من که در من پنهان است مرا مینگرد، در آینهء چشمِ خویش من که در من جاریست-خوب میداند کآن منِ دیگرِ من، ثبوت ِ بودنِ خویش را، در من می یابد، نه در منِ در خویش دامون ٠٣/٠٨/٢٠١٥
۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۲
عاشقانه
Labels:
عاشقانه
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۲
بودن یا نبودن و هیچ اتفاق دیگری
سخن وقتی سبز است
میطراود بیان را
آن چکیدهء ما را
سطر به سطر، لُقمه به لُقمه
جبر زمان میبارد در چکیده ء ما
آنجاکه نُشخوار ِ روز در گره خورده مشت ِ فتح خلاصه میشود
و حمایل آدمی به کیسه ای پُر ز ِ کاه، مبدل، برای ِ زخم ِ سرنیزه
سخن در تردد دوران، ادامهء بازی ِ سرنوشت است، و ا جرای ِ نقشی متفاوت
نه فقط نقش دیوار یا مرده
که
شکنجه تا مرگ
ذرّه ذرّه
تپیدن در تنور نان وپوده شدن در مسلخی سوری
و یا
گرفتار آورده، در فراموشی ِ کاذب
سخن
سخن ادامهء بازیست، به روی اکرانی مقوائی
***
جبر زمان میبارد در چکیدهء من، تو، و هر بندی ِ دیگر
بند، نه آن قلو و زنجیر
بند، آن مُوزهء رنجوری که از جنس سماجت است
و میخراشد دل را در هر واحه، در هر لحمه
و گداخته ءِ استخوانها را تا خاکستر شدن، تا نبودن ِ بیش، درخویش
سخن زبانوارهء سئوال است
و نجوا ئی که فاتحان در جوابش ندارند حربه ای
جُز تردد جبر
دامون
٢٠٠٩/٠٧/٣٠
این شعر را من بااقتباس یک نقاشی از پیکاسو نوشتم با الهامی که از آن گرفتم و چند دلیل دیگر شاید زندان، شکنجه و خشونت
که از آغاز تاریخ شناخته شده، بشر را مثل سایه دنبال کرده و وجه تمایز او از تنابنده های دیگر شده
تجربه نشان داده که حرص «بیشتر داشتن»، میتواند خود به خویش یک علت باشد برای بروز جبر؛ از سوی دیگر گرسنهگی و
.اطشان بودن باعث این میشود که انسان به هر مقوله ای دست بزند تا از آن بدر آید
به زبانی: ورَع ِ داشتن و حسرت از نداشتن دو دلیل برای ایجاد جبر و خشونت هستند
وقتی که گناه میکنیم( گناه اینجا به معنی انجام عملی است که به واسطه آن آزادی دیگری و یا دیگران را نا دیده بگیریم، برای
دست یازی به خواسته خود) با و جود اعتقاد به اشتباه، سعی بر آن میکنیم که با دلایل غیر منطقی آن را قانونی جلوه بدهیم و با
تکرار آن، این امر بر ما مشتبه میشود که دروغی را که ساخته ایم بیشتر به حقیقت نزدک ببینیم تا به دروغ و ضمن ِ آن، جسم
ناتوانمان بر افروخته از شهوت کاذب میشود و احساس مُقاوم و مفرح در تمام آن شعله میکشد، گذشته از آنکه این اتفاق هم مثل
هر اتفاق ِ دیگری عاز داشتن و بیشتر داشتن را مثل خارشی چندش آور به جانمان میا ندازد؛ گذشته از این، وقتی در خانواده ای
پدر سالار حق فرزندان قد و نیم قد پامال شود، کودکان این خانواده پایه گذار مکتبی نوین میشوند که شالوده آن بر اساس زور
گوئی و همان رفتاری است که سردمداران آن خانواده بر خود آنها واجد کرده اند؛ و این شالوده که در ابتدا تکیه گاهی جز جبر و
خفهقان نداشته مانند بیماری مُسری همه گیر میشود جامعه ای با این تفصیر، مسونیتی کمتر در قبال ,خطر را داراست و با
کوچکترین ترفند به انحراف و به تفرقه کشیده میشود برادر در مقابل برادر و همسایه در مقابل همسایه شمشیر در مقابل شمشیر
حالا از هر نوعش چه شرقی چه غربی چه تفاوت دارد اگر من گلوی تو را با شمشیر آبدیده ء پدری بدرم، یا با چاقوی دسته سیاه
زنجونی
نتیجه بر این میشود
که
یک صدا
و هیچ نجوای دیگری
زندانی مملو از بصیرت
همانند دسته دستهء خرمن های به گاو آهن کشیده
قبرستانی آباد با بُرج و بارو و اریکه ای افسانه ای، لبریز از چرا، بی جواب
در سکوت آبادی که در
به یک پاشنه میگردد
بودن
یا نبودن
و هیچ
اتفاق دیگری
دامون
١٠/٠٦/٠١٣
Labels:
خود حجمه
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۲
عزیزان مجازی
نوشته وتهیه مقاله از دامون
:پیش گفتار
!عزیزان مجازی
دیدم این وبلاگ داره همینطور خاک میخواره و احتیاج به یک خانه تکانی داره
.به همین خاطر، شاخاشُ میکنیم که شاید یه دسه چپُق درست کرد باهاش
باز با این همه حال اگر به اینجا سر زدید، منزل خودتونه
دامون
سخن گفتن، یکی از ارکانِ اولیهء انسانها در بدو تاریخ است، که چون حربه ای آنرا برای بیان خویشتن خویش بکار میگرفته؛ به زبان دیگر، انسان با تنین صدا، و زیرُ بَم کردنِ آن واژه پردازی میکرده تا خود را با دنیای اطرافش هماهنگ کند و گُمانِ خویش را با مُخاطب ممکنش به گفتمان بنشیند
اما سخن سرائی، در ادوار جدیدتر، به آهنگِ صدا سخن را آرایش داده و کماکان تکاملی موازی تکامل انسانی پیدا میکند؛ یعنی اینکه انسان مترقی تر با تغییر آهنگ صدایش به تشدد ویا به محسوس بودن خواسته اش هم اشاره میکند و الهامات خود را به آواز میکشد، و همینطور برای آزین آن ساز مینوازد و ابعادی جدید را از خود به صورت ترانه به جا میگذاد
از زمانی دور تاکنون یکی از طُرُق بیان، نوشتار یک موضوع، با کلمات است، حال هر موضوعی، به محتوای آن
غرضی نیست
پس، بیان یک موضوع میتواند آسان باشد وهمینطور سخت و صقیل
آسان ، از آن نظر که با داشتن بهانه ء آن، و دانستن انتهای آن، شروع به نوشتن میکنی و نوشته ات را به پایان میرسانی؛ زیبائي در این طرز نوشتن محصور است، محصور در یک چهار چوب و لطافت آن، اگر درست دقت شود، در همان قالب، باقی خواهدماند؛ همینطور اگر آن گفته را بخواهید در مکان و زمان دیگر استفاده کنید، ندرتاً بتواند جوابگوی پاسختان باشد
*
*
سختی بیان یک مطلب آنجا پیش میآید،که رد پائی را دنبال میکنید و خواسته آن است که با بهترین بیان آن پیشآمد را بازگوکنید و مازاد آن نوشته یا گفتهء شما قابل اقماض نباشد و مخاطب از آن، به گونه ای شایسته بهرهمند شود
و در خاتمه مُراوده، شنونده، درک مطلب کرده ، و آن گفتمان برای او روان و گویا باشد
امروزه، نوشتن را بایست در رودی روان رها کرد، بدونِ انتخاب و پهلوگرفتن به بندر یا ساحلی، حتی ساحل امید
از بندگسیخته، وارسته، مماس به آن کمال روحی و کمی عاشقانه و با احساس مسئولیت نه از سرِ تفَنُن و دروق
اما
عشق اینجا
ترنُم یک نگاه نیست
عشق
ستودن مجاز نیست
بعد سوری غمزه های لیلی
ویا اطوار شیرین نیست
عشق
حدیث بی قیدیست
تنفس کثیف خفهقان است
بری از زُدایش
به جُلبکی سمی
از نظر من، برای نوشتن، باید مُبرا بود؛ این یک نشان طبیعیست که هر شخص، غریزه های مطعلق به خویش را داراست و با آن سازگار است، در درجهء دوم آدمی را آدمیت لازم است نوشتار آدمی از بدو تولدش در اعماق جنگل های آفریقا، در غار هایِ اروپا و بر سنگنوشته ها ی آسیا نمایان است
هرگز، به آن اندیشه کرده اید؟
پدران ما چه خواسته ای را دنبال میکرده اند، با نوشته هایشان بر خاره خارهء سنگ؟
.شاید رسوخ عشق را
ادامه دارد
دامون
سه شنبه، 2013/04/30
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۴ تیر ۱۳۹۱
Pary.
![]() |
I was pretty lazy kid in school. I was bored to death, specially, when the math
professor began to teach us the function from algebra. I don’t know the kind, how he
tried to teach us, was pretty seldom. Couple other students were the same feeling. We
stuck around and spend our time to get rid of it; so to say we ignored everything in the
class including the algebra. Time after time, the class developed it self in higher level
by the mathematics, but I was still the same guy; nothing, nothing sparked my interest.
I wasn’t bad kid in school at al, therefore you could check my school reports, which
I’m personally proud of I, but on that time it was something else developing in me and
my mind was wandering all the time. I understood the logical of algebra, but how he \
tried to teach us was pretty seldom. It was every time the case that I must be fascinated
by some theme hundred percent, then I could get everything in one line. So to say I
most am on the edge of my seat and only then, but by that teacher it was ones in a blue
moon, what a drag, Some times. My father, the master of every thing that I know,
watched my seldom attitude in background it downed on him what was bothering his
son, but it was something else developing in me and I was fooling around with my
mind somewhere else, and not in the class. Later, will everybody know, how awful I
am, I told to my self. Soon, it will stick out everywhere that I am a bad student and
that was correct, by algebras final test I bombed. It comes to; that I must reaped the
math in the school vacation time. "No way goes around my son buckle up you have
to", sad my father and I took him up it, but it was something else developing in me,
some thing else was sparkling my interest. Her name was Pary.
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
۲ اردیبهشت ۱۳۹۱
Are you in good hands?
I can’t say No, some times, it’s impossible to say No. It looks like nobody want to listen to your “No”. You could still
say No, No to that nonsense; No to that evil; No in your vote; No to election of same
shit on different pile, but who’s listening to? You see, every body is busy,
busy with some other “No” like: No I can’t do that. No it is against my Principe . No it will damage my
future
Don’t think so.
Forget it!
Shot up You, you are here to feed the unemployment fees and my
Retirement Treasure
Nothing else.
Enjoy your day as long you can dud, which I personally prefer and
recommend (just imagine, you could be under rain of bombs in Iraq, Iran, Syria, some where alive or desist). Well, you see they tell you No and that’s, the only way, this way or they’ll label you in some sort of impossible,
incorruptible, terrorist, lower level, Mongolic, black, Braun, dark, gray,
Gypsy, Canons food, burning good, handicap, retarded, get rid of hem,
stomach-ache, stopped……. did you find your label or should I continue?
Other Example, they will ask you: what is your gender; are you a
man or a Woman; how old are you; are you still good for some tacky tacky, you
know what I mean.
Well next question is…let me think. Oh ye, are you a “User”?, I
mean, do you use every morning some legally easy to buy drugs like Tylenol or
Advil, to get ride of some unpleasant sensation occurring in varying degrees of
severity as a consequence of last night Smash, like every Morning.
Are you a user or a looser, I mean could you pay the damage or do
you need to be refinanced?
Are you in good hands?
By Damon
سخن سرآمد تمامی افکار را در تجمع خطوط می انگارد، آنگونه که خاک با وزش باد دانهء محاجر را در لفاف خویش به آغوش میکشد و طراوش هر قطرهء باران نمناکی بهشت بعید را مهیّا
گُستاخی قلم اما، پارچه ای سپید را با جوهری چکیده از اندیشه به گُلستانی الوان بَدَل که داد را از بیداد تمیز میدارد
دامون**
١٩/٠١/١٣٨٩
اشتراک در:
پستها (Atom)




