تلخ شد
دار خون آشام را دار الامان پنداشتیم

بیقراری بس که ما را گرم رفتن کرده بود
کعبهٔ مقصود را، سنگ نشان پنداشتیم

ناشهٔ سودای ما از بس بلند افتاده بود
هر که سنگی زد به ما، رطل گران پنداشتیم

خون ما را ریخت گردون، در لباس دوستی
از سلیمی، گرگ را صائب، شبان پنداشتیم

صائب تبریزی غزلیات


 .صائب تبریزی از شاعران عهد صفویه است که در حدود سال ۱۰۰۰ هجری قمری در اصفهان  زاده شد

 .در جوانی به هندوستان رفت و از مقربین دربار شاه جهان شد

 .در سال ۱۰۴۲ هجری قمری به ایران بازگشت و به منصب ملک‌الشعرایی شاه عباس ثانی درآمد

. وی در باغ تکیه در اصفهان اقامت کرد و همواره عده‌ای از ارباب هنر گرد او جمع می‌شدند 

. در سال ۱۰۸۰ هجری قمری وفات یافت و درباغ تکیه در کنار زاینده‌رود به خاک سپرده شد

۱۰ آبان ۱۳۹۲

Remembrance




I am the terrified child Longing for the comfort of my father’s soft hand. The tears rolled down my once rosy cheeks as he left to fill a filthy trench. The pain and sorrow in my heart would never heal. The day he left I would never forget. The day he left I felt sadness. The day he left I knew he wouldn’t come back. I am terrified child awaking in the dark, cold night screaming his name knowing he’s not here any more.


By Mandy

۶ آبان ۱۳۹۲

مر عاشقان را پند کس




مر عاشقان را پند کس، هرگز نباشد سودمند
نی، آنچنان سیلیست آن، کی کِ اش تواند کرد بند؟
ذوق سر ِ سرمست را، هرگز نداند عاقلی
حال دل ِ بی‌هوش را، هرگز نداند هوشمند
بیزار گردند از شهی، شاهان اگر بویی برند
زان باده‌ها، کآن عاشقان، در مجلس دل می‌خورند
خسرو وداع ملک خویش، از بهر شیرین می‌کند
فرهاد هم از بهر او، بر کوه، می‌کوبد کمند
مجنون ز حلقه ء عاقلان، از عشق- به لیلی می‌رمد
بر سُبلت هر سرکشی، کرده است وامق ریشخند
این آسمان گر نیستی سرگشته و عاشق چو ما
زین گردش او سیر آمدی گفتی بِسَستَم چند چند
*
من بس کنم، تو چُست شُو، شب بر سر این بام شُو
خوش غلغلی در شهر زن، ای جان به آواز بلند

دیوان شمس

توضیح: تغییر لغات، ویرایش و تنظیم جدید مبنی بر استنباط و پژوهش شخصی من است و درجهء انحصار و تغییر مکرر در غزل های شمس نیست؛ بنا به تضادی که در طبقاط مردمی و حاکم از بدو تدوین شمس وجود داشته و هست، مصداق مبرم، همیشه بر آن بوده که واقعیت را از روایت کاتبان مزدور به تفریقِ شعور برسانند
دامون